تو جای خوبی بودی از آن آرزوی دلخواه

تو جای خوبی بودی از آن آرزوی دلخواه
تو آن یوتوپیایی بودی از دیرگاهی درنگاه
اکنون اما نمیدانیم هستی کجا ای ناکجا
خرابی از شراب توتالیتاریست تمامیت خواه

مهدی سیف

کاش میان من و تو

کاش میان من و تو
هزاران کیلومتر
جنگل
صحرا
دریا
کوه
و دشت
نبود!

کاش مرزها بین ما نبودند!
کشورها
شهرها
و آبادی‌ها!

کاش فرهنگ‌ها
بین ما فاصله نمی‌انداختند!
یک مرد مسلمان شرقی
از سرزمین خسروان
و یک زن نصرانی غربی
از سرزمین ژرمن!

کاش زبانمان
بین یکدیگر
مفهوم بود!
یکی خو گرفته با فردوسی و سعدی
و دیگری …
نمی‌دانم!
هلندی!

کاش می‌شد
یک بار
تنها یک بار
ملاقاتت نصیبم می‌شد!
و تنها می‌دیدمت!
بی‌هیچ سخنی
تنها می‌دیدمت!


فرشید ربانی

چون که ایزد بزد بر خلق دست

چون که ایزد بزد بر خلق دست
عشق شد سرمنشأ هر آنچه هست

این جهان را عاشقی باشد نیاز
شرح حال عاشقی باشد به راز

گر بخواهی تا بدانی عاشقی
مکتبی گویم تو را، دیوانگی

عاشقی را قلبِ صافی بایدی
بذرِ نابی خاکِ پاکی بایدی

چون بسان کوه باشد این جهان
عشق را بر قله‌ی آن بین عیان

زندگی را چون نباشد غایتی
گر بباشد خلقِ عشقی بایدی


علی توکلی

یه روز برای تو مُردن

یه روز برای تو مُردن
شده بود همه آرزوم
اما پاییز بهم یاد داد
عشق اگه عشق باشه
تو همه فصل است


دکتر محمد کیا

عشق آشفته نگاهی ست

عشق
آشفته نگاهی ست
به طوفان درون سینه
زهر خندی ست
به خنداندن عقل
بار سنگین
گناهی ست به دوش
تو که دیوانه نه ای
پس خاموش .....!


محمود رضا فقیه نصیری

برخیز، که خورشید ز کهسار برآمد

برخیز، که خورشید ز کهسار برآمد
چون جامِ زرین ز لبِ یار برآمد

گل، پرده ز رخ برکشَد و باغ بخندد
کز پرده‌نشین، نغمه‌ی گلزار برآمد

مرغانِ سحر نغمه‌سرایانِ وصالند
گویی ز سماوات، یکی تار برآمد

ابرِ سحری، اشک فرو ریخت و در دشت
چون عود، شمیمی ز دلِ نار برآمد

آیینه ز لبخندِ صبا رنگ پذیرفت
تصویرِ بهاران ز دلِ باغ برآمد

هر سبزه به آئینِ طرب، رقص‌کنان شد
کز کوچه‌ی دیرین، نفسِ یار برآمد

چشمانِ عدم، مِی‌طلبد از خمِ خلقت
کز ساغرِ هستی، شرر و نار برآمد

این جلوه‌ی نور است که بر خاک تجلّی است
این جلوه‌ی او بود، که صد بار برآمد


امین افواجی

شب، با گلوی دودزده‌اش

شب،
با گلوی دودزده‌اش
تکیه داده به آخرین چهارشنبه،
و آتش،
با زبانی از شراره و شور،
در کوچه‌های بسته‌ی سکوت
انارهای ترک دار سوخته را
از خاکستر بیرون می‌کشد.

ما،
از تبار جرقه و طغیان،
چشم در چشم شعله‌ها
روی آذرها می‌پریم،
نه از ترس،
که از خونی که در رگ‌های آتش می‌دود،
از شراره‌هایی که
در مشتمان مشتعل شده‌اند.

زمین،
با ترک‌های تشنه‌اش
گوش به زوزه‌ی باد سپرده،
و باد،
با دهانی از خاکستر و خشم،
رو به ویرانه‌ها نعره می‌زند:
کدام شراره‌ی خاموش
بذر شب را در مشت دارد؟

از پرچین‌های فراموشی می‌گذریم،
از سایه‌های درازِ گورکنان،
از زمزمه‌ی تاریکِ آن‌ها
که تاریخ را
در نسخه وحشتِ سجاده خویش پیچیده‌اند.
نمی‌دانند
که هر خاکستر،
پیشگوی طوفان است،
که هر جرقه،
قلاده ی کوره ی دم بختی را در مشت دارد.

چهارشنبه‌سوری،
رقص نیست،
رگ است،
که در التهابش
نام یک سرزمین دوبار دوبار می‌تپد

و ما،
با هر شاخه‌ی شکسته،
بر بام‌های شب می‌رویم،
تا با ماه از روی آتش بپریم!

بینش پارسا

گیر کرده در گلویم بغض بی پایان تو

گیر کرده در گلویم بغض بی پایان تو
تو نشانم کرده بودی آه از چشمان تو

من برایت گریه کردم باز حالیت نشد
کفر من بازم شرف داشت از مسلمانی تو

از تمام شهر بوی نا می آید جناب
گوشه ای پوسیده ای هیهات از مرداب تو

دست من را پس زدی بعدش تنها مانده ای
هر چه هستم بهترم از قلب بی وجدان تو


ثریا امانیان