ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | ||||||
2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
30 | 31 |
شب،
با گلوی دودزدهاش
تکیه داده به آخرین چهارشنبه،
و آتش،
با زبانی از شراره و شور،
در کوچههای بستهی سکوت
انارهای ترک دار سوخته را
از خاکستر بیرون میکشد.
ما،
از تبار جرقه و طغیان،
چشم در چشم شعلهها
روی آذرها میپریم،
نه از ترس،
که از خونی که در رگهای آتش میدود،
از شرارههایی که
در مشتمان مشتعل شدهاند.
زمین،
با ترکهای تشنهاش
گوش به زوزهی باد سپرده،
و باد،
با دهانی از خاکستر و خشم،
رو به ویرانهها نعره میزند:
کدام شرارهی خاموش
بذر شب را در مشت دارد؟
از پرچینهای فراموشی میگذریم،
از سایههای درازِ گورکنان،
از زمزمهی تاریکِ آنها
که تاریخ را
در نسخه وحشتِ سجاده خویش پیچیدهاند.
نمیدانند
که هر خاکستر،
پیشگوی طوفان است،
که هر جرقه،
قلاده ی کوره ی دم بختی را در مشت دارد.
چهارشنبهسوری،
رقص نیست،
رگ است،
که در التهابش
نام یک سرزمین دوبار دوبار میتپد
و ما،
با هر شاخهی شکسته،
بر بامهای شب میرویم،
تا با ماه از روی آتش بپریم!
بینش پارسا