

الا ای غنچه ی خاموش * تو از بلبل گریزانی
بیا من خاک و بارانم * تو از بهر چه گریانی؟
اگر بر جان شیرینت * هزاران خار بنشسته...
بیا ای نغمه ی محزون * به دل این نار بنشسته
اگر افسون آن شبنم * ملالی بر دلت دارد
بدان چون صبح میآید * وجودش او کجا دارد؟
اگر گلبرگی از جانت * به دریای دلم گیری
تو این دریای جوشان را * به همراه نفس گیری
الا ای غنچه ی خاموش * تو آواری بر این جانی
بیا و عشق نجوا کن * تو چون نِی در بیابانی
پریسا عظیمی






اهای نگار نازنین
نوروز اومد دنیا رو ببین
این همه نعمت خدا
جاری شده روی زمین
باغ ودرودشت همه جا
پرشده از گل های قشنگ
گردیده زیبا هم چون سر زمین پریا
پرستوها از آشیان
پر میزنند دور زمین
هان
جان من فریاد کن
از دل خوشی آغاز کن
اینک بهار جان فزا
بخشیده جان بر کوه دشت
عطر گل وریحان و سرو
هرسو شده جاری وپخش
برخیز وروز آغاز کن
ر قص وسماع بر پا کن
نوروز ر وز شادی است
روز سماع وپاکی است
ای هموطن شادی کنید
شاد باشید وفارغ زغم
بر خیز وبر خوانید بمهر
نوروز را فریاد کن
زین ویژه گی های فشنگ
سال نورو آغاز کن
ایام بکام باشد ونوروز مبارک
( نوروز بمانید که نوروز شمایید )
بهرام معینی








سکوت سحرگاه، عالم تجلای از نور خداست
دل شب شکوفا ز ذکر و دعای یکتا پادشاست
ز چشمهی توحید جاری شود نَفَسهای صبح
جهان غرق نوری که از آسمان بیمنتهاست
به گوش سحر نغمهی عاشقان طنینانداز
که هر دل به شوق حضورش چو آیینههاست
زمین لحظهای غرق در نور سرمدی گشته
ملک در تحیّر، که این جلوه از کِی و کجاست؟
طلوعی دگر میرسد با بشارت امید
که خورشید مهر از دل شب همیشه پیداست
حاذق هاشمی






تو هستی، ای جانِ جان، ای که در هر نفسم
نورعشقت جاری است، همچو مهری در قسـم
تو که باشی، غم نماند، دل نگیرد زین جهان
چونکه از لطف حضورت، گل کند صبحی جوان
چون تو هستی، من نترسم از شکست و از زوال
سایهات آرامشی شد در هجوم ماه و سال
چون تو هستی، عشق جاری، دل رها از هر غمین
در حضورت، هر چه تار است، میشود نوری متین
تو که باشی، ظلمت دل رنگ آرامش شود
ابرها از نور عشقت، بارش ازدل شود
پس بمان، ای مهر هستی، تا بگیرم از تو جان
بیتو این دنیا ندارد رنگ و بویی در زمان
عطیه چک نژادیان


عشق دیدم به چشمات
به رنگ تو رنگ بهار
به گذشتن از هرچه تو بخوای
به بخشیدن داشته ها اگر تو بخوای
به ترسیدن و لرزیدن اگر تو پیشم نیای
به نم نم بارون ازاشکات
میریزه بر سینه هات
اگر ببینی من غمهام
آرزو هام شد خنده هات
آسمونم شد در آنجا که تو کنی پرواز
پر میکنم به شب برات ستاره ها
زمینم شد در آنجا من ببینم قدمهات
بشنوم صدای پات
آتش زدی من وقتی رفتی زیر خاک
شدم برگی خشک بر شانه باد
پاییز آمد به رفتن ماه به شب هام
نمیبینم ماه به شب های تار
اشکهام میرزه بر سنگ قبرت تا بیرون بیای
به شنیدن ناله هام
من ترا زنده میخوام
پرکردن سینه ام غمها
آنکه رفته دیگر هیچوت نمیاد
دل من تا قیامت اشک و ناله میخاد
میسوزه قلبم به لحظه ها
سرنوشت با چشمهای کور
شمشیرش میشینه بر سینه ها
تنها چرای آن را میدونه خدا
زندگی به ساختن به لحظه ها
چرا به لحظه ای دیگرمیشه به بادی خراب
چه بگم از عشق و درد آن
به انتظار لحظه ها
جدایی ها
منصور دادمند
چشم تو چون شعله ای بر هیزم جان می زند
ابروانت تیر احساس را به چشمان می زند
ناز خریده ناز چشمان و تن عصیانگرت
خنده ات بر جان چنان شمشیر بُران می زند
باغ لب هایت پر از انگور سرخ بوسه گشت
بوسه ای مستانه را بر عقل حیران می زند
همچو یوسف گشته ام زندانی و چشمان تو
گو کلید بر قفل این ویرانه زندان می زند
این دل از شوق تماشایت در این فصل خزان
دشتی از گلواژهٔ عشق را به دامان می زند
شور و شیدایی و رسوایی و این دنیای حس
بانگ رسوایی بر این پیر را نمایان می زند
هر چه پیش آید خوش آید ما که سر مست گشته ایم
عشق خرامان آمد و بر سینه مستان می زند
ایوب محمدی
بگذار سکوت آیین من باشد
در جایی که ذهن در اندیشۀ قضاوت کور میشود
بگذار خودخواهی آیین من باشد
در جاییکه گلدان نازک عشق شکسته میشود
بگذار لبخند، رقص و آواز آیین من باشد
در جاییکه ناامیدی و بی فرجامی ستوده میشود
بگذار صداقت آیین من باشد
در جاییکه پرچم دروغ برافراشته میشود
بگذار...
نجمه پاک باز
کنار من بمان ک راه، همیشه، انتظار نیست
کنار خواب مانده ها ،قمْر، چراغ راه نیست
برای ما شدن بمان ، برای فرصت نیاز
که در کنار سنگ سرد، کسی به احتضار نیست
اگر چه خنده ها دگر ،صدای گریه میدهد
ولی میان اشک ها ،نگاه، همیشه سمت کیست ؟
دگر هوای رفتنت، رسید بر مَشام ما
ولی هنوز شالِ تو ،نفس، دهد به این صدا
کنار سوسنِ تو من، هنوز به خواب میروم
میانِ نیمه هایِ شب، تو را، به خواب میبرم
دوباره آب میدهم ،گُلِ به خاک رفته را
اگر چه آب میشوم، امید همیشه ماندنی ایست ...
علی اصغر احسانی نوروزی
