این روزا بدونه تو

این روزا بدونه تو
مثل برفای روی کاج ها
و گُل فروشای کنار جاده
غریب و تنهام
شبها به یاد تو
به خواب زمستان میرم


دکتر محمد کیا

درختِ تلخ را گر باغبانِ مهربان باشد

درختِ تلخ را گر باغبانِ مهربان باشد
به اشکِ چشم و دعا، میوه اش شهدین نگردد
طبیعت را چه چاره؟ اصلِ ناپاک است در بنیاد
هر آنچه ز اهریمن، به لباسِ فرشته آید

نگردد خار، سُوسن، گر بهاران صد بار آید
نسازد سنگ، گوهر، گر به دریایِ عشق غلطد
نسیمِ تربیت گر بادِ صد فصلِ بهاری شد
بر آن شاخِ خشکیدۀ خُلق، گُلِ امید نجنبد

رودِ اشکِ سَحَر گر بر رُخِ سنگِ سیه بارد
کاین سنگ سیه آیینه کاری نگردد
اگر خورشیدِ مهرت، بر زمینِ سرد تابد
به چشمِ کورِ حسد، ذرّه ای از نور نتابد

دلِ سنگین چه داند لذّتِ مهر و وفا؟
صَدَف در دستِ نااَهل، گُهرِ ناسفته ماند
زمینِ بی ثمر را گر به خونِ دل بپَروری
نروید جز خَسِ خارا، چه کشتی؟ چه برداشتی؟

حکایت هایِ ما را، ای حسین! در غزل نوشت
که ذاتِ بد، ز تقدیر است، تدبیرِ بشر باطل
هنر در سینهٔ مُومِن، ز فیضِ الطافِ حق باشد
ذات بد نشود نیکو، چو بنیادش بد باشد


سید حسین مبارکی

دنیا همه هیچ است و ما در این میان هیچ

دنیا همه هیچ است و ما در این میان هیچ
یک لحظه نظر کن که عمر است جهان هیچ

گر نقش ببینی به جهان، محو شوی زود
کز پرده برون آید و ماند به میان هیچ

دیروز چو خوابی گذشت از نظر ما
فردا چو خیالی‌ست که گردد به زبان هیچ

این چرخ فلک، بازی طفل است و فسون است
غم‌های جهان، سایه‌ی وهم‌اند و گمان هیچ

برخیز ز خواب و بنه ترک دو عالم
چون راز حقیقت شود آخر عیان، هیچ

ساقی! بده آن باده که جان را بگدازد
زان پیش که خاکم شود و جسم و روان هیچ

در رقص درآ، ترک سر و دست بکن زود
چون هرچه به غیر از غمِ او هست، همان هیچ

فاضل چو به پایان رسد این بزم حقیقت
جز عشق، نماند اثری از دل و جان، هیچ


ابوفاضل اکبری

تا کی غم این خورم تو داااااااااارم یانه

تا کی غم این خورم تو داااااااااارم یانه
زین سر به بالین نهم صبح سربرآرم یانه

یا بیا و روشن کن چراغ کلبه محزون من
یا برو خود دانم باغمت خود آزارم یا نه

این آمدن ها رفتنش زپا در اورده مراااا
به رفتنت خارو به ماندن گل بکارم یا نه


سکه ی عشق یک رو دارد اااای نازنین
ماندم بهر تو خط آرد یا شیر آورم یا نه

معشوقه ی من بامنت همچو منی باش
تابدانم روزی روشنم یا شبی تارم یانه

نکند دل تو با ما نباشد این شیوه کنی
گو بدانم باران غم یاکه شوق ببارم یانه

مرگ وشیون به از ماندن درخیالی باطل
آری که خوش است بدانم برتودلدارم یانه

نمی خواهم بمانم تشنه و تو یک سرابی
لپ مطلب گو ببینم من دربرت سرکارم یانه

داودچراغعلی

لبخند زدی به گونه ات چال افتاد

لبخند زدی به گونه ات چال افتاد
یادم به بهشت توچال افتاد

دل شوق سفر داشت بدانجا برود
با دیدن تو درنگ در کار افتاد

لبخند تو کار را یکسره کرد
دل از پی آن بود که در چال افتاد


دانی چه گذشت بعد از آن لبخندت
قندِ دل من آب شد و راه افتاد

از لذت آن قند شدم غرق خیال
راحل به همین خیال در خواب افتاد

دیگر ندهم زحمت تفریح بهشت
لبخند تو جذاب تر از آن افتاد

مسعود خادمی

میدانم در پس بغض هایت

میدانم در پس بغض هایت
ناگفته ها پنهان است
ودر نگاه
چشمهایت حیران است
گام به ره عشق
بی قدم لرزان است
ودر مهمانی آیینه
حسرت ایام عیان است
بیا تا بت های سکوت را
بشکنیم
دل های خسته را
با عاشقان راهی کنیم
بیا تا حرف های نگفته را
مهمان خاطره ها کنیم
ودستان غریبه را
محرم یار کنیم
آنگه
فردایی خواهد آمد
که عطر یاس گل فروش
آذین رخسار تو باشد
می دانم....که میدانی


محمود علایی منش

هیهات من الذله از سنگسار یاران

هیهات من الذله از سنگسار یاران
با ضربه ی تگرگ از دستان خیس باران
برگم تکید و شهدم طعم جوانه دارد
با چیدن شکوفه از دامن بهاران
یکدم اقاقی ام زد جامی به جام روحم
اما چه مانده نوشی در جمع روزه داران
باد از میان کٍشته بوی نجابت آورد
موج و خروش جان بین در بغض این سواران
گلبرگ قرمزم شد زرد و هنوز سرخست
خون در رگان سبز اشعار لاله زاران
بادی وزید و من هم در خاک ریشه دارم
لعنت به این زمانه لعنت به روزگاران

فروهر نگهداری

در یک لحظه چهار نفر به دنیا می‌آیند،

در یک لحظه
چهار نفر به دنیا می‌آیند،
دو نفر می‌میرند...

و من،
بودن یا نبودنم
به تو بستگی دارد:
مرده‌ باشم،
یا تازه متولد شده


شیما اسلام پناه