رنجی که من دیدم همش از دست دوری بود

رنجی که من دیدم همش از دست دوری بود
چیزی‌که خونم‌ را مکید اسمش صبوری بود!

جایِ مرا نزد تو یک مردِ دیگر پُر ساخت
گویا که سهمِ من از این دنیا شروری بود!

خوردی فریب شخص‌ بدجنسی که همواره
در فکر جسم نازک زن‌های حوری بود!

از عشق تو سرمایه‌ام بدنامی است حالا
هرچند قبلاً ثروتم تنها غیوری بود!

می‌خواستم نزد تو برگردم نشد، چون‌که_
بین من و تو فاصله صد "سال‌نوری" بود!

احمد میلاد احمدی سالار

بهار آمد که دل را شاد سازد

بهار آمد که دل را شاد سازد
جهان را غرقِ نور و ناز سازد

شکوفه بر درختان سازد افسون
نسیم از گل، شمیمی باز سازد

ز باران، قطره‌ها چون اشکِ خوش‌رنگ
به روی غنچه‌ها لبخند بارد


چو خورشید از دلِ شب سر برآرد
زمین را غرقِ نور و راز سازد

بیا ای دوست، با نوروزِ خندان
دلِ ما را پر از پرواز بسازان

ببندیم عهدِ شادی با بهاران
که ما را زنده و پرواز بخشان

پارسا قندی

زمستان می رود گُل غنچه وا کرد

‌ زمستان می رود گُل غنچه وا کرد ‌
ببین آواز بلبل را ، چه ها کرد ‌‌

برای نو شدن همت براه است ‌
اگر چون فصل قبلی این گناه است ‌

زمین تن پوش سردش را دریده ‌
نفس در هر نفس در ما دمیده  ‌

لباس دشت و صحرا سبز و تازه ‌
به زانو گیر دستت گر درازه  ‌


تو گر پاشیده ای ، پا شو فلانی ‌
جوابم را بده تا کی بمانی ؟ ‌
‌
برای بارشت ابری فرستاد ‌
ز انوارش همی نوری فرستاد ‌
‌
برای دلبری صد صحنه آراست ‌
درون شعر من بزمی مهیاست ‌

دو روزی دور دنیا، دور( بدور) خود باش  ‌
بیا گاهی، دمی، هر آنچه شد باش

به پایان میرسم دل بیقرار است ‌
خداحافظ زمستان چون بهار است ‌

محمدرضا بیابانی

صدای چکه باران.توی چشمه

صدای چکه باران.توی چشمه
چه نازک حال و دلچسب و کرشمه

صدای ناله آب.خسته خسته
هوا سرد و کمی نیمه شکسته

هوایی دلخوش است و ابر آلود
کمی آرامش.اما دردالود

صدای باد در شاخ چناران
گهی از باد سیلی خورد.گه ز باران

عجب حال و هوایی دارد این دشت
سپیدی در پی سیاهی می‌گشت

صدای زاغکی گم کرده.مادر
پی اغوش میگشت در شاخ صنوبر

یکی مست و یکی مدهوش جنگل
یکی ترس از پلنگ تا بر سر تل

صدای پای باران.با ترانه
طرب روی طرب میزد جوانه

یکی شیر است.خونریز و ستمگر
یکی جنگل خورد با بال و با پر


مسعود پوررنجبر

عشق گاهی ظاهر و گاهی نهان در عمق جان است

عشق گاهی ظاهر و گاهی نهان در عمق جان است
لحظه ای آتش، دمی خاکستر آتشفشان است

ابتدایش مملو از شور و شرر، پر التهاب و
انتهایش پاکبازی، فارغ از حدس و گمان است

لحظه های بی‌قراری، تاب آوردن، تب عشق
ساحل آرامش طوفان و آشوب و فغان است

نیست عیب از تو اگر هستی اسیر و مبتلایش
چون که این خونخوار، عمری گرگ جان مردمان است

هرکه این شعله نصیبش شد شود خاکستر آخر
سوختن در عشق و مستی، آخر این داستان است

هرکسی که داغ دارد، زخم دارد در دل خود
قطره قطره روی گونه اشک‌های او روان است

می برد تا اوج او را ، بی خبر از پرتگاهش
آه از عشقی که در آن سهم هر دل، امتحان است


باختم دل را ندانستم چه بود این عشق آخر
هم بهشت و هم جهنم، شوق و دردی توامان است

نیست عیب از تو اگر گشتی اسیر و مبتلایش
این سراب تشنگی، بازیگر کل جهان است


می‌کشاند بی‌گمانت تا فراسوی حقیقت
مثل"افسونگر"ی که در هوایت شعرخوان است

پریناز رحیمی

خود گمشده خویشتنم

خود گمشده خویشتنم
در وادی روزگار
هرچه می پرسم
نمیدانم کجا مانده ام
گر عشق آمد
به استقبال برو
ببین در کدامین فصل
رها می کند ترا
برای رسیدن به معشوق
از گم گشتگان روزگار
مقصد را بپرس


محمود علایی منش

سفر را دوست دارم با تو اما ای سفر کرده نمی‌دانم چرا

سفر را دوست دارم با تو اما ای سفر کرده نمی‌دانم چرا
خطر را دوست دارم با تو اما ای خطر دیده نمی‌دانم چرا
خاطراتت را به خاطر می‌سپارم بهترین خاطره اما نمی‌دانم چرا
بعد تو کوشیده‌ام من زین جهان خالی از هر خاطره عشقم تو می‌دانی چرا
آرزو دارم به دیدار رخت با چشم گریان باز هم نمی‌دانم چرا
گشته‌ام زار و پریشان بعد تو خونابه گریان اما نمی‌دانم چرا
گر مرا از خود برانی خاطرم تیره‌تر از زلف پریشانت شود
مهربانم گر نخوانیم خاطرم باز هم پریشانت شود عشقم نمی‌دانم چرا


جواد اسدنیا

عید آمد و یغما کرد بازار زمستان ها

عید آمد و یغما کرد بازار زمستان ها
عید آمد و گل پاشید در باغ و گلستان ها

از هلهله باران و از موسیقی جوباران
گویی به جهان گشته است جشن و طربی برپا

سار و زغن و گنجشک، دراج و قباسبزان
هر یک به نواخوانی بر شاخ چناران ها


باز از سر هر شاخه بلبل به نواخوانی
زیرا که شده واله ز انفاس خوش گل ها

خوشبوست مشام جان زیرا شنیده ست او
هنگام شبانگاهان عطر تن شب بوها


جمشید افرندید