تا به کی گویی ز مال و مکنت و جاهت سخن

تا به کی گویی ز مال و مکنت و جاهت سخن
همچو عیسی چون سر سوزن بود دنیای من

من همان پروانه‌ام با شمع رویت جان دهم
می‌شود دنیای من با یاد تو دشت و دمن


فروغ قاسمی

من هم مثل تو بی کَسَم نازنین

من هم مثل تو بی کَسَم نازنین
شبام و تو تنهایی سر می کنم
به هر شونه ای رو زدم سُست بود
خودم گریه هامو بغل میکنم
نکن اعتنایی به این آدما
فقط سَقفِ چشماتو تَر می کنی
دلت رو نده پای ِ قلبی که نیست
از این اعتمادت ضرر می کنی
از عشق و وفا گفتن عادت شده
کسی و تو قلب خودت جا نَدِه
به دستِ همونی که جونت شده
رَکَب می خوری و همینش بده...


فرزانه فرحزاد

بگو دوسِت دارم

بگو دوسِت دارم
تا قلبم از مهربونیت بسوزه
بگو دوسِت دارم
تا چشمات بَند دلمُ پاره کنه
بگو دوسِت دارم
تا از چشمات مثل برگای پاییز
غزل غزل شعر و ترانه بباره
بگو دوسِت دارم
تا در دل مُردابی م
پُر از گُلای نیلوفر شِه


دکتر محمد کیا

بهار خوشی‌ها، عید طبیعت است

بهار خوشی‌ها، عید طبیعت است
همه با شوق و شور، در دشت و صحرا، بی‌هیچ قید و بند

درختان سبزند و گل‌ها در خنده
پایه‌گذاران شادی، روزهای نوین و فرشتگان

دریاچه‌ها و رودها، هم آواز می‌کنند
نسیم ملایم، همچو بوسه‌ای از زندگی در راه است

چشم‌اندازها رنگین، پر از عشق و امید
پاشویه‌های نور، روشن و تابناک، بر دل‌های شاد

کوچه‌ها پر از خنده و شادی‌های جوان
دستان در هم، در حلقه‌ای از دوستی و پیوند

کودکان با رنگ و بازی، شاداب و غرق رویا
فصل نو در راه است، خنده‌های دلی و پر باران

بیایید در این روز، دل‌ها را به هم نزدیک کنیم
که عید طبیعت، عید زندگی و عشق بی‌پایان است

سمیه بنائیان دستجردی

تو از آبیِ چشمانت،

تو از آبیِ چشمانت،
به این دریاچه ها دادی
به لطف رنگ آرامَش
هزاران کشته ها دادی
زدم دل را به دریایت،
که در وسعت رها باشم
شدم درگیر امواجت
مرا هم به فنا دادی...

فرزانه فرحزاد

چشمای نازت

چشمای نازت
آهنگ و سازت
من عاشق تو و
راز و نیازت

طرز نگاهت
صورت ماهت
دلباخته ی آن
چشم سیاهت

ورد زبانم، هر لحظه نامت
دنیا به کامت
من شربت عشق
نوشم ز جامت


مریم درزاده

قسمتی از قلب من در نزد تو جامانده است

قسمتی از قلب من در نزد تو جامانده است

روح سرگردان من یک گوشه تنها مانده است

ناگهان یک لحظه رفتی گیج و حیرانم هنوز

چشم غم آلوده ام در راه تو وامانده است

با نگاهت گرم عشقی آتشین بودم ولی....

بعد تو این قلب عاشق زیر سرما مانده است

ظاهرم زین غم که دارم گرچه ویران گشته است

باطنم چون کودکی همواره زیبا مانده است

غیر این هرگز نباشد انتظاری زین جهان

عاشقان بی عشق خود رفتند و دنیا مانده است

شک ندارم اینکه می پرسی ز خود آخر شبی...

عشق دیرینم چرا اینگونه رسوا مانده است!!!

سید امیر نجفی

چیزی که از روی تمام بودنم رد می‌شود

چیزی که از روی تمام بودنم رد می‌شود
خوبِ خوب با من و با بـدی بد می‌شود
مرهم بهار جـای نیـش زمستان می‌بندد
پـادزهرش بوسه خندانی که زد می‌شود
او پیدا‌ترین نشان روی تن جاده‌ی ترس
میزان باور به مسیر بیش از حد می‌شود
آرام‌تـرین لحظه در شلوغی زمان‌ها جـانا
پل‌های قلبم تا ســحر برَسد سد می‌شود
چنـان سخت آغاز که باید رفت تا تداوم
مـاه‌ مگر خسته از کار جزر و مد می‌شود
او شروع من آن سوی تنهایی تا نرسیدن‌
رسیـدن همان کـاری که می‌کُنـد می‌شود
هدیه‌مان به دنیا دختری پگاه خدایا نگاه
سرنوشت برای نشدن بس مُـردد می‌شود
‌او مروارید سیاه من صدفِ چشم روشن
گـران گوهری در دلم مانا تا ابـد می‌شود


مجتبی سلیمانی پور

در عشق تو هر لحظه مرا عیش مهیّاست

در عشق تو هر لحظه مرا عیش مهیّاست
چشمِ تو بلا خیز ترین نقطه یِ دنیاست

در موجِ نگاهت به تبی سخت گرفتار
میسوزم و این سوختنم ، اوجِ تمنّاست

از قامت معشوقه سرودن، هنرِ عشق
اندامِ تو خوش رقص ترین قامت رعناست

لبهایِ غزلسازِ تو چون لعلِ شکر پاش
گلچهره یِ زیبایِ تو خود جلوه یِ میناست

یک بوسه ز لبهای تَرت قسمت ما نیست
هر بوسه یِ دزدانه ز لبهایِ تو زیباست

آغوشِ تو دامیست به اندازه یِ دنیا
بی تابم و هر واژه یِ تو حرفِ معماست

زیبایی چشمانِ تو در شعر نگنجد
فریادِ تو در هق هقِ مستانه هویداست

معصومه حیدرپور