در سرم چلچله ای میرقصد

در سرم چلچله ای میرقصد
دلم از حسرتِ پرواز پُراست
وتنم بیزار است از زمین،
هرچه در آن رنگِ تعلق دارد
چه کسی می آید؟
حجمه ی مبهم را،کوله‌بار غم را،
درد خوش صورتِ وسنگینِ قوی بودن را
از سرِ شانه ی من بردارد

و سبک حال و رها،
اوج بگیرد بامنِ...

فرزانه فرحزاد

نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.