ای که از نازگی زخم دلم تازهتری
بیشتر از غم دیروز، غمِ امروزی!
درد من با تو همان قصهی تکراری شد
مثل زخمی که نه مرهم، نه کسی دوزی!
رفتی و خندهام از خاطرهام کوچید
ماند تنها دل و اشکی که تو میسوزی
با نگاهت به دلم وعدهی درمان دادی
لیک در آینه دیدم که تو هم «روزی»
باز اگر از دل من رد شوی آرام برو
ای که از نازکی زخم دلم تازهتری
یعقوب پایمرد
امشب هوس به دیدن مهتاب میکنم
در قرص ماه دیدن احباب میکنم
جام می پیاپی خوشرنگ میزنم
داروی درد دیده ی بی خواب میکنم
راز دلم به ترنمی از تار میدهم
آرام روح سرکشِ بی تاب میکنم
در زیر نور ماه زنم بوسه غنچه ای
تا آرزوی آن لب عنّاب میکنم
روی نگار خواهم اگر، یک نظر نگاه
بر عکس ماه در گذر آب میکنم
عمری کنم شکایت این زندگی چرا
از اشک دیده چهره ی سرخاب میکنم|
خواهم دوباره عمر کنم تازه گر شود
لعنت به مرگ و مردن و گرداب میکنم
گلدان خشک گل ز عطش داد می زند
یک کاسه آب داده و سیراب میکنم
دل را دوباره پاک از این لکه سیاه
در شستشوی پرتو مهتاب میکنم
جان را براه دوست دهم، گر بخواهد او
دشمن کمک به ورطه ی گرداب میکنم
روحم به نور عشق صفا میدهم ، دلم
در بحر عشق یکسره غرقاب میکنم
جعفر تهرانی
تو شاه سرای آسمانی؟
یا چشمۀ عمر جاودانی؟
صندوقچۀ منقشی که
مملو ز جواهر است آنی
آتش به میان سینه داری
آتشکده ی موبدانی
از روز ازل جلوس کردیٍ،
بر گرد فلک، تو جاودانی
اوصاف تو در زبان نگنجد
تو یوسف زیبای زمانی
اما نه من اشتباه کردم
تو تاج خدای مهربانی
زهرا روحی فر
آفتاب خانوم، یواشکی و ناز
از لابهلای شاخ و برگ درخت انار
سرک میکشد، با نوری دلفریب
بر سنگفرش حیاط، میپاشد راز
مهمان هر روز ما، آفتاب گرم
سوزان و دلنشین، با عشق و آرام
در دل باغچه، رقص نور و سایه
زندگی میتراود، در هر گوشه و کلام
ارزو حیدری
« نهنگ عاشقم را دام چشمانت به تور انداخت
گرفت از قعر اقیانوس و در تنگ بلور انداخت »
صدای پای میآید ز هر عضو تنم آری
نسیم زلف جانان از دلم سر در غرور انداخت
به راه عشق بازان جان به جانانه می دهد عاشق
که باید پل ز مهر و ماه مهرویان عبور انداخت
برای دیدنت آیینهای در دست بود اما
چه سود ار عکس رویت رنگ از آیینه کور انداخت؟
از آن پس کوهها بر سینه میشد غم که بیپایان
سر خود با خیال یار در آغوش حور انداخت
دلم چون چشم آهویت به دنبال غزال افتد
که تا در حلقهی چشم غزالت راه نور انداخت
به یاد چشم جادویش به صد نیرنگ و افسونش
ز مژگان صد نگه بر کار ما هر دم به زور انداخت
به یاد گیسویت هر شب به یاد بالش خیست
به هر جانب دویدم، تا نسیم از راه دور انداخت
از آن پس روزها با یاد زلفش بود دل در هم
شب زلفت به یاد نرگسش با چشم کور انداخت
فروغی گر طمع داری وصالش از خدا خواهی
که عاشق را ز هجران انتظار تو به ظهور انداخت
مهدی سلمانی
سنگها تیز و نیزه ها تیزتر
سر به هوا همه ی سردارها
خیمه ها سوزان و
آهوان همه گریزان
تنی عریان و
لبها همه عطشان
خورشید خموش و
ماه سر در گریبان،
ستاره ها بی جان و
پای در خون.
زمین نالان و
مادر نگران
غلامرضا مهنی زاده
در عمق سکوتی سنگین
تنهایی را پنهان
و عشق را در دل حلقآویز کردهام
تکرار غمها
چنان سنگینی بر قلبم افکنده
که هیچ راهی برای رهایی نیست
مثل سروی تنها در پاییز
خسته از سایهای که در آن فرو رفتهام
و نمیدانم کدام سو بروم
گامهایم در زمینی پر از تضاد و شکست
نه زخمش مرهم میپذیرد
نه رنجش سبک میشود
فقط سنگینی غم را به دوش میکشم
بغضی تیز و برنده
به وسعت حسرتِ تمام تنها
چون درختی پیرم
تلخی آب را چشیدهام
ریشهام خشکیده است
زخمی که تبر بر تنم زده
هنوز مانده
و غم در سینهام جا نمیشود...
عسل محمدی
کـربـلا تنهــا بــه آه و نـالــه نیست
معـرفت پیـدا نشد او والــه نیست
مکتب و راهِ حسیـن بـر عزّت است
جـز رهِ او هـر رهــی بــر ذلّـت است
عشقِ مـولا در دلـــی شد شعلــه ور
کـی بـه گنـدابِ گنـه شد غـوطـه ور
هـر کـه درس از مکتبِ مـولا گـرفت
از خـــدا هــم خصلـتِ والا گــرفــت
همّــتِ عـالـی بــه دیـن دارد فــزون
نفس و شیطان را نمایـد چـون زبـون
زیـــرِ بـــارِ ظلـــمِ ظــالــم کــی رود
دستِ بیعـت بـا ستمگـر کـی دهـد
با بصیرت هست و هم دشمن شناس
یک دم از دشمــن نــدارد او هــراس
مخلصــانــه بـی ریـــا در کـــارِ خیــر
بــا خــدا بــاشد نگـــردد یــارِ غیــر
سلیمان ابوالقاسمی