ای وطنم، ای سپند، ای دل خورشید و خاک
رستنگاه آرش و خون، زخم سیاووش پاک
تو به بلندای حماسه، قلهی آیین و راز
تکستونی مانده به جا، در دل طوفانِ باز
ای که در آغوش تو، شعلهی تاریخ زاد
هر سخنت، مهر خِرد، هر قدَمت، برگِ باد
از دل تَختِ جَمشید تا سینهی البرز پیر
پشت تو کوهیست از آواز و آذر و شمشیر
ما نسل خورشید و رعدیم، ای خاک بیانتها
با نام تو میتپد در رگهامان کِیهان و کیمیا
بر پرچمات نقش سرو، بر خاکت آواز عشق
تو جاودان ماندهای، با قلبی از جوششِ مشک
ایران! ای بانوترین سرزمینِ بیقرار
هر وجب از خاک تو، طُرفهتر از صد بهار
از دل هر خون پاک، گل دهد آزادگی
دشمن اگر شعله ریخت، ما شدهایم ایستگی
ما وارثانِ دماوند، فرزندانِ مهر و نور
پهلوانانِ زمین، عاشقانِ سینهسور
تا جان در این سینه هست، پیمان ما پا برجاست
ایران! تویی شُکوهِ ما، تا آخرِ این دنیاست
الهه سعادت
شاتوت نوبرانه من از
باغ پیرهن
بردم شبی که چشم تو
درخواب ناز بود
گل کرده بود
نسترن سرخ برلبت
من بردم آنچه درد مرا
چاره ساز بود
علی_مولایی
خماری زخمی ام ، جویای حالم می شوی یا نه؟
شبی مهمان پستوی خیالم می شوی یا نه ؟
بهاری خسته ام ، با کوله ای از شعر دلتنگی
نسیمی سرد در شعر ملالم می شوی یا نه؟
گرفتار سرابی آذرین و پیر و لجبازم
طراوت های باران زلالم می شوی یا نه؟
فریب سیب سرخ گونه هایت خورده ام ،آیا
تو هم حوای رویاهای کالم می شوی یا نه؟
چو یوسف گر بیندازم به چاه عاشقی خود را
زلیخایی که گیرد زیر بالم می شوی یا نه؟
به قصد دیدن تو ، رو به فال حافظ آوردم
جواب نیک حدس و احتمالم می شوی یا نه ؟
نیندازم زمین گر روی شیطان رجیم آیا
تو پایان بخش آمال محالم می شوی یا نه؟
محمد علی شیردل
خلق شد جاندار
تا زنده گردانَد زمین را
که سیاره ای بود مُرده
قبل از خلقت انسان
که جانداری بود ناطق
و پرورش داد
غذایش را
بر دامانِ خود
تا بِبَلعَد به وقت نیاز
و زیست کُنَد
زمین
سیاره ای زنده
در کهکشانی مُرده
مهدی تاجیک
آخرت مگر چه داشت که نیستی را فدای آن کردی،
یکبار زیستن کم بود؟ که دوبار زیستن را گمان کردی
در جهانی که شاکی و قاضی یکیست،
خاموش باش، مگو که چرا چنان کردی
دوباره زیستن و تکرار و تکرار زندگی،
این سرنوشت ماست؟ تکرار ما را جاودان کردی؟
هر چیز را با عکس آن معنا دادی،
زندگی دادی و مرگ را ارمغان کردی
پاداش زیبایی است، عشق به یک حوری،
شهوت که نیست، خیال کردی که آن را فتان کردی
شهوت اگر که هست، انسان نیازمند است،
با دادن نیاز افکار پوچ را عیان کردی
باغ بهشتی و میوه های شیرینش،
گرسنگی که نیست، لذت سیری را ویران کردی
تولدی دوباره و دیدار آشنایانم،
بی غم عشق اما این دیدار را بی جان کردی
در آن جهان غم عشقی اگر دادی،
با آن غم آن جهان را مانند این جهان کردی
حس دوباره زیستن نیست مرا بگذار،
آیا نیستی را هدیه به این جوان کردی؟
تنی که میان ذره های خاک بوی نم گرفت،
ذره ی ذره ی خاک را به ساقه های آن روان کردی
برگ سبزی شدن و حس فراموشی،
درخت کهنم را لانه ی پرندگان کردی
رضا حقی
دیگر صدایت
از لابهلای نبض این سکوت نمیگذرد
دیگر دستانت
برای دلداری بادها بلند نمیشود
من ماندهام
میان تقویمی که تو را
از هیچکدام از فصلهایش
پاک نمیکند
رفتی
و دنیا نه گریه کرد، نه ایستاد
فقط یکچیز در من فرو ریخت
که دیگر ساخته نشد
من ماندهام و فنجانی از دمنوش
که هنوز داغ میریزم
شاید بیایی...
مریم فرهی زاده
داغ جانســوز محــرم بــر دل ســجاد رفــت
نور چشمی زین سبب از دیده ی سجاد رفت
یـادگار مرتضـی چـون شـعله ای خامـوش شـد
کـس نتانـد گفت چه ها بر حضرت سـجادرفت
حضــرت اکبــر و اَصغــر، قاســم و عبـّـاس او
کـی شـود گفـت داغ آنهـا از دل سـجاد رفـت
نالــه هــای عمّـه و طفــلان خُــرد بـی پنــاه
تا شهادت روز و شب از دیـده ی سجاد رفت
غصـّه ی آخر، سـه سـاله خواهـرش در شـام بود
داغ آن خواهــر چــو تیــری بـر دل ســجاد رفت
آخـرش هـم زهر دشـمن شـام او را تیـره کـرد
بعـد عمری اشـک و زاری حضرت سـجاد رفت
کاظم بیدگلی گازار
گفته بودی:
«بانو...
با موهایت
خیالها بافتهام...»
روسریام را
آهسته کنار زدم...
بادی گذشت،
موی پریشانم رقصید،
اما
نه خیالی بود،
نه گرهی از تو.
تنها...
تو خواب دیدهبودی.
طیبه ایرانیان