ببخشید … کسی مرا ندیده ؟

ببخشید …

کسی مرا ندیده ؟

نه این منِ خسته با چهره‌ی معمولی
نه این سایه که بی‌صدا دنبالم می‌آید
من ، خود خودم را می‌گویم

همانی که می‌خندید بی‌دلیل
که شعر می‌نوشت روی بخار شیشه
که می‌دوید توی کوچه ها
و باد را تعقیب می کرد

کسی مرا ندیده ؟

شاید افتاده‌ام جایی
بین یک تصمیم اشتباه
و یک «باشه» که از ته دل نبود

شاید آخرین‌بار
در آینه‌ای بی‌حوصله جا مانده‌ام
یا در حرفی که نگفتم
یا در خوابی که نرسیدم

ببخشید …

شما که نگاه‌تان مهربان‌تر است
شما مرا ندیدید ؟
کوچکم
ساکت
گاهی با پیراهنی ساده
گاهی با چشمانی پر سؤال

اگر دیدید
به من بگویید
کجا ایستاده‌ام

تا بیایم
و خودم را
بغل بگیرم …

الهام رضایی خلیق

ای‌کاش، فقط یک‌بار

ای‌کاش، فقط یک‌بار
فقط یک‌بار، نه بیشتر...
دل‌نوشته‌هایم را
می‌خواندی.
آن‌گاه، تمام احساسم
به سکوتی روشن
می‌رسید...

شاعر آن نیست
که فقط شعر بگوید
امشب، باز هم شعر
می‌گویم؛
اما نه با واژه‌ها...

با لباسم.
لباسی که
در آینه‌ی نگاهت
برایم دوختی.
با رنگ موهایم،
با ناخن‌هایی
که انتظار را
شمرده‌اند...

و با دوست‌داشتن‌هایی
که هنوز
پایان ندارند.

می‌شود شاعر بود،
حتی بی‌کلام
حتی با نگاه...


طیبه ایرانیان

حاکم تو و بنده ایم هزاران سال است

حاکم تو و بنده ایم هزاران سال است
شکرت به زبان ما همه احوال است

انگار که خوب بُر نخوردست دنیا
دستی که به ما دادی عجب بی خال است.

احمد بیرالوند

صدای های و هوی گردبادی تند می آید

صدای های و هوی گردبادی تند می آید
که می خواهد از این عالم بگیرد روح انسان را
فراوان می خورد بر جان هستی تیرهای وهم
کسی آرام خواهد کرد این سیلاب هذیان را؟!

کسی می آید از آن سوی این گرداب آدم خوار؟
که دارد می کشد در خود شکوه آدمیت را
کسی می آید از آن سوی طوفان های خون آشام؟
که جاری کرده هر گوشه هوای سرخ وحشت را

کسی که می شود در چشم هایش آسمان را دید
همان که نور می پاشد به یلدایی ترین شب ها
همان که چشم دنیا را دوباره باز خواهد کرد
به روی سبزی جنگل ، به روی آبی دریا

زمین محتضر در انتظار نوشدارویی ست
که از آغوش پرمهر خدا می آورد با خود
کسی می آید آری خوب می دانم که در آخر
زمین زخمی خسته دوباره سبز خواهد شد


عظیمه ایرانپور

من آمدم سنگین...با بار دلتنگی

من آمدم سنگین...با بار دلتنگی
سنگین تر از سنگین... خروار دلتنگی!

در هر مقام و شغل در هر کجای عمر
فارغ نمی‌کردم از کار دلتنگی...

هرجا نگاهم هست میبینمش هرسو
میسازم ازهر چیز ابزار دلتنگی

این درد بی درمان هر جور سازی زد
رقصانده مارا باز ...اطوار دلتنگی

هرکس نظر دارد بر روی چون ماهت
جز من که میبینم اخبار دلتنگی

همبازیت بودم در صحنه های عشششق
با این هنرمندی باید بگیرم باز اسکار دلتنگی

دلتنگ دلتنگم..دلتنگی ام کم نیست
دست خودم هم نیست اصرار دلتنگی

هی گفتم و گفتم دلتنگ تر گشتم
انگار شده جادو ... تکرار دلتنگی

آنقدر ناگفته در این دلم مانده
هی میزنم بر لب افسار دلتنگی

گفتم بگم شعر.... و.روحم رها گردد
شعرم شده سرمشق ِ....اشعار دلتنگی

سارا سلامی

در ظلمتِ شب، نورِ تو افتاده به جانم،

در ظلمتِ شب، نورِ تو افتاده به جانم،

جانم زِ فروغِ تو، شده رقصان و جوانم.

در وسعتِ دل، نقطه یِ نوری پدیدار،

آن نقطه تویی، ای همه جان و جهانم.


در عشقِ تو، پرواز کنم تا به بلندیت،

چون مرغِ سحر، زمزمه خوانم، نغمه‌خوانم.

در سینه یِ من، آتشِ عشقت شعله‌ور است،

ای جانِ جهان، شمعِ فروزانِ زمانم.

در راهِ تو، گُم گشته‌ام و باز به تو باز،

ای مقصدِ من، عشقِ تو باشد نشانم.

تا هستم و هست، یادِ تو در سینه یِ من،

ای نقطه‌یِ نور، روشنیِ این شبستانم.

سمیه بنائیان دستجردی

در روز های نیامده

در روز های نیامده
تحصن خواهم کرد
و در تسخیر بادها
به پریشانیِ موهای سپیدم
گره میزنم
آرزوهای به خواب رفته را.


#مطهره احمدی

چه خوبه یه روز که صبح میشه

چه خوبه یه روز که صبح میشه
این شعر بر دیوارهای شهر حک بشه
[ مژده که امروز پایان غم و اندوه است
نوبت شکوفایی گلهای سرخ آزاد و خوشبو است ]
درود بر سبزه و گل تازه رسیده
درود بر پرندگان از قفس رمیده
بدرود با محنت دور و دراز زمانه
بدرود با تلخی می در ساغر و پیمانه


احمد پویان فر