هوای دلم ابریست

هوای دلم ابریست
کاش می‌دانستی
یک نفر هنوز
با چترِ بسته، زیر بارون ایستاده
تا شاید یک روز
با بادی که تورا برد
برگردی...

و من
در خانه‌ای خاموش خواهم ماند
در انتهای کوچه‌ای فراموش‌شده
با چراغی که فقط
برای برگشتن تو روشن است
باد بیاید
باران ببارد
دلم تکان نمی‌خورد
جز با صدای قدم‌های تو...


مرتضی فرهمند عارف

زندگی امروزه خود آزاری است

زندگی امروزه خود آزاری است
روزها و لحظه هاتکراری است

هیچ تغییری ندارد ماه وسال
طعم تلخش موجب بیزاری است

کاسبان انصاف را قی کرده اند
کار مردم دایم آه و زاری است

نرخها هرلحظه می گردد به روز
معضلی که نفرت از اوجاری است

یک ورق قرصی که بوده. صدریال
هم بهای یک خروس لاری است

آسمان شهر ها سمی شدند
راه رفتن هم بدن آزاری است

خانه هاکوچک شده دلها بزرگ
وین به معنای فلاکت باری است ؟

هرطرف را بنگری درداست و رنج
حاصل این دورۀ ادباری است.؟

مرغ دام اافتاده را تدبیرنیست
مزد شهدانه و سهل انگاری است؟

وعده های پوچ و جبر روزگار
باعث نومیدی و بیماری است

موج گیسوی تورم جان ستیز
شانه های زندگانی جاری است

چی بنامم صنعت رم کرده را
ارتعاشش ساطع بیکاری است ؟

بلأخص دنیای فقر آلودگان
کز ازل در فال ؛ استثماری است


قاسم پیرنظر

و جنگ

و جنگ
فصلی‌ست میان سره از ناسره

خواه در محفلی باشد در مَجاز!
یا «ایگو» که از «دو» سو می‌شود تحریک!
یا هجوم لاقید پهبادها در بامدادان و آدینه!
یا قدم‌زدن در کوچه‌پس‌کوچه‌ها تا امتداد کوه، از برای صُلب تا معراج!
أو الیومُ العاشِر مِن مُحَرم الحَرام
آنگاه که راه را بسته بودند !

لذا شبانه روز جنگ است!
و این افضل عست برای آدمها
ک به «هیچ» نمی‌کنند تمکین!
لاجرم آنچه میماند:
جنگل عست و احکامش!
بهار
پاییز
تابستان و زمستانش
جملگی یک فصلند،
و آن تمیزِ باطل از حق عست!

علی لشگریان

من که دو دیده خون شدست

من که دو دیده خون شدست
حسرت من دو صد شدست
محلت ما بسر شدست
حال جهان دگر شدست
چهره ی دل جلی شدست
صبر و اتش غنی شدست
حال دلم مشوش است
طاقت انتظار نیست
جنگ و جدال بی ثمر

دل خوش ساعتی دگر
بی دل و بی قرار من
این همه انتظار من
سرخوش یک خیال تر
ساغر و ساقی و حضر

الهه رزاز مشهدی

از تمومِ مسیرِ این روزا

از تمومِ مسیرِ این روزا
رد شدم تا دوباره برگردم
پشتِ سر هیچ‌چی قشنگ نبود
ولی باید مرور میکردم

از تمومِ مسیر برگشتم
تاولامم گواهِ این درده
بختِ من دیگِ نذریه که ثواب
روی اونو سیاهتر کرده

از تمومِ مسیر برگشتی
مثِ بختی که از تو برمی‌گشت
خشک بودن تمومِ چشمایی
که برات عاشقونه تر می‌گشت

ما دوتا مثل سایه و نوریم
بودنت با نبودِ من کم شد
بندِ کفشِ نموندنت اما
عهدِ نابسته بود و محکم شد

شاخه بودم هجومِ باد منو
با خودش ذره‌ذره خم میکرد
برگای خشکِ باورت بودم
رد پاهای تو لِهَم میکرد

بغضِ من می‌شکست تا شاید
توی دنیای تو صدا می‌شد
صخره موندم اگرچه با طوفان
تیکه‌سنگی ازم جدا می‌شد

از سرِ کوهْ اشکِ من که گذشت
کمرِ آبشار هم خم شد
این عجیبه که من رها موندم
تو ولی سایه‌م از سرت کم شد!

مث وقتی که رفتی و رو دلم
جای زخمی عمیق پنهونه
یه درختم که رو تنش ردِّ
یادگاریت همیشه می‌مونه

زخمیه بالِ من، که هر روز از
سنگِ دستای تو رها می‌شه
معنی تلخِ خردتر شدن‌و
کی می‌تونه بفهمه جز شیشه؟!


مرضیه احمدی

«روح لطیف»

در سکوتِ شب‌های بی‌زمان،
صدای باد، ترجمه‌ی گمشده‌ی زبانِ روح است.
من، زاده‌ی نسلی دور،
که ژن‌هایش چون رودِ ناپیدا
در رگ‌های من جاری‌ست هنوز.

روحم به یاد آن برف‌های بی‌صداست،
قرن‌ها در اسارتِ یخ‌های سنگین،
بی‌صدا تنیده در تاریکیِ آسمان،
تا اینک که در من زنده است،
آوازِ لطیفِ روحِ بی‌قرار،
که می‌خواهد بال بگشاید و پرواز کند.

و چه رخدادی‌ست این،
که من بی‌خبر،
نامم را «روح لطیف» نهادم،
چونان آیینه‌ای شکسته،
که صد و پنجاه سال پیش،
داستایوفسکی با قلمِ جان نوشت،
داستانِ زنی که در سکوت خودکشی کرد،
و قصه‌اش همچون مه، بر تاریکی نشست.

و در زمانه‌ی خود،
زنی بود، فروغِ نامدار،
با نغمه‌ای به عمقِ شب،
صدایی که می‌شکست سکوت را،
و در هر واژه‌اش، تپشِ تردیدی بود،
که با خودکشی در غروب،
رازِ روحِ لطیف را فریاد زد...

من نیز در مرزِ نبودن ایستاده بودم،
دست‌هایم لرزان،
دل‌ام گرفته از سنگینیِ هستی،
اما آن لحظه که خاموشی‌ام را خواست،
پروانه‌ای در درونم بال زد،
نامه‌ای به آسمان فرستاد،
سهم زندگی‌ام را طلبید،

و من،
زنده شدم.

ریشه‌هایم از روسیه تا ایران تنیده‌اند،
زمان‌ها و مکان‌ها،
اما من فراتر از این دنیاها،
روح لطیفی‌ام که در سایه‌های ابدیت می‌رقصد.

من، نه جسمم، نه زمان،
که نسیمی‌ام در سکوت کهکشان‌ها،
آوازم، نغمه‌ی بی‌زمانِ هستی،
که در هر نقطه‌ی هستی،
پَر می‌کشد و بازمی‌گردد،
به خانه‌ی اصلی‌اش،
به بی‌کرانِ نور.

اینجا،
در مرزِ خواب و بیداری،
من آزادم،
پروانه‌ای‌ام که بال‌هایش از جنس نور است،
و نامه‌ای‌ام که به دستِ خدا رسید،
تا سهمم را از زندگی بستانم،
و در آغوش بی‌نهایت،
هم‌چنان به پرواز ادامه دهم…


لادن تجا

بی تو این دنیا، کویر سوت و‌ کوری بیش نیست

بی تو این دنیا، کویر سوت و‌ کوری بیش نیست
یوسفم ، بی ماهت رویت کاخ گوری بیش نیست

دوزخ سوزنده با آن شعله های سرکش اش
در کنار آذر  چشمت  ، تنوری بیش نیست

رخصتم فرما  بچینم  سیبی از باغ لبت
بی گمان فردا تن ما قوت موری بیش نیست


حافظ از مشروب می گوید ، ولی نزد  لبت
باده و  جام می او ، آب شوری بیش نیست

دیشب از نیلوفر   مرداب پرسیدم،   زماه
گفت؛ پیش قرص ماهت ، شمع کوری بیش نیست

بارالها ؛ من فقط  جرم بزرگم،  عاشقی است
مابقی پرونده،  بهتان قطوری  بیش نیست

با دم خود عاشقم کردی خدایا ، پس نگو
عشق ، چاه و دره ی صعب العبوری بیش نیست

محمد علی شیردل

برکف دست که جان است بقربان حسین

برکف دست که جان است بقربان حسین
کودک وپیر وجوان است بقربان حسین

پرچم عزوشرف گشته شهیدان وطن
پسر شاه نجف گشته نگهبان وطن

مسلم اینک شده رهبر حسین می آید
ما براو پیرو ویاور حسین می آید


هردعای سحر یار نگهدارش باد
دست عباس علمدار نگهدارش باد

نیست کوفه وطنم هان که من ایرانی ام
خاک میهن کفنم هان که من ایرانی ام

گرسرم گشته جدا خاک وطن را ندهم
برحسینم مبتلا خاک وطن را ندهم

علی امیرزاده