سر بسته میگویم به تو شاید بفهمی که

سر بسته میگویم به تو شاید بفهمی که
این زخم سربسته اگر وا شد خطر دارد
در سر هوای بودنت را پروراندم چون
این ماجرای تو چه رویایی به بر دارد
شاید نفهمیدی که از رویا گذشت اینبار
آبی که از سر بگذرد لطفی دگر دارد
گفتم که باران بزند سر به هوا میشم
اینبار حرفم در دلت حتما اثر دارد
از باغهای تشنه ی باران چه میخواهی
وقتی که در دل حسرت بادام تر دارد
خشکیده دریای پر از ماهی باور کن
دریا هم از این ماجرا بی شک خبر دارد
فکر توام از سر گذشت و چشم ترسیده
این چشمهای خسته دردی بی ثمر دارد
در لابه لای گریه هایم عکس تو پیداست
چون چشمهایم چهره ات را بیشتر دارد
چون آتشی میسوزم و هجران سزایم نیست
در خود هزاران شعله ی شوریده سر دارم


علیرضا رهنما

نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.