باد را میخواهم
تا برقصد مویت
در پهنای خیال منزوی خویش
باران میخواهم بسیار ..
تا بشوید قلبم را
خاطره یعنی
رفتن دخترک از کوچه تنهایی من
تو ای آشنای سرما
همدم فصل های بیقراری
و ییلاق تمام اشک های نوبرانه
سراب اینجا بیش از اندازه خویش
مرز های را جابه جا کرد
لبخند های تلخ اجباری
بهانه ایست برای رسیدن به پایان
و پایان ترینشان .
شهریار کاراندیش
در پیجشِ هزار توی ِ تنت
گم کرده
جان مشتاقم
تمامِ هستی خود را
در سورِ شکوهمندِ شعر
واژه های مست
از جامِ جادویِ چشمانت
سر کشیده اند
کهنه شرابِ غزل را
خریدارانه
به تماشا نشسته
تنپوشِ حریرِ عشق
قامتِ خواستنت را
و مقیمِ ابدیست
عَبدِ پرهیزکار دل
بهشت ِ جاویدِ قلبت را
رقیه صدفی
من دلم را از خدا دارم عمو شوخی که نیست
پیش او ارج و بها دارم عمو شوخی که نیست
هر چه خواهی دشمنی کن بی وفایی کن ولی
من خدایی با وفا دارم عمو شوخی که نیست
سالها تنها نشستم عاشقی کردم فقط
خانه ای در کبریا دارم عمو شوخی که نیست
آنقدر شستم غبار سینه را با اشک چشم
در درون دل طلا دارم عمو شوخی که نیست
من همان مجنون و فرهاد درون قصه ام
با خودم صد ماجرا دارم عمو شوخی که نیست
عاشقی باید نصیبت باشد از اول عمو
صد حکایت از صبا دارم عمو شوخی که نیست
هر که دل دارد مگر مجنون و لیلی می شود؟
در دلم غمخانه ها دارم عمو شوخی که نیست
خواستی می گویم اما رمز و راز عشق را
عاشقی را آشنا دارم عمو شوخی که نیست
عشق را باید بگیری از سه جایش همزمان
من خودم هم چون سجا دارم عمو شوخی که نیست
قسمت اول فقط دل دادن و غم خوردن است
بعد از آن عشق و صفا دارم عمو شوخی که نیست
قسمت سوم ولی سخت است و قدری مشکل است
عشق گوید من صدا دارم عمو شوخی که نیست
خواستم تنها فقط شوخی کنم بر دل نگیر
من چه کاری با شما دارم عمو..؟شوخی که نیست
هر چه دارم از خدا دارم حسودی پس نکن
از خودم چیزی کجا دارم عمو شوخی که نیست
سعید غمخوار
چشمهایت آسمانی گر چه خیلی ساده اند
این دو آتش پاره آخر کار دستم داده اند
دست من را بین دستانت بگیر آنطور که ...
هر کسی رد شد بگوید این دو فوق العاده اند
ناوک مژگان تو قتاله ی جان من است
آن دو گستاخ شرر بار، عینِ یک قلاده اند
دل خوشم با دست و پای بسته در بند توام
شعرهایم ناتوان و از زبان افتاده اند
انعکاسِ آسمان در پرده ی چشم تو نیست
از نگاه تو گمانم بر جهان تابانده اند
ترانه تقوی
دوان دوان رو به سمت جلو
به سمت دوست
که در سیر مسیر
اتفاقی حادث
که ورقی رو به عقب در زندگی اش جاری
فکرش در تلاطم
وجودش رو به ترددی بحران زا
که تلاطمها بود بی امان پشت هم
می گفت نگاه کن
موجها چنان بر تنم می کوبند
که این جسم بی مقدار را چه شده
با اینکه در این سیر بازگشت به گذشته
با شمعی روشن در دستانش آمده بود
و چراغ امید در ذهنش روشن
ولی به سختی ها می گفت
تحمل کن
چرا که انسانی سرگشته و حیران
چون آسمان و زمینی بی حاصل ماند
قبول می کنی که این دیگر چگونه زندگی ست
و اینکه موجهای بی رحمی هنوز می کوبند
با اینکه جزء گمنامانیم
قبول میکنی تشنگی های این جسم نحیف را
قبول میکنی استعدادهای بر باد رفته را
اراده های استوار مضمحل شده را
کجاست آن گامهای محکم
که پیام آور روشنی باشد
تا باز یابیم دگر بار جسم نحیف را
بدان صبر و مداومت در کوششهای بی وقفه
حاصلی است در عبور از سرگشتگی ها
با الهام از تعقل و دانایی ها
که دانش و آگاهی از خود و اطراف خود
قفل میکند هر حیرانی را
و قیافه های حیرت زده بی خبری را
احمد رضا رهنمون
رخسار تو زیباست چو آن نو گُل مریم
زیباست چو آن اَبر بهاری که زَنَد نَم
مشغول تماشای تو بودم،مجری خبر گفت
یک فرد زِ بیکاری دنیا شده است کم
ماه از تو خجل چون شب مهتاب قشنگی
وقتی که تو باشی چه معنا بدهد غم
چشمت بگشا تا که جهان مست تو باشد
ای اَشرف خلق،ای همه زیبایی آدم
چون خِشت تو باشی آشیان آباد است
یک لحظه نبینمت تمامم چون بم
ای عشق الهی که همیشه باشی
هر لحظه و هر ساعت و هر روز،هر دَم
چون من که در این مهد جفا جنگیدم
تو صُلحی و من خسته زِ جنگ و خسته از هر دردم
آرمان طاهری
از فراز نیزه ها بابا برایم قصه گفت
مثل خورشید از همان بالابرایم قصه گفت
کودکان کوفه را که می زدندم دیده بود
از زبان مادرش زهرا برایم قصه گفت
شهریار ملک جان با رنج های بیشمار
در خرابه یک نفس تنها برایم قصه گفت
سرمیان تشت زر بود وتنش در آسمان
باتنی بی سر چه خوش آوا برایم قصه گفت
از سفر هایی که رفته در تنور و دیر و کاخ
تا مسیر رجعتش یکجا برایم قصه گفت
گوش هایم را که دید آرام زیر لب گریست
بعد ،،از بازار زرگرها برایم قصه گفت
رد چوب خیزران روی لبانش مانده بود
باز هم آهسته تر اما برایم قصه گفت
درد و دل کردم برایش مثل بابا مرده ها
شد مداوا دردهایم تا برایم قصه گفت
قدرت الله شیرجزی
به طوفان می سپارم چشمهای اشکبارم را
به یلدا می سپارم تلخیِ این روزگارم را
سپردم بر نگاهِ مهربان و پُر ز احساست
تمامِ لحظه هایِ بودن و لیل ونهارم را
میانِ برگِ هر تقویم و درپس کوچهٔ تاریخ
شمُردم رَدِ پایِ دردهایِ بی شمارم را
مُرورِلحظه های بی تو بودن سختْ دلگیراست
به پشتِ سر گذارم سالهایِ انتظارم را
تو ای فانوس جان، امشب به حالم مهربانی کن
یقین دارم که بی تو گم کنم شهر ودیارم را
تنم گمگشته در صحرا و دلْ مدفون به تاریکیست
خداوندا چراغان کن غروبِ شامِ تارم را
تو را من در میانِ آسمانها جویم و هر شب
به مِهرت می سپارم این وجودِ بی قرارم را
تماشای تو دل را میبرَد تا اوجِ خوبیها
به عشقِ تو زِ کف دادم، عنان واختیارم را
چنان مستِ حضورِ پاکِ تو گشتم که بی تردید
به پایت ریختم، عشق و همه دار و ندارم را
معصومه یزدی