بگذار که عشق هر کجا خواست رود
شر از سر هر خسته دلی کم بکند
جز فصل و طلب کاری و عاشق سوزی
دیدی ثمری به غیر این ها بدهد
منوچهربرون
بعد از تو دچار دردِ بی درمانم
افسردهترین آدم این دورانم
رفتی که هجوم بی کسیهای دلم
سنگین و کمر شکن شود بر جانم
مهدی ملکی الف
من درخرابه بی کس و تنها و حیرانم
دور از عزیزانم
دلتنگ بابا گشته و دلتنگ خوبانم
دور از عزیزانم
من بی برادرگشته ام، بی یار ویاور گشته ام
غمگین و گریانم
دور از عزیزانم
خار مغیلان برده تاب، قلبم شده از غم کباب
غمگین یارانم
دور از عزیزانم
شامی چه آرد بر سرم، گشته یتیمی باورم
کو ماه تابانم
دور از عزیزانم
از کوفه تا بازار شام، با سنگ و چوب و ازدحام
بر لب رسید جانم
دور از عزیزانم
عمه ببین گریان شدم، آشفته در زندان شدم
بی تاب جانانم
دور از عزیزانم
کو اصغر و کو اکبرم، کو آن یل نام آورم
کو شیر میدانم
دور از عزیزانم
اصغراسلامی مشکنانی
بهترین نقطه ی تقدیر نگاه تو، منم
سایه ساری به سرا پرده ی آه تو ، منم
خنده ی شاد منی ، گریه ی آرام تو ام
ساحل امن گذرگاه پگاه تو ، منم
آرزوی دل دیوانه ی من ، شاه غزل
طالب دیدن رخساره ی ماه تو ، منم
من چه گویم که تمنای نگاهم شده ای
بین اغیار همه، پشت و پناه تو، منم
کوک کن ساز دلم را به نوای دگری
دیگران را بگذار، خاطره خواه تو ، منم
در خیالم بنشین، شاد بکن روحم را
عابر دایم هر کوچه و راه تو ، منم
نور رخشان شب ام، روشنی خورشید ام
غم مخور ، ناله نکن ، شاه سپاه تو ، منم
بر سر کوی دلم، سبز شو ای غنچه ی ناز
عهد ما تازه نما، برگ گواه تو ، منم
کی شود باور من رفتی و تنها ماندم
رو سفیدی گل من، یکه گناه تو ، منم
من کی ام؟ سایه ی افتاده به شب های غمت؟
یا عزا دار تو بر بخت سیاه تو ، منم؟
هرگز ام خاطر تو ، گم نشد از خاطره ام
تا ابد خاطره سازی به پگاه تو ، منم
بیت بیت غزلم با من بیهوده پر است
من نباشد به میان ، ذوب نگاه تو ، منم....
سیمین حیدریان
نمیدونم بین من وتو چه گذشت
دل پروانه ایت چه زود شکست
آه سرد من باتو چه کرد
نمیدانم چرا غرور من شکست
فقط حس قشنگ پیوند بود
رسیدن به وصال قشنگ بود
فقط به تو رسیدن ملاک بود
تمام وعده هایم خیال بود
مریم موسوی
تو در میان گلها چون گل میان خاری
در تاختن به دلها پیوسته تک سواری
رفتی غبار راهت بر روی زرد بنشست
انگار........ از هوای ِ جانم خبر نداری
طوفان تو دلم را با مرگ همنشین کرد
با نیم غمزه صحبت جان را به جان گذاری
در شور زار غربت تنها منم که ماندهست
در حسرت لبانت تا بوسه ای بکاری
مرز لطافت تو باران ناتمام است
این نکته راست گفتند از بند بیقراری
حالا که دل رهینِ یک گوشه چشمی از توست
از تو به یک اشاره ، از ما به جان نثاری
آوای نغمههایت بر جان ما نشستهست
ای دل تمام نُت را تفویض کن به تاری
با تو نباید از پا بنشست بی ترنم
در سبزه زار کویت ، ای لالهی بهاری
دستت به دور دستم یک لحظه حلقه میگشت
هر چند خواب بودم با بنده گوی ، آری
علیرضا حضرتی عینی
در زمانی نه چندان دور
از قول عزیزی شنیدم
که گفت: آمدم دیدم و رفتم
من در آن روز ندانستم
معنایش را
اما بعد چندی دانستم
معنایش چیست
و حال می توانم بگویم
آمدم دیدم و رفتم
من در خزانی
با هزاران تردید
نزد تو آمده بودم
همگان می گفتند:
او دوای درد است
و تو خود خواهی دید
و منم آمدم و آنچه بر دل داشتم
را گفتم
و تو مثل یک دوست
پذیرایم گشتی
گاه با نگاهت آرامم می کردی
گاه می خندیدی و می گفتی:
غم مخور می گذرد
آمدن هایم به یک بار
پایان نیافت
فصل خزان جای خویش را
به زمستان داده بود
به زمستانی سرد
در کنارت بودن
سردیش را از دل وجانم می برد
آری من و تو مثل دو دوست
می نشستیم
من برایت از قصه های پر دردم
می گفتم
تو برایم شعرها می خواندی
و گاه با لبخندی می گفتی:
این نیز هم می گذرد
گه گاهی هر دو در سکوت
می ماندیم
نه تو می دانستی به چه می اندیشم
نه من
آه عطر و بوی آن قهوه ی تلخ را
که می نوشیدی
هنوز در مشامم با قی ایست
که گه گاه مرا در خیالات خویش
نزد تو می آرد
چه خیال خامی؟
و زمستان سپری گشت و
بهاران آمد
باز هم من ترا می دیدم
ولی افسوس نمی دانستم
که بهاران آخرین فصل
دلم خواهد شد
در نهایت در یک روز بهار
ناگهان قاصدی پیامی آورد
که باید بروی
و منم با اشک هایم
بی بدرقه ایی
با دلتنگی رفتم
لحظه ایی با مکثی
روی بر گر داندم
تا شاید تو بگویی نرو
ولی افسوس درب اتاقت
را بستی
و من افسوس نتوانستم
یک دل سیر نگاهت بکنم
آری آری
آمدم دیدم و رفتم
بینشان فاصله ی
چندانی نیست
مثل یک چشم بر هم
زدن می ماند
اما من دلتنگ و غمین
در این رفت و آمد
بیدلی گشتم که دل خویش
از برایت جای نهادم رفیق
می دانم دل من بی من
غمگین شده است
من بیدل هم بی او تنهایم
من ندانستم که چرا
تو از این عشق هراسان بودی؟
پا کشیدی رفتی
نترس من نخواهم آمد
به گدایی عشق و محبت
به در خانه ی تو
من دلیل آمدنم و آنچه دیدم را
می دانم
اما هرگز ندانستم که چرا
باید می رفتم
آری آری دلتنگم تنهایم
اما امیدی دارم
که تو دل غمگینی را
که هنوز در پشت اتاقت
بنشسته است
ببینی رفیق
نکند تنهایش بگذاری
نکند پای بر دلم بگذاری
او می شکند
پس بیا معرفتی داشته باش
در به رویش بگشا
و بگذار
او به جای من تنها وغمین
یک دل سیر نگاهت بکند
آری رفیق
شیدا جوادیان
امروزم را به چشمداشتِ
دیدنت یا بسم الله گفتم؛
من می خوانمت تورا غرق در چشمانت
از مالک یزدان نظر نگاهت را می خواهم
دستان گرمت را معجزه جانم دانستم
عقربه های زمان به دنباله تر در طی گذراند
اما خورشید را به آفتابش قسم
ندانستی چها کردی با دلم
خدا داند خاطر لیلی به مجنونش را
که من، شیداوارتر از اینانم
مینویسم گویاتر باری دگر ، که خدایم را یاشاکرم
اما من ندارم جرأتی چو صبر ایوبش را
یا دلیل المتحیرین ( راهنمای سرگردانان)
ضامن قلبم باش
پوران گشولی