ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | ||||||
2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
30 | 31 |
سربهزیرتر از روزِ آمدنت
هنگامِ رفتن شدی
دستِ مرا هم محکم گرفتهای
دستِ دیگرت؛بغضِ لیلی را
پابهپای تصمیمِ تو میآیم
تا برسم
سمانه فربد
عاجـز مانده نقاشی ناتمام من
رنگ های آغشـته
آشفـته ...
درتکاپوی درخشیدن ترنمی
آه کپک می زند روزمرگی
در لابه لای دلتنگی هایم
بغـض سرکوب شـده
وآونگ بی قـرار ساعتی
که تو را بانگ می زند
برمن بـوَز
در سرزمین سراسر برهـوت
بنـگر
چه غریبـانه در گورسـتان لحظه ها
دفـن می شوم .
افسر قاسمی عالم
به خط مقدم جنگ های اعصابم
وارد نشو
مرزبندی ها را بیشتر کن
سیم چین را بردار
برای شناسایی برو
مین هایی که کاشته شده
به رمز ِ دورت بگردم، خنثی کن
و
مرا بیرون بکش
از خطوط ممتد جنگهای روانی
دستهایت را سنگر کن و
با تقدیر وضو
نماز صبح عشق را
به نیت وصال اقتدا کن
محبوبه جعفرقلی
در گیرو دار خاطرات تلخ و شیرینم
زیبایی محض تو را بسیار می بینم
یا زنده کن روح مرا عشق مسیحایی
یا با گلی قرمز بیا روزی به تدفینم
اشفته ام ،دیوانه خو،با درد تنهایی
من عاشق ارام این دارالمجانینم
شاید میان ما کسی پا در میانی کرد
اما به کار این جهان بسیار بدبینم
سید محسن سیدی
برقص
بر سِنِ آبی دریاچه ی زندگی
چون قویی عاشق
انچنان که رد پایم در خاطراتت
حک شود ...
کریمی مژگان
شکل پیدایش یک حس جدید
من تو را پرسه زدم یک دل سیر
عطر تو، بوی بهشت روی تنم
من به دیدار تو هر ثانیه بیتاب ترم...
پری سوری
رفتم از دیارت
سوختم و ساختم با فراغت
آواره ی زمونه شدم
نرفتی زیادم
رفتیم
به دنبال سرنوشت
ساختیم
برای خود یک بهشت
اما
این بهشت دروغی بود
واقعیت این بود
ما بودیم آواره
آواره ی یاد هم دیگه
سعید علیزاده
مست گشتم،
مسخ گشتم از تو،،،،
از نگاه شرربار و عطرِ چنان برگِ گلهایِ بهاری اَت.....
مسحور شدم،
از این هوای عطرآگین و طبیعت ناب؛
دو ماهتاب در کنار یکدیگر.....
بویِ دودِ آتش و عطرِ چایِ تازه....
صدای بوفِ شب آوازه خوانِ شب زنده دار؛
پروازِ خفاشهای کوچک....
طنینِ پُرآوازهء باد،
که میپیچد لا به لایِ شاخ و برگِ درختان....
آوایِ گرگی که،
نه چندان دور است و با ماه میرقصد و میخواند.....
همهء اینها مرا مسحور خود ساخته اند.....
وقتی میانِ اینهمه لطافت و زیبایی،
نگاهم گره میخورد به آن دو فسونِ سِحرآمیز،
آن دوجادوگرِ فتّان و افسونگرت،
که سالهاست مرا با مهر به خود خوانده،
و بیش از پیش شیدایم کرده؛
ناخودآگاه لبخند میزنم و بیش از پیش میتپد این قلبِ کوچکم...
در سکوتِ خود، و با نوایِ طبیعت، به تماشای تو مینشینم...
نسا قنبری موزیرجی یگانه