سربه‌زیرتر از روزِ آمدنت هنگامِ رفتن شدی

سربه‌زیرتر از روزِ آمدنت
هنگامِ رفتن شدی

دستِ مرا هم محکم گرفته‌ای
دستِ دیگرت؛بغضِ لیلی را

پابه‌پای تصمیمِ تو می‌آیم
تا برسم


سمانه فربد

بیا از شب بگذریم...

بیا از شب بگذریم...

خورشید برسد
تو رانشانش می‌دهم


غروب،بغضِ خورشید است

حضورت بیداد می‌کند
نورِ من
رخ‌به‌رخم بمان
بر من بتاب

تاربه‌تارِ موهایم به دستانِ تو که می‌رسد
می‌درخشد
از مشرق تا مغربِ صورتم
گرم می‌شود
روشن می‌شوند چشمهایم
آرام می‌گیرند پلکهایم

سکوتم را میشنوی؟

امروز
یک طلوع بیشتر، تو را دوست داشتم


سمانه فربد

انتهای تمامِ سکون

انتهای تمامِ سکون
ابتدای قدم‌های تو شد
هرچه تو پیشتر رفتی
من بیشتر رسیدم
گام‌هایمان
به هم نزدیک است
دستِ مرا بگیر
می‌خواهم با تو از خط پایان بگذرم


سمانه‌فربد

تو که رفتی؛

تو که رفتی؛
ساعت‌های جهان
دهان دراندند
و عقربک‌هایشان را فرو بلعیدند
زمان
برای من به پایان رسید...


سمانه فربد

از عشقِ تو جرعه‌ای می‌نوشم

از عشقِ تو
جرعه‌ای می‌نوشم
بار حادثه‌ها
همه بر دوشم
خوب تماشا می‌کنم
و لب خاموشم
خودت را برسان
به خالیِ آغوشم


سمانه فربد

من تو را بارها در زندگی دیده‌ام

من تو را بارها در زندگی دیده‌ام
مثل عشق در کنارِ تپش‌هایم
خدا در کنارِ نفس‌هایم
من تو را بارها در خواب دیده‌ام
تو هستی
در بیداری من رخنه کردی
مثل نور در روز

سمانه فربد

ابرها آمده‌اند


خالی‌ام!
دل را به دستانِ باد دادم,
خانه را از هوای نفس‌هایم پر کرده‌ام,
بسته‌ام تمام درها را
حتی پنجره

دستانم را به کلمات,
چشمانم را به شعر سپردم
و امروز
سال‌هاست که باران می‌بارد

سمانه فربد

من و پنجره

من و پنجره
پشت به پشتِ هم،
من نماز می‌خوانم
پنجره باز می‌شود
می‌رقصد
هم چادر به قامت من
هم پرده برای پنجره
کاش خدا این‌بار کاری کند
جبران قلبِ خالی من و
قابِ خالی پنجره


سمانه فربد