سالهاست، پرده اتاق
زرد وبی رنگ رو،
خاموش ایستاده
تو چه می دانی، چشم های
پیر و پر از انتظار
هنوز در آستانه در
تو را می خوانند.
خیابان ها کو چه ها،
هنوز تورا صدا می زنند
حتی گل شمعدانی
با گلدان ترک خورده اش
مادر همیشه گریه دارد
همیشه بارانی ست
و پدر هرچه دارد در
خود پنهان می کند ..
بلند شو در باران برو.
در پنهانی های پدر، خود
را نمایان کن.
کسی صدایت می کند
لیلا رضاییان
چه کسی میداند
تو نگاهت به کجاست؟
تو درون تن دنیایی خود،
به چه میاندیشی؟
هر زمانی به دلت سنگ زدند،
تو چقدر شمع شدی؟
در فراسوی عدمهای پر از حسرت و درد،
چه کسی میداند
سهم غمهایت چند؟
ساز عشقت که از جان تو بیرون آمد،
چه کسی بود و شنید؟
چه کسی گفت: چقدر زیبا است
هیچکس هیچ نگفت
و تو ماندی و تنهایی خود،
تو چقدر تنهایی؟
چه کسی میداند...
نجوا خلفیان
من که میمانم کنارت عالمی دیوانه کن
از برایت مینویسم ساختم ویرانه کن
ماه بودی من نگاهم جز تو در بند که بود؟
من نمیسازم برایت ساختن را خانه کن
من بمانم یا نمانم هیچ فرقی میکند؟
ماه را گر میکشی بر زیر دل پروانه کن
من به عشقت گشته ام مجنون لیلایم مباش
عشق را گر میدهی پاسخ دلت بیگانه کن
هیچ از پاسخ هراسی نیست ویرانش مکن
عشق را بر دل نشانش کن دلت را خانه کن
عاشقت بودم نمیدانی تو ایا هیچ را
هیچ را حک کن دلت با هر کسی بیگانه کن
من حصاری میکشم دورت که اشوبم کنی
عالمی را نیست فرقی قلب را بی خانه کن
هان دلا عشقت ببین تا قبلگاه خویش را
هیچ غم عالم ندارد درد را دیوانه کن
شمع عشقت را مکن خاموش دردی بود راه
عالم دل را رها کن عشق را کاشانه کن
رقیه نصیری
دیوانه چه داند که تو عقلت سلیم است
شاید که تو دیوانه و او عقلِ سلیم است
ابراهیم آشوردن
با همون نگاه اول
تو قلبم شد یه انقلاب
واسه خالکوبی روی تنم
اسمتو کردم انتخاب
با جوهر احساس خودم
نوشتم رو برگای کتاب
عاشقتم خورشیدکم
طلوع کن و سمتم بتاب
دریای احساس دلم
زلال مثه چشمه آب
قلبم به عشقت میزنه
تو وقته بیداری و خواب
تو دفتر شعر دلم
پیدا میشه بیتهای ناب
چه خوبه عاشق همیم
بدون نیرنگ و نقاب
وقتی که وعده های ما
نه توش فریب ِ نه سراب
محاله که یه وقت بیاد
سراغ مون رنج و عذاب
آرمین محمدی آلمانی
میدانی من هم روزی یک پروانه بودم
از عشق شمع خود را در آتشش سوزوندم
میدانی این افسانه نیست یک راز عشق است
سوختن به پای عاشقی یک سرنوشت است
بال و پرم سوخت و به خاک و خون فتادم
ناگه که آه سختی آمد از نهادم
دیدم که شمع سرمست شده از رنگ و نورش
بیچاره شمع با دست خود میکند گورش
عمرِ منِ پروانه شاید بود دو روزی
میسوزم از اینکه تو هم آخر بسوزی
دردِ من، بال قشنگِ رفته ام نیست
میترسم از اینکه ندانی عاقبت چیست
میترسم از اینکه ندانی رسم دنیاست
آنکه بگیرد جانی خود، طعمه ی فرداست
ساناز ملکی واثق
رفت چشمانی
خیره به در ماند
نمیدانم چند فصل
را با رویایِ تو زندگی
کردم.
آگرین یوسفی
چادر که از سرو قد دلدار می افتد
صد ها غزل در دفتر اشعار می افتد
تر کرده ای توت ِ لبانت را نمیدانی
داغ ِ تورم در کف ِ بازار می افتد
با لشکر گیسوی پر پشتت نمی بینی
تیر و سپر از گرده ی سردار می افتد ؟
با نسخ لب ها و رقاع ِ چشم و ابروها
سر گیجه در طرح و خط ِ پرگار می افتد
از چشم تو افتاده ام مانند وقتی که
خاکستری از پیکر ِسیگار می افتد
آغا محمد خان پس از دیدار ِ روی ِ تو
در فکر ِ عقدت روز و شب بیمار می افتد
دلبرده ای از خان و آسیه اگر داند
آتش میان ِ تیره ی قاجار می افتد
اخمت کمر تا می کند از بیستون ِ دل
فرهاد ِ این سینه به حالی زار می افتد
دل می بری از حاجیان ِ پیر و باکت نیست
شرک ِ عظیمی در سر ِ زوّار می افتد
با حکم قاضی در پی ِ دیدار ِ چشمانت
سرهای بسیاری به روی دار می افتد
وا می کنی بند قبا و خوب میدانم
آخر حجاب و پرده ی اسرار می افتد
حافظ بگو ، دیگر ندارم تاب این دوری
در فال ِ من تصویر یک دیدار می افتد؟
لیلا اسدی