در انتظار آمدنت
لحظه هایم را کشتم
اینک مرا
به قصاص محکوم کرده اند
غافل از اینکه
نمی دانند
من در لحظه هایی که
تو نبودی
هر لحظه جان می دادم
مجید رفیع زاد
قرارمان
در کافه ی جنگلی
میان درختان سربه فک کشیده
ساعت صفر
من باشم وتو
بامهر دردل
سر بگذاریم بربالش عشق
ایمن به شانه ات
درم آغوش بگیرمت
وبافریاد دوستت دارم
این عشق
بوسیدن دارد
باطعم
عسلِ لب هات
سید حسن نبی پور
از ماندن نگو
بوی رفتن میدهد
جامهات.
سید حسن نبی پور
نوشتیکه هرچه هم داری ودرذهنت جاری گشت
زخم زبان های مردم هم بود وبرایت کاری گشت
ندانستی که عاشقت هستم وروزی همکه میریم
بدون تو روز گارم چه شد که برنگت زاری گشت
بدنبال سپیده هم گشتی ونور کهکشان ها دیدی
ستاره ای بدیدی که دنباله دارش هم باری گشت
نوشتیکه غصه نخور انیس ومونست هم گشتم
دلی شکسته داری و پیش منش هم یاری گشت
من از مروارید دلت شکوفهای عشق را چیده ام
بذکر جعفری هم بپردازی که بیانش ناری گشت
فراق دوریت تا به روز قیامت اهل عذابم کرده
جهنم و بهشت را نمیخواهم که مرا داری گشت
وعده های خدا وعذاب کشیدن مردمانش دیدم
چه شوری بپاکرده است جهانش را خاری گشت
علی جعفری
هرچه غم بود دل از گردش ایام گرفت
شادی اش رفت به یغما و رهِ بام گرفت
مرغ خوشبختی مان رفت درآغوش قفس
جان آن غمزده را مهلکه ء دام گرفت
نفس آهسته تر ازپیش دوید از سر رود
پای تاول زده اش سرعت هر گام گرفت
زهر تلخ آتش اندوه به دل کرد روان
شررحاصله شوق از دل ِناکام گرفت
بست تب خال به لب های پریشان سحر
از صدای شب پر هلهله سرسام گرفت
آسمان هرچه توانست بلاریخت زمین
تا دل ِ پر تنشش،عاقبت آرام گرفت
سخت چون می گذرد زندگی آدمیان
در مَثَل مردن تدریجی ازآن نام گرفت
درد بسیار و زمان اندک و اندیشه تباه
غزل ازشدت غم خم شد و فرجام گرفت
قدرت الله شیرجزی
ساقیا از عطش تشنه لبان حرمت پیمانه شکست
جوشش از آب فرات زان دل ریحانه شکست
دست عباس قلم تا که به مشک چنگ زند
چشم براه دخت جگر پاره چه جانانه شکست
بن دندان شکنند بیخبران زانکه تو سقا شده ای
سنگ بر قرص قمر شوکت میخانه شکست
ای دل اندر خم میدان چه شود تاخت زنی؟
تیرک بی خردان حلق سه پروانه شکست
ساقیا ماه بنی هاشمی و آب که شرمنده توست
نکند قلب تو را سنگ دل خاصم بیگانه شکست ؟
مهر زهرا بود این شط که پر از جوش و خروش
علقمه خون شده و سینه ی دردانه شکست
گودی قتله گه و دشنه به رگ دون صفتان
از قفا شمر بریده سر آن ساغر مستانه شکست
کیست از خار مغیلان مرکبی ساز کند بهر طفیل؟
آه از اشک یتیم ظلمت این منزل ویرانه شکست
افروز ابراهیمی افرا
اَز زَر و زور کَسان با مَنِ آواره مَگو
گَنجِ قارون نَکُنَد چاره بیچاره مَگو
قَصرِ شاهان بِشَوَد مَنزِلِ هَر مور بِدان
گُلِ کاشان بِشَوَد شَربَتِ بَر گور بِدان
هَر که آمَد بِخدا هَمچو گِدا رَفت که رَفت
رَفته اَز یاد رَوَد بَعدِ سه شَب گِریه و هَفت
آن هَمه مال به یِکباره شَوَد اَز تو جُدا
دَستِ اَیتام بِگیر تا بِکُنَد خَنده خُدا
آن که مانَد به جَهان نیکی اَفراد بُود
وَرنه هَر کاخ که سازی سَهمِ اُولاد بُود
غلامرضا خجسته
پرسشی دارم ترا ای نیک بخت .
که چرا شادی نمودن گشته سخت .
بی نیازی این چنین ساقط شده .
هاله لبخند ازلب بسته رخت .
درنیاز از زندگانی بهره ای .
در سکوت وغم بمانی چون درخت .
درعیان وصف حقیقت میدهند .
در خفا بسته حقیقت را به تخت .
گویشی گر ورطه شادی شود .
رنج. رافورا بتازانند به بخت .
بخت خود دریاب لبخندی بزن .
تا جواب رنج گیرد آتیه آنهم به وقت .
احمدرضاآزاد