ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | ||||||
2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
30 | 31 |
مست گشتم،
مسخ گشتم از تو،،،،
از نگاه شرربار و عطرِ چنان برگِ گلهایِ بهاری اَت.....
مسحور شدم،
از این هوای عطرآگین و طبیعت ناب؛
دو ماهتاب در کنار یکدیگر.....
بویِ دودِ آتش و عطرِ چایِ تازه....
صدای بوفِ شب آوازه خوانِ شب زنده دار؛
پروازِ خفاشهای کوچک....
طنینِ پُرآوازهء باد،
که میپیچد لا به لایِ شاخ و برگِ درختان....
آوایِ گرگی که،
نه چندان دور است و با ماه میرقصد و میخواند.....
همهء اینها مرا مسحور خود ساخته اند.....
وقتی میانِ اینهمه لطافت و زیبایی،
نگاهم گره میخورد به آن دو فسونِ سِحرآمیز،
آن دوجادوگرِ فتّان و افسونگرت،
که سالهاست مرا با مهر به خود خوانده،
و بیش از پیش شیدایم کرده؛
ناخودآگاه لبخند میزنم و بیش از پیش میتپد این قلبِ کوچکم...
در سکوتِ خود، و با نوایِ طبیعت، به تماشای تو مینشینم...
نسا قنبری موزیرجی یگانه