مست گشتم، مسخ گشتم از تو،،،،

مست گشتم،
مسخ گشتم از تو،،،،
از نگاه شرربار و عطرِ چنان برگِ گلهایِ بهاری اَت.....

مسحور شدم،
از این هوای عطرآگین و طبیعت ناب؛
دو ماهتاب در کنار یکدیگر.....
بویِ دودِ آتش و عطرِ چایِ تازه....


صدای بوفِ شب آوازه خوانِ شب زنده دار؛
پروازِ خفاشهای کوچک....
طنینِ پُرآوازهء باد،
که میپیچد لا به لایِ شاخ و برگِ درختان....

آوایِ گرگی که،
نه چندان دور است و با ماه میرقصد و میخواند.....

همهء اینها مرا مسحور خود ساخته اند.....

وقتی میانِ اینهمه لطافت و زیبایی،
نگاهم  گره میخورد به آن دو فسونِ سِحرآمیز،
آن دوجادوگرِ فتّان و افسونگرت،

که سالهاست مرا با مهر به خود خوانده،
و بیش از پیش شیدایم کرده؛
ناخودآگاه لبخند میزنم و بیش از پیش میتپد این قلبِ کوچکم...
در سکوتِ خود، و با نوایِ طبیعت، به تماشای تو مینشینم...

نسا قنبری موزیرجی یگانه

نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.