شب شد به دل افتاد که تالاب ببینم

شب شد به دل افتاد که تالاب ببینم
با سر بروم شوکت مهتاب ببینم

از تابش جان بخش رخ و چشم و چراغت
غوغای فریبایی کمیاب ببینم

بر روی تو پاشیده فلک رنگ خدایی
لبخند لب و صورت جذاب ببینم

انگار کمی دیر به تالاب رسیدم
نیلوفرم و آمده ام آب ببینم

انصاف در این حلقه مگر نیست که اکنون
چشمان تو را بسته و در قاب ببینم

در باور من نیست که با خاطره هایت
بر گونه ی ماتم زده سیلاب ببینم


هر چند که رفتی و دگر خاک نشینم
رخسار تو را کاش که در خواب ببینم

علیرضا حضرتی عینی

من شعرِ نوام قافیه انگار ندارم

من شعرِ نوام قافیه انگار ندارم
آرامم و هنگامه‌ی گیتار ندارم

بارانم و در قطره بیاراسته حُسنم
در ساقه‌ی نیلوفری‌ام خار ندارم

من در تپشِ قلبِ قلم زنده به تحریر
از جنس غرورم ولی آزار ندارم

در گستره‌ی زیستن از پنجره‌ی مهر
صحرایم و در مرز تو دیوار ندارم

بر چهرِ افق خط لب ِ خاکم و افلاک
انگار به جز دل به کسی کار ندارم

آوایم اگر سوز دل سوته دلان است
چون در دل خود جز غم دلدار ندارم

افشرده ی مضمون سخن مصرع بعدیست
در بزمِ غزل میل به اغیار ندارم

لبخندزنان محضر ارکیده نوشتم
زین دست تراوش مگر اشعار ندارم؟


علیرضا حضرتی عینی

شیرین‌تر از آهنگِ تو گر بود نوایی؟

شیرین‌تر از آهنگِ تو گر بود نوایی؟
جان بخش‌تر از لحنِ تو گر هست صدایی؟

چندی‌ست که یک کوچه فقط فاصله‌ی ماست
یک رخ بنما خانه‌ات آباد کجایی؟

در شهر ندانست کسی درد دلم چیست؟
هر کس که نداند تو بدانی که شمایی

جان هم که بخواهی بدهم گر به تماشا
بر کوچه‌ی دل لحظه‌ای آرام بیایی  

تشبیه لبت را به لبِ غنچه نکردم
چون از همه‌ی غنچه‌ی در باغ جدایی

دستی به رخ و دیده‌ی قحطی زده‌ام کش
در بی‌کسی کشورِ جان یوسف مایی

از درد، غمی نیست که فرهادترینم
شیرینِ منی تو که به هر درد دوایی

علیرضا حضرتی عینی

عاشقت گشتم ندانستم که تو شیداتری

عاشقت گشتم ندانستم که تو شیداتری
حال میفهمم چرا از عشق هم والاتری

چون پرستویی تمامِ دشت‌ها را گشته‌ام
از شقایق ، لاله‌ها ، از یاس هم زیباتری

در میان خیلِ گل‌ها دل فقط با لاله بود
تازه دانستم چرا در بوستان تنهاتری


لحنِ آهنگینِ نجوای تو چیز دیگری‌ست
از نی و تلفیق آن با تار ، خوش آواتری

چشمِ هرکس بر تو می‌افتاد ، می‌سوزاندیَش
آتش افروزی و از خورشید... بی‌پروا‌تری

هر که را دیدم تو را تشبیه با مهتاب کرد
دل فقط داند شما از ماه هم بالاتری

ای رخِ آشفته ، رنگِ خویشتن را چاره کن
گرچه از برگ خزانِ باغ هم رسواتری

گرچه سهم جان من پیوسته بی مهری توست
جز به نامت لب ندارد ذکر با معناتری

بس‌که از تو دور بودم چشم‌هایم تار شد
ای فروغِ چشمِ تر از صد غزل شیواتری

علیرضا حضرتی عینی

دیشب کنار پنجره بی تو نشستم

دیشب کنار پنجره بی تو نشستم
یک لحظه از چشم تو دیده بر نبستم

عطر تنت پیچیده اطراف غزل بود
آرایه آرایه غزل دادی به دستم

از چابکی وقتی که مهتاب از تو پرسید
گفتی به آوای دلم بر دل نشستم

آندم که احساس و نفس با هم درآمیخت
لبخند شیرین تو با من گفت مستم

وقتی نسیم صبح ...آرام از در آمد
یکباره وا شد پنجره از خواب جستم

جانِ نفس در سینه ام بر لرزه افتاد
دیدم کنارم نیستی از هم گسستم

یادم می آید یک شب از شب‌های دیدار
گفتی که تا آخر هوا خواه تو هستم

بشنیده ام در محفلی هنگام مستی
گفتی دل دیوانه ی او را شکستم


علیرضا حضرتی عینی

تو در میان گلها چون گل میان خاری

تو در میان گلها چون گل میان خاری
در تاختن به دلها پیوسته تک سواری

رفتی غبار راهت بر روی زرد بنشست
انگار........ از هوای ِ جانم خبر نداری

طوفان تو دلم را با مرگ همنشین کرد
با نیم غمزه صحبت جان را به جان گذاری

در شور زار غربت تنها منم که مانده‌ست
در حسرت لبانت تا بوسه ای بکاری

مرز لطافت تو باران ناتمام است
این نکته راست گفتند از بند بیقراری

حالا که دل رهینِ یک گوشه چشمی از توست
از تو به یک اشاره ، از ما به جان نثاری

آوای نغمه‌هایت بر جان ما نشسته‌ست
ای دل تمام نُت را تفویض کن به تاری

با تو نباید از پا بنشست بی ترنم
در سبزه زار کویت ، ای لاله‌ی بهاری

دستت به دور دستم یک لحظه حلقه می‌گشت
هر چند خواب بودم با بنده گوی ، آری

علیرضا حضرتی عینی

دریای دلِ لیلا در شوکت شیدایی ست

دریای دلِ لیلا در شوکت شیدایی ست
افسوس که مجنونش در ساحل تنهایی ست

یک لحظه اگر قلبش آرام نمی‌گیرد
امواج دل شیدا طوفانی و دریایی ست

مهتاب اگر امشب در برق لبش پیداست
چشم آبی و مژگانش غرقِ همه زیبایی ست


هر آینه رویش را با نور می افشاند
انگار در آیینه مویش مش خرمایی ست

یا رو سریِ رنگین یا شال به سر دارد
پوشیده به تن دامن اندام پریسایی ست

گفتند به هم دیشب مهتاب و شب از خورشید
یک نکته ز لبخندش کین ناز فریبایی ست

من باز خیالم را معطوف شما کردم
از چشم دل مجنون این هاله تماشایی ست

علیرضا حضرتی عینی

میرود دل در هوای با تو بودن با غروب

میرود دل در هوای با تو بودن با غروب
وه چه دلگیر است ساحل بی تو با دریا غروب

جز تو اما هیچکس از زخم من آگاه نیست
خلوتی بر می‌گزینم با خودم تنها غروب

کاش بودی و دمی در چهره ات گم میشدم
دست در دستت نهاده با تو بی پروا غروب


لحظه‌ای که رنگ دریا پرتقالی میشود
روح و جانم گُر بگیرد بی رخ ات اینجا غروب

بیکران ساحل چشم تو دریایی تر است
پلک را بر هم مزن در موجها حتی غروب

لحظه ای که موی افشان میکند با دست باد
از تو می پرسم دل آیا میشود زیبا غروب

کار من هر روز با امواج صحبت کردن است
می تراود شعرهایم باز در فردا غروب


علیرضا حضرتی عینی