در ازدحام
واژه های ساکت و عقیم
رگه های افتاده در
مرداب اندیشه را
در لزج ترین ثانیه ها
با تردیدِ از فرداها
با نفس های
محبوس در سینه ی درد
از لرزش لبان
و تاری چهره ی آینه
از آه....
می سرایم
ما با چه شوقی با دلی پرخون
تند و بی تاب
همچون ارواح پای در زنجیر
می خزیم
به شوق وصال
در فردای مه آلودی
که پیدا نیست
فرجاممان...
فریبا صادق زاده
شکایت می کنم گاهی از این تقدیر و این دوری
از این که گاه با عشقت چنین دلسرد و مغروری
از این دلشوره هایی که برای خاطرت دارم
از این که می کُشی اما هنوزم دوستت دارم
علی کسرائی
مرا امید و نوید و بهانه و نازی
مرا سرود و سکوت و نوا و آوازی
طنین مانده به شبهای بیقراری من
طلایه های سحرگاه شوق و ابرازی
به آسمان نگاهت قسم که دلتنگم
به جان بال و پرم اشتیاق پروازی
شکوه زلزله ی کوچه های ویرانم
که با تمام مهارت دوباره میسازی
مرا بهم بشِکن مثل کاکل مستت
که تار و پود تنم را به لرزه اندازی
نفس بزن بسرشانه های وحشی من
به مرتعی که دلت را همیشه میبازی
بگو که با همه ی آهوان دستانت
به سمت و سوی دلم دلبرانه میتازی
علی معصومی
سبک اما سنگینی
هم تراز عیار مسکینی
چو ببینی وفایم و دم نزنی
چو ببینی جفایم جار زنی
دم از عیار اعلا میزنی
ولیک از جنس برنج و رویی
چه بسا از فواید کارش کمتری
به عالم و عالِمی و به خود جاهلی
چو هاون خود وسایر همتراز کوبی
تا بگوید ز خواصت که به کاری فایدی
آهو توتونی
بیپرده بگویم
که جهان را سببی نیست
این راز به دل مانده
به هوای شرری نیست
دشت پوشیده شد از مه
هیچ خبر از راه برای
پای به گل مانده من نیست
چه حاشا کردهای
چه پیدا ماندهای
اثری از رؤیت او
در سراب آیینه عشاق جهان نیست
گو بیا که جهان تیره و تار است
هیچ خبر از نور
در این مزرعه خاموش زمان نیست
نداشتیم آغاز و
نداریم پایان
جز تلاقی خطهای موازی
هیچ معنایی بهر این بیهودگی ما نیست
مهرداد درگاهی
می خواهم شعری بنویسم.
لیکن خسته ام از نوشتن.
شعری که تنها مخاطبش؛
فقط خودم هستم.
شعر هایم را با خود بردم به بازار.
گفتم: خواهر برادر فقط یک دینار
به نیم دینار هم راضی شدم
اما، کو خریدار
رهگذری نزد من آمد و با تلخند همی گفت:
ببینم عمو خوابی یا بیدار
مستی یا هوشیار
سالیان سال است که دینار از رونق افتاده؛
اکنون عصر دلار است دلار
رهگذر این را بگفت و رفت که رفت.
و من ماندم و شعرهایی؛
که ناخوانده خریدار نداشت.
رهگذر راست می گفت شعرهایم کهنه بودند
می گویند شعرهای کهنه از مد افتاده
چندیست که شعرهای نو به بازار آمده
.
شعر هایم را درون خُرجینی ریختم و با خود بردم به ده کوره ای پَرت.
که در آن کوره دهات؛
مردمانشان، هنوز با آفتابه طهارت می گرفتند.
زنانشان پشم می ریستند
و نان می پختند
و مردانشان چوپان بودند
و گندم می کاشتند
جوانانشان، نمی دانستند که
چَت کردن یعنی چه
کودکانشان، در خاکهای کوچه می غلتیدند و می چرخیدند و می خندیدند؛
و شاد بودند.
و من آنجا، شعرهایم را برایشان خواندم.
و آنها کلی کیف کردند.
و من هم کیف کردم.
مهدی بیضاوی
قرآن بخوان نیک باحسن ظن
تانباشی خام در وهم و ظن
هرکه باشدبرلطف یارامیدوار
درکلامش نیست غیرازمهر سخن
علی اکبری
باران تو بر چتر من و ناز نگاهت
لبخند من و اخم تو در صورت ماهت
چندین غزل و شعر تر از خاطره هائی
رفتن به غم و تنگی دل کیست پناهت؟
هر چند بهار آمده در فصل نگاهت
ابری شد و باران زده بر صورت ماهت
زرینه ی چشمان تو نیلوفر مرداب
جز سایه من هیچ نگردید پناهت
مژگان تو ناوک زده از چشم سیاهت
بر قلب من افتاده ترک تیر نگاهت
آسان رود از دل به نظر دیده خاموش
مهتاب وشی شب برسانم به پگاهت
لجباز ترین حالت دلدادگی بن بست به راهت
آتش زده بر خرمن گیسوی من آن ساقه کاهت
ای کاش که بر قبله نخوانند نمازی به ره عشق
تا پنبه شود کوه بر این ناله و آهت
از چشم من آنگونه عسل ریخته بر جام نگاهت
مغرور ترین دختر شهر آمده بودست به راهت
بر شور و شرم خرده گرفتند خلایق به چه لایق
صد بار بگفتم که نخوانید نماز با تب آهت
امروز که افتاده ام از عرش بگو چیست گناهت؟
قاضی نشود بین تو و عشق کلاهت
افروختم از سوختنم دود بیفروخت
بر خاک من اینک بگذر نیست کراهت
دارم عجب از عشق دروغین تو با سردی آهت
چون یار وفادار بدم کشت مرا نقش گناهت
گفتم که برو باز نشست قبله بدین عشق
آخر تو شدی رهگذر سنگ مزارم سر راهت
از آه تو افغان من اینگونه وقاهت
شب های زمستانی و ابروی سیاهت
چون دختر کبریت فروش اشک بلغزید
دیگر برو خوش باش تو در بزم رفاهت
هر بار ازین کوچه گذر کردی دلم گشت تباهت
چون لشکر چنگیز مهاجم شده جان سوی سپاهت
ای سنگ دل از حال پریشان تو چه دانی؟
با تیشه زدی ریشه به این بذر گیاهت
ای عشق ندیدی که شدم خاطره خواهت
با حسرت دلتنگی همه گاه به گاهت
عمرم به فنا رفت برو خوش به مرامت
آن حسرت دیدار من از چنگ نگاهت
یک بار نیامد که بگوید شده ام خاطره خواهت
یا نامه نویسد به پر کفتر جلدی سر راهت
از خویش به خویشان گله بردن سببی نیست
آگه نشود حال تو را هیچ کسی عمق نگاهت
با یار دگر هم قفسی گشت امان از دم آهت
بی مرهم دردی که زند زخم سیاهت
این دل دگرت دل نشد و هم نفسی نیست
بشکست مرا بال و پرم جرم و گناهت
افروز ابراهیمی افرا