شادی می کند
پرنده ی درون من
آوازمی خواند
ازایوان نگاه ت به
بام لبت نشسته ست
نوک می زند
بوسه هایش
تمام روزهای سال را
سیدحسن نبی پور
خدای مایکی ست
هدف آدمی کمال است
راه مان ، عقیده مان متفاوت
مجبور به پرستش نکنید
بگذاریدهرکس خدارا
آنگونه که میخواهدبه پرستد
خداوند عاشق می خواهد
نه مشتری بهشت
سیدحسن نبی پور
هر بار تو را دیدم، شوقی به دلم افتاد
من عاشق آن لبخند، کز کنج لبت افتاد
آن گردش چشمانت، قرص قمری هم جفت
الا به نگاه تو، دل را ندهم من مفت
حالم چو رویاییست، از زلف پریشانت
شانه تو نما جانا، تیمار شود یارت
این جمله که میبینی، از عمق دلم جوشید
این مصرعشم با تو، غنچه به لبت رویید
سعید دهباشیان
آمد مرا غم فزون کرد و رفت
آمد مراجوی خون کردو رفت
آمد مرا ترکه ای زد به سخت
ازاستخوانم برون کردو رفت
هرگز نمی بخشمش به عشق
آمد مرا هم نگون کردو رفت
دیدار را تازه کرده بود بدون
آمد مرا هم بجون کرد ورفت
سنگ دلتر ازاوسراغ ندارمش
آمدمراهم به( دون)کرد ورفت
ازجعفری مپرسید رسم روزگار
آمد مرا هم او نون کرد و رفت
علی جعفری
تا عطر تو را از خود عطار بگیرم
باید بروم از سر بازار بگیرم
سیل آمده،این منطقه تاخرخره در آب
یک دوست ندیدم ز تو اخبار بگیرم
من عشق تو را از دهن شیر گرفتم
کی اسم تو را از لب کفتار بگیرم؟
گفتند حسودم که سراسیمه دویدم
تا عطر تو از باغ و چمنزار بگیرم
مشروع ترین علت رفتن به دل مرگ:
گنجیست که از لشکر کفار بگیرم
بیهوده تلف شد همهءعمرمن ای کاش
در شرکت چشمان تو یک کار بگیرم
خود را به تمارض زده ام روی زمین تا
از داور چشمان تو اخطار بگیرم
کارم شده هرروز نشستن به تماشات
از عکس تو یک جمله به اجبار بگیرم
روباه تو آمد که دوباره بفریبد...
کو تکه پنیری که به منقار بگیرم؟
سیده پروا ربیع زاده
تلاطم شد مسیرِ من، کسی با من نمی ماند
نگاهی شد اسیرِ من، کسی با من نمی ماند
جوانی کردم و اکنون، ندارم شوق معشوقی
بیابان شد کویرِ من، کسی با من نمی ماند
نمی دانم چرا هرکس، به سمتم آمده رفته
که او باشد نظیرِ من، کسی با من نمی ماند
دوای دردِ هر عاشق، سکوتی در سرش باشد
دلی گفته ضمیرِ من، کسی با من نمی ماند
شکست خوردم همیشه از، همه افکارِ بیهوده
زمانه شد دبیرِ من، کسی با من نمی ماند
به هرجایی رسیدی تو، نگو رازِ دلت را چون
شده عشقی اجیرِ من، کسی با من نمی ماند
من و شعرم در این دنیا، به تنهایی نمی مانیم
که شعرم شد مسیرِ من، کسی با من نمی ماند
علیرضا صانعی
ای کاش دوباره میدیدمت دل قرار داشت
بوسیدن از نای تو را هم دل جوار داشت
گفتند که تو رفته ای و چشمم به راه شد
یک نامه ای هم از تو نشد دل شرار داشت
گفتندکه میکشیم و میزنیم و هرچه جنگ
درجنگ عشق بودم وندانستی هوارداشت
من هم فدای توگشته بودم ای شاعر زمان
در شهر عشق میا که این همه عذار داشت
باکوفیان زمان نشستم و دیدم روی عشق
آغشته بخون کرده اندو هر چه یار داشت
پاداش صبرمن تو هستی ای عاشق جهان
صدجان فدا میکنم هربیتی که بار داشت
از جعفری مپرسید که روز واقعه چه شد
خورشید غروب کردآسمان رنگ نارداشت
علی جعفری
غم اگر تلخ بوَد اجر چشیدن دارد
بی گمان زادن نو درد کشیدن دارد
گام اول به نظر مقصد ما نزدیک است
آن فرا سوی مگر راه رسیدن دارد
صخره در صخره بوَد سنگ به سر خوردن ها
این مقامی است که در آن درد خریدن دارد
در میان من و تو شمع تماشایی ماست
وقت بی تاب شدن اشک چه دیدن دارد
تا به دستان قوی چرخ فلک می چرخد
ناله کم کن که ِعادت به شنیدن دارد
کافر عشق نیارد به بهاران ایمان
شاخه ی خشک شد و میل بریدن دارد
چون فرو ریخت مرا درد شکستن دارم
قلب در خاک ولی شوق تپیدن دارد
عباس رحیمی