پرم از شوق دیدارت کمی با من مدارا کن
شدم زخمی مژگانت ، بیا زخمم مداوا کن
پریشان حال و دلتنگم ، ببین حال خرابم را
پریشان،حسّ وحالم را،به لبخندی شکیلا کن
کجایم می برد امشب چنین حس جنون آمیز
تو این احساس زیبا را ، به اعجازت شکیبا کن
بیا با آن نفس های مسیحایی ، دلم پژمرد
قدم بردار پاورچین ، بهارم را شکوفا کن
برایت آتشی برپا کنم ، با شعله ای رقصان
تو هم با شعله های خود جهانم را فریباکن
سحرشدبی قرارم آتشی درسینه می سوزد
شدم آتشفشان ، یارم ، رهایی را مهیا کن
ارسلان رشیدی
تاریکخانه ایست مبهم
در پسکوچه های ذهن درگیرم
از بی کسی غرقم در خود
در حسرت رویای تو گیرم
نوری در این تاریکی برای بیداری
با بغض سرخورده در نگاه مبهوتش
از من برای باور اهداف والایش
با جان و دل تمنا میکند گاهی
در تشویش گرفتارم هرچند
امیدی در وجودم رخنه کرده
سرمای مه آلود افکارم
سدی شده در باور ایهام کج دارم
من همچنان درگیرِ تاریکی
فارغ از احساس گنگ و تلخ
در حسرت بیداریِ روشن
سردرگم بلوای آن نورم ..
آرش معتمدی
اندوهم زندانیست درگلو
و هیچ دریچه ای
تورا نمیتاباند
بی تو تمام عمر
تاریکیه ممتد نبودنهاست...
سید حسن بدیعیان خیرابادی
دل دیوانه ام تا ابد در یاد تو زندگی میکند
استخوان هایم تا ابد از دلتنگی ات درد میکند
درد دلتنگی ات را به رگهایم تزریق کرده ام...
مهکامه شریعتی
بی تو
بیگانه ای ام در پسکوچه های این خاکسترآباد
با که سخن میگویم؟
صدایت هست
گاه در سپیده دم میشنومت
فرشته ای از دور صدا میزند مرا
پس کجایی
کجایی که دیدارت حسرت روزهایم شد
کجایی پروانهام
کجایی که با صدایت مرا به دیدار ستارگان ببری
مرا از آدم ها دور سازی
از تمام لحظاتی که بی تو میگذرند
از زندگی
از تاریکی برهانی
دستهایم شوق دیدار دستانت را دارند
معجزه کن
خودم را که دیگر امیدی برای نجات نیست
دستانم را نجات بده
نیما طاهری
بارها زمین فریادم را بلعید
دانهای رویید
شاخهای سبز شد
در انتهای شب
آنجا که همه خوابند
تنهاییِ درد
به خود پیچید
پیلهای پروانه شد
ناهید ساداتی
گر دلیل اشک هایت هست این عاشق پرست
رفتنش حکمیست کز بالاترین جا آمده است
دوری ات بس است برای جرم این عاشق پرست
شرم و شلاق و شکایت بود تا روز اَزل
از تمام لحظه هایش شرم ها دارد ولی
در خیال خواب هایش آن ملاقاتی تویی.
سیّد ستاره حیدری
چگونگی خلقتت را شکر
نعمت زیبای خداییم را شکر
شکر نعمت های خدایم را،چگونه بار بیاورم بارالهها
نعمتی که خلق شده از گلی ناچیز
اینگونه گسترده شده در این دل خجالت انگیز
من شده ام مست،مست آن دو چشم سیاهش
بارالهها به من نشان ده
نشان ده آن راه را،من نشوم معتاد این راه
این راه گستردگی دارد
پیچ خم دشواری دارد
من دلم آشوب میخواهد
آشوبی که نعمت توست
نعمتی از زیبایی توست
تویی که ساختی او را برای من
منی که این هم سال بودم گمراه
مرشدم اکنون همراه م هست
همراهی که خود ناآگاه است
ناآگاه از این دل من
دلی که عاشق او شده است
پریسا قویدل