برای عاشق بودن

برای عاشق بودن
نه به تو
نه به او
باید به خود رسید و
در خود بود
که معشوق
در خود است
اما
نه آن خود
که مانده در خویش...
آن خود
که رفتن از خویش را
خوب می‌داند...


شبنم حکیم هاشمی

دل گرفته از غبار زندگی، باران بیا

دل گرفته از غبار زندگی، باران بیا
خسته ام از بی سر و سامانی ای سامان بیا

در بهاران رنگ پائیزی گرفته هستی ام
ای بهار جاودان ، ای روح و ای ریحان بیا

از در و دیوار دنیا درد می بارد ببین
با تو احسن می شود احوال این دوران، بیا

زندگی هر گوشه اش زخمی زده بر جان من
مرهمی پیدا نکردم، بهترین درمان بیا

جانماز عشق را میگسترانم رو به تو
ای سرا پا نور حق ، ای جلوه ی ایمان بیا

هم زمین و.هم زمان پیچیده در طومار شب
با طلوعت بر شب یلدا بده پایان، بیا

معصومه احمدپور

زیر باران قدم می‌زنم،

زیر باران قدم می‌زنم،
درختان در گوشی می‌گویند:
هوا پر از دلتنگی‌ست


رها فلاحی

آرزوهای سوخته‌‌ات را

آرزوهای سوخته‌‌ات را
فریاد می‌کشم،
آه، ای کودکی من



لیلا طیبی

هرگز دل به هیچ فانوسی نمی‌بندم.

ئه‌گه‌ر خۆر و مانگم
له ئاسمان باشانۆ
قه‌ت
دل ناده‌م به هیچ له‌نته‌ری



اگر ماه و خورشید را هم
از آسمان پایین بیاورند
هرگز
دل به هیچ فانوسی نمی‌بندم.


سعید فلاحی

گاهی به گردش می برم تا افق

گاهی به گردش می برم تا افق
خواهشِ گلویِ ، بغض گرفته را

کاش آسمان آبیِ خیالم
به رنگ خون
جاری بود
در رگهایم

با گام های مطمئن
گره می زد به تو
نفسم را

تا دربرابر شکوهت
به رقص دربیاورم
بند بندِ قلبم را
و شعری بسرایم
به وزن لیاقتت

فرهاد نظری پاشاکی

حال تنهاییِ من چه غریب است امشب

حال تنهاییِ من چه غریب است امشب
سینه از مهر تهیست
و به جز تنهایی، کسی نیست مرا

پشت هم دود سیگارها را میکشم در سینه
تا به حدی که اتاقم پر ز آه است ولی
من درونم همچنان هم خالیست


گویی امشب همه رفته‌اند
مادرم،پدرم، دوستان و تمام خویشان
حاجتم نیست دگر بر ایشان

من وُ تنهایی، تنها هستیم
وَ در این حال خراب
پشت این چشم پر آب
شعر میماند وُ من
من میمانم وُ این تنهایی

محمدعلى دهقانى

شعرهایم

شعرهایم
واژه های عریانی
که در ساحت افکارم
بی پروا
تمنا می کنند
سروده شدن را.....


اکرم نوری

غافل ز روزگارم و عمرم تباه شد

غافل ز روزگارم و عمرم تباه شد
از خود گذشتم و حکم گناه شد
بیچاره من، که نخواستم دورنگی و
تک تک تمام مدادم سیاه شد
گفتم نرو، بنشین روبروی من
برداشت کوله خود را ، به راه شد
لجباز و خیره سر و کله شق شد و
از چاله ها در آمد و مغلوب چاه شد

بازی نکرد و به بازی گرفت دلم
سرباز کیش شده، آمد و شاه شد
شاید تمام غزل های دفترم
در آرزوی تبسم ، چو آه شد
شاید خیال پرستش درون خاک
شوری گرفت و شبیه گیاه شد
شاید کسی ز تماشای زندگی
رقصید و شعله ی خیس نگاه شد
شاید به وجد آمد و در شب سیاه
چون پل میان من و چشم ماه شد.....

نرجس نقابی