کسی ز ناکجا آباد آمد و آشفتم
آشفتم ز کسی که آشنای غریب است
کسی ز ناکجا آباد آمد و دیدم
دیدم که دل در هیاهوی و تپش است
کسی ز ناکجا آباد آمد و رفتم
رفتم که کس نداند کس هست
کسی ز ناکجا آباد آمد و مُردم
مُردم که دل نداند عشق زهر است
کسی ز ناکجا آباد آمد و دید ...
دید سوختم و ساختم ز عشقش
دید جان سپردم ز ستوه عشقش
رویا کریمی
شب گیسوان خسته اش را تاب می داد
صدها ستاره دور یک مهتاب می داد
می ریخت از چشمان بی تابش شکوفه
نیلوفری بر سینه ی مرداب می داد
ترانه تقوی
کنار پنجره ای نشسته ام
که هنوز باز است
چرا صدای مرا نمی شنود؟
نگاه فرسوده،
رنگ کتابی را
که تا بحال دویده است
نمی بیند.
این کتاب مملو از
تکه های خاطره هاست
که در حسرت
یک لحظه دیدار،
در سکوتی سنگین
گم می شوند.
این کتاب نه نامی دارد
نه نشانی
نه می توان آن را فروخت
نه می توان آن را خرید
یک جلد بیشتر ندارد
خوانا نیست
اما نویسنده اش
با چشم بسته می خواند.
کتابخانه شهر فرو می ریزد
زیر بار کتابهائی
که بسته شده اند
و هیچگاه باز نخواهند شد
حسرت به دل خاطره ها
خواهد ماند.
روزنامه ها اما
این کتابها را شماره می کنند
دکتر محمد گروکان
زندگی با نفس گرم تو معنا دارد
شعله ای داغ تر از آتشِ حوّا دارد
خودِ شیطان هم اگر عاشق انسان بشود
هوس خوردنِ ممنوعه یِ طوبا دارد
عشقتِ انگار برایم تبِ یک قاصدک است
به هوای تو فقط ، میل به صحرا دارد
تا که پرسیده ام ای شیخ ، که دینت را برد ؟
پاسخم داد زمین حوریِ زیبا دارد
من نخواهم پری و چشمِ سیاهش را چون
نقشی از روی تو وُ چشمکِ شهلا دارد
هرکجا مینگرم منظره ی بوم منی
می نگارم که نگارم همه جا جا دارد
در تلاقی ی نگاهش دل من ، همچون شیخ
دینش از دست بداد این ، ید طولا دارد
بهرِ دل ، سلسله بندانِ بُتی گردیده
همچو حافظ گله ای از دل شیدا دارد
میثم علی یزدی
اگر دیدم تورا با دیده دل
بدان بودی زخاکم میوه دل
اگر در چهره لبخندی ندارم
اگر بر سینه آهنگی ندارم
اگر برلب بجز فریاد و غم نیست
اگر دنیای من رنگی ندارد
به تقصیر دل افسانه جوی بی سرانجامم
دگر این من، توان زندگی کردن ندارد
حسین قاسمی پردنجانی
شعر نو
روز ها شروع است ...
روزهایی که صدای پرندگان
آغاز آن است.
روز هایی که با لبخند خورشید
بدنم داغ می شود.
اما این داغی نشانه شهوت نیست.
این روز ها خسته از عشق
خسته از خندهی بی معنا
خسته از پرواز پروانه ها
خسته از آواز قناری ها
و اکنون در پاسخ مهتاب
چه بگویم ؟
روز من زیبا بود ؟؟
آری زیبا بود ..
اما از جنس تنهایی.
به فکر مهتاب بودم
حتی زمانی که خورشید
با تمام قدرت اش دلبری می کرد.
امیرحسین حاتمی سرشت
پرگرفته ام بیا با تو به سمت دل پرواز خواهم کرد
قلبم راکه پراز عشق کرده ام باتوهمراز خواهم کرد
بوسیدن از تو حرامم گشت ندانستی که من مردم
آنروز که تو رفتی یکبار دیگر هم سر باز خواهم کرد
درغرق سرور بودی ورنگ رخت چو گل شکفته بود
درپشت در ایستادنم را ندیدی غم ساز خواهم کرد
آنجاست که تیر جفا برقلب و سینه من هم اثر کرد
با دو چشمان گریانم روزی تورا هم ناز خواهم کرد
دانستم که تو هم با زور و اصرار دیگران رفتی بگو
من این غم تنهایی تو را هم چگونه راز خواهم کرد
شاعر نبودم ونخواهم شدبدون توهم دراین جهان
با نبودنت درکنارم عقده دلرا چگونه فازخواهم کرد
فارسی قند هست وشکر تورکی هم هنر است گویا
من این هنرراهم باتوصحبت کردن آغاز خواهم کرد
زیباسروده ای جعفری نیست نشانه رویی ازخوبیها
بر هر کسی خوبی کرده ای من خودم بازخواهم کرد
گریه امانم نمیدهی چرا نیا که تمامش میکنم غزل
او مال دیگران گشته است و بدان بتاز خواهم کرد
علی جعفری
میان تیره و روشن تفاوت در نه چندان نیست
تیره عشق خود، به دامان دل مغرور میبازد
ولی روشن،غرور خود فراموش و دلش آوای عشق دوست را.
به سنتور وجود عاشق و حیران قلب روشن دل می نوازد .
حسین قاسمی پردنجانی