زندگی کالبد بودن ماست .

زندگی کالبد  بودن ماست .
چشم امید همه رویاهاست .
جلوه خنده یک کودک .خرد .
شادی روز دگر همره ماست .
در تن امیدواران زندگی هست هنوز .
زنده بودن جاریست .
زنده ماندن. ودگر شاد نمودن باماست .
بنگر آیینه گوید  مارا .

بگذرد روز مباد ..
غم عالم برباد .
عمرت هر دم برشاد .
ازغم  وغصه عالم آزاد .

احمدرضاآزاد

....تو چه می فهمی از

....تو چه می فهمی از
اندوهی که‌
سرازیر می شود
در ریشه های سرخ و سیاه رگهایم
جیک نمی زند دیگر این پرنده ات...
و دیر فهمیدی که
روشنایی روز
خودِ تاریکی بود...
نخندیدن را تو یادم دادی
یادم دادی تو نخندیدن را...


مریم نقدی

شعر نو

شعر نو
در تاریکی شب
دلم روشن می شود ،
با دیدن مهتاب.....
در آرامش شب
غوغا می شود در دل من باز....
انگار که عاشق شده باشد.
عشق مهتاب ...
چشم مرا از دیدن ستاره
محروم کرده است...
آسمان روشن با ستاره
بی مهتاب تاریک است...
عشق انقلاب می کند....
اگر خورشید هم عاشق مهتاب شود...
تا به شب به انتظار مهتاب می ماند
شعر نو
خواب هایم ار جنس تو
نگاه هایم از جنس تو
صدایم از جنس تو
افکارم از جنس تو
تازه من شده بودم از جنس تو
ولی حال من دور از خود تو.....
و تو بی من ...
و من با خیالی از جنس تو.


امیرحسین حاتمی سرشت

با تو در همهمه عشق، چه حالی دارم

با تو در همهمه عشق، چه حالی دارم
با تو در قلقله دهر، بهاری دارم

با تو در این دل طوفانی خود
اندر این کلبه احساس، امانی دارم


مهدی مزرعه

با روح و روان من ، تو بازی کردی

با روح و روان من ، تو بازی کردی
مستانه و خسته ، نغمه‌سازی کردی

وقتی دلم از همیشه غم‌گین‌تر بود
او را به شمیم غنچه راضی کردی


احسان آریاپور

از خاطراتِ میخِ قابِ شکسته چیزی نگو

از خاطراتِ میخِ قابِ شکسته چیزی نگو
از پلک وُ شبنم وُ شب هایِ بی تابی
که رودخانه را عریض تر می کند
وَ گلدان را ، ازپنجره پرتاب

چه خوب ... می دانی
هنوز دست اَم ، به گل هایِ اقاقیایِ این کوچه نمی رسد
نمی رسد ، به افسوسِ غریزۀ بوسه هایِ داغ
یا آن چراغ ، که ، سال هاست درحسرتِ نگاِهِ تو می سوزد

ازغربتِ ، غریبِ ، کوچه هایِ دلتنگی چیزی نگو
چیزی نگو به آن شکوفۀ غمگین
که می آید وُ بهار نمی شود
چیزی نگو ، که ویرانِ شقایقی ... آتش گرفته اَم

ازخاطراتِ ترنجِ قالیِ گمشده چیزی نگو
از ماهِ گمشده درگیسویِ سپیدار
که به یادِ دوچشمِ بلوطیِ خسته می افتم
به یادِ ... دامنِ ، ستاره هایی که
دراندوهِ کهکشانِ ما نیستند
وَبرشانه هایِ ، فصل هایِ بی تماشا
نشانِی از ، شالِ آبیِ عشق دارند ...

فریدون ناصرخانی کرمانشاهی

بینم ترا دوباره اگر ، جان فدا کنم

بینم ترا دوباره اگر ، جان فدا کنم
منت گذار تا که به قولم وفا کنم

از این فراق گوشه گرفتم ز مردمان
تنها شبانه روز خدا را صداکنم

ما چون دو قطره آب که درهم رود شدیم
دیگر چگونه خویش من از تو جدا کنم


حسنت به شعر می کشم و بینمت در آن
در شعر خویش نام ترا من صدا کنم

دریای نیلگون چشم تو دیوانه ام نمود
رخصت بده که خویش درونش رها کنم

تنها شراب ناب کند درد من دوا
از دست روزگار همین در خفا کنم

یاران کجا شدند در این دوره ی غریب
در شهر با چراغ پی آشنا کنم:

دلها فسرده است از این روزگار دون
ترسم که شرح علت این ماجرا کنم

ای وای من ز پند ریائی دلم شکست
بهتر که پند او همه باد هوا کنم


جعفر تهرانی

نمی‌دانم رسم محبت را

نمی‌دانم رسم محبت را
نمی‌توانم بازی کنم نقش محبت را

می‌شوم جاری در لحظه‌لحظه‌های حضورت
می‌شوم محو وجودت

نمی‌بینم چیزی جز رنگین‌کمان حضورت
می‌شوم غرقِ اقیانوس بی‌انتهای چشمانت

نمیدانم رسم محبت چاپلوسانه
عشق می‌ورزم کودکانه
باورت شود یا نه
هر لحظه عاشقت می‌شوم وحشیانه

زنده می‌شوم از نور آفتاب وجودت
پژمرده و دژم می‌شوم در تاریکی‌های نبودت

تو خود هستی دریای محبت
و منِ غرقِ دریای وجودت
نیستم اسیر رسم محبت

علی طاعتی مرفه