نمی‌دانم رسم محبت را

نمی‌دانم رسم محبت را
نمی‌توانم بازی کنم نقش محبت را

می‌شوم جاری در لحظه‌لحظه‌های حضورت
می‌شوم محو وجودت

نمی‌بینم چیزی جز رنگین‌کمان حضورت
می‌شوم غرقِ اقیانوس بی‌انتهای چشمانت

نمیدانم رسم محبت چاپلوسانه
عشق می‌ورزم کودکانه
باورت شود یا نه
هر لحظه عاشقت می‌شوم وحشیانه

زنده می‌شوم از نور آفتاب وجودت
پژمرده و دژم می‌شوم در تاریکی‌های نبودت

تو خود هستی دریای محبت
و منِ غرقِ دریای وجودت
نیستم اسیر رسم محبت

علی طاعتی مرفه

یک آسمان آبی دارم برای پرواز

یک آسمان آبی دارم برای پرواز
و یک بال خسته بی‌پرواز

بیا باهم دو بال باشیم پر از شوق پرواز
تا بی‌نهایتِ آسمان آبی کنیم پرواز

دور شویم از این خاکِ شوم با آواز
من نمی‌خواستم شَوَم آغاز
نمی‌خواستم شَوَم آغاز

علی طاعتی مرفه

موسیقی حضورت روح زخمی و خسته‌ی

موسیقی حضورت روح زخمی و خسته‌ی مرا به رقص و طواف بی‌وقفه‌یِ تو فرامی‌خواند
و به سان رودی به شوق دریا شدن در پیِ تو دوان می‌شوم.

علی طاعتی مرفه

مرا بنویس، دفتر شعر میشم برات

‌مرا بنویس، دفتر شعر میشم برات
مرا بخوان، خوش‌ترین نغمه‌ها میشم برات
مرا ببوس، درخشنده‌ترین ستاره میشم برات
مرا در آغوش بگیر، امن‌ترین سیاره میشم برات

ای تو که شاه بیت شعرهای منی.

علی طاعتی مرفه

میگن: با یک گل بهار نمی‌شود...

میگن:

با یک گل بهار نمی‌شود...

ولی

گاهی با یک گل، خزانی بهار می‌شود...

آن بهارم آرزوست.


علی طاعتی مرفه

چشم‌هایش به سانِ خورشیدی‌ست

چشم‌هایش
به سانِ خورشیدی‌ست
که از پسِ ابرهای تیره‌ی ناامیدی
نوید روزهای روشن را می‌دهد . . .


علی طاعتی مرفه

برق چشمانت

برق چشمانت و لبخند لب‌هایت و گرمی دستانت آغاز سفریست 

به دنیایی که کهکشان آن فقط یک ستاره دارد و یه سیاره . . .


تو آن ستاره‌ای و من سیاره‌ای در بند گرانش ابدی تو . . .

علی طاعتی مرفه