(چه خوش باشد نهی در پای جانان دمبدم سر را

(چه خوش باشد نهی در پای جانان دمبدم سر را
چه خوش باشد فدای دوست کردن جان و پیکر را

چه خوش باشد که هر شب تا سحر با چشم خون پالا
ز روی معرفت بی پرده دیدن روی دلبر را )

چه خوش باشد که ببینی یار را با یار در پیوند
نبینی در دل هییچ عاشقی اندوهِ دیگر را

سکوتی سرد و یادی گرم و پیغامی دمادم گرم
ولیکن باز می خواهم که پیش آرم تو را، سر را

به سر آیم به سر آیم تورا آسیمه سر آیم
زنم بر آستانت در، بگیرم حلقه ی در را

زنم در در زنم یارا سرم بر در زنم یارا
بیا در می زنم یارا بیا بگشای این در را

منم من دوست دارِ نغمه هایت دختِ بازیگوش
بیا در میزنم یارا بیا بگشای این در را

روا نَبوَد تو را تنهای تنها با تو بگذارم
بیا با من طلوعی هست تا فردای دیگر را

سرت سبز ای همای بخت، ای شیرین خوش گفتار
که بر جانم فروغی گشتی و بر قلب باور را

(رموز عشق را هر کس نمی داند بجز انکو
دمادم بر در معشوق میکوبد به جان سر را

کجا داند کسی که جا گرفته بر لب ساحل
چه حالی هست در دریای طوفانزا شناور را)

سروشِ سلجوقی سروین

تا ابد فرصت نیست

تا ابد فرصت نیست
این زمین و آسمان هم فانیست
و جهان و همه آنچه در اوست
به خدا هیچ نمی ارزد
حتی به دمی ، که برنجانی دوست
تا ابد فرصت نیست ...


فریده مرادی

هیچ شبی به خودیِ خود

هیچ شبی به خودیِ خود
شب نمی شود مگر با اِستتار
روز را استتار می کنند برایِ کنسرتِ باشکوهِ شب
امشب در کنسرتِ شب
ستاره ها می نوازند و ماه میخوانَد
ماه با اجرایِ آهنگِ زیبایِ لالایی اش
مرا به خوابِ عمیقی خواهد بُرد
شاید تا طلوعِ فردا
و

شاید تا اَبَدیَّت
کنسرتِ زیبایِ شب را هیچ صحنه ای
بجز آسِمانِ شب نخواهد داشت

مهین بزرگپور سوادجانی

ای که با یار دگر از یاد بردی یاد من

ای که با یار دگر از یاد بردی یاد من
یاد تو شیرینی شیرین بی فرهاد من

تیشه بر فرق فلک کوبیدنم تقدیر بود
تا جهان گوشش شود پر از غم فریاد من

سوزن صبرم نمیدوزد دگر دل پاره را
گو به جایی ره ندارد ناله ی اوراد من

من نبی نغمه های نورم اما ای دریغ
ارث احساس مرا کی می برد اولاد من

یادمن در یادمان یاد تو باقی نماند
نرم شد در آتش نسیانِ تو فولاد من

میل تو بر سرخی گل های وحشی بود و کی
در نظر آمد گهی خوش رنگی شمشاد من

آنکه میگفت ساقه ات را ریشه خواهم زد بخود
کَند اخر با جفایش ریشه و بنیاد من

محکمه رفتم که مهرت را بگیرد از دلم
دل به داد آمد مکن از بند او آزاد من

من عروس عشق های نامرادم آوخا
می رود در حجله ی حرمان مگر داماد من

سر زسنگینی خواب افتاده در آغوش مرگ
وین تویی که شعر میگویی نه من، همزاد من

پیکرت پیک شرابم شد شبی یادش بخیر
یاد مستی من و لوطی بزم شاد من

شانه هایت شرم میکرد از سرم تفسیر داشت
شرحش اینکه سر بنه برسینه ی صیاد من



مسلول کدام مهر و خمار کدام خاطره ای
او؟
او که عشق را به عشرت نیمه شبی فروخت و فقیرت کرد
بیخیال تمام خواب های خوش
شوکران بود آنکه شهد و شربتش گمان کردی.


الهام امریاس

می‌شمارم شب را ؛

می‌شمارم شب را ؛
گاه و بیگاه نسیمی شاید،
بنوازد سر برگی را گُنگ؛
در سکوتی که تمامش مرگ است.
...نفسم می‌گیرد،
از فراوانی خشم،
از صداهای غریب،
از نگاهی که کمی مانده به صبح،
بی‌خبر می‌میرد.
من پر از فریادم
و پر از دلتنگی ...

دانه‌هایم همه یاًس
خاک باغم همه ترس
در بهاری که هوا در آن نیست،
جز نهالی خونین، چه به باغم روئید؟
چه به یادم آمد
جز همین تاریکی؟
یا صدای نفسی هر لحظه، ویرانتر
رو به یک خاموشی.
....من دگر دورم ، دور
در همین نزدیکی.


محمد مهدی شکیبایی

عشق دردیست طبیبش گر ازت دور شود

عشق دردیست طبیبش گر ازت دور شود
آنقدر دیده بِگرید که دگر کور شود
بعد از آن هرکه بیاد به بَرِ زندگی ات
مثل آن نیست بدان وصله ی ناجور شود
آشپز گر که دوتا شد بدان طعم غذا
گاهی آن بی نمک و گاه ولی شور شود
عشق هم مثل طعام است اگر معشوقش
دو نفر گشت یکی دیو یکی حور شود
من که بیمارم و عمریست پی درمانم
کاش داروی طبیبم می انگور شود
بخورم مست شوم فارغ از این درد گران
بزنم ساز که سازم نی و سنتور شود
بسکه از مردم نادان دلم طعنه شنید
ترسم آخر شکند این دل و رنجور شود
قصه ی عشق پُر از حسرت و دردیست نهان
به که در کنج دلم ماند و مستور شود


محمود مقامی

گاه باید خندید

گاه باید خندید
به دل خویش و آنچه آمد به سرش
گاه باید به سکوت و تنهایی
لبخند زنی
گاه باید به کوله بار غمی
که بر دوش می کشی
لبخند زنی
من که می دانم
از برای دردم
درمانی نیست
چاره ایی کردم بر دردم
من به آنچه چندیست که آزارم داد
می خندم
من به آن یار جفا کار
که وفایی نداشت
می خندم
من به دلم که همان لحظه ی اول
با نگاهی باختمش
می خندم
من به یاری که رفت و
سراغی از من نگرفت
می خندم
من به آن طعنه زنان
که به من و دل خندیدند
می خندم
آری آری دیگر
به همه چیز و همه کس
می خندم
گاه دل من می گوید:
همره من
تو اگر می خندی
دگران می گویند:
که فلانی در مرز جنون است
من به او می گویم:
نگرانی؟
نترس آرام باش رفیق
چونکه من به جنون ودیوانگیم
می خندم
ولی افسوس وصد افسوس
نمی دانم که چرا؟
که چرا؟
در این خندیدن من
هنوز چشمانم تر است


شیدا جوادیان

دلتنگ ودرمانده

دلتنگ ودرمانده
درظلمت شب
ایستاده ام
برای ندایی ازجنس مهر
صدای پای  یارمی آید
برحاشیه ی شب
بیدارم وچشم به انتظار
برای پایان یک دنیاحسرت
آیامی توان دل بست

ورفت تاانتهای شب

سیدحسن نبی پور