ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | ||||||
2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
30 | 31 |
نوبهار آمد ، دریغا پس کجایند سارها ؟
غنچهها مدفون و سَربَر آسمانند خارها
میکِشد خلقی چنین ارابه یِ اَدبارِ خویش
تا کجا باطل شود افسانهی افسارها؟
روزیِ نامردمان بر خوانِ زرین است و لیک
رزقِ خِیلِ مردمان است ، در پس انبارها
نعرهیِ شیرانِ نر دیگر نمیآید به گوش
بس که شب پُر میشود با زوزه ی کفتارها
فرش و عرشِ مادران را نیک معنا کردهاند
شویشان در خاک و فرزندانشان بر دارها
هان دگر بس کن پدر از تیرگی چیزی مگو
نالههایت میخزد در جِرزِ این دیوارها
دست خود بالا نیاور ، داس را اما بگیر
خوشهها را دسته کن افزوده کن بر بارها
هر طلوعی را غروب و پشت هر شب روشنیست
وه که بسیار آمدست از اینچنین تکرارها.
محمد مهدی شکیبایی
نم بارانی زد
برگ زردی افتاد
عابری تند دوید
گربهای در کوچه
از نفهمی لِه شد
به همین آسانی
برگ زردی افتاد
گربهای ، دیگر نیست.
محمد مهدی شکیبایی
میشمارم شب را ؛
گاه و بیگاه نسیمی شاید،
بنوازد سر برگی را گُنگ؛
در سکوتی که تمامش مرگ است.
...نفسم میگیرد،
از فراوانی خشم،
از صداهای غریب،
از نگاهی که کمی مانده به صبح،
بیخبر میمیرد.
من پر از فریادم
و پر از دلتنگی ...
دانههایم همه یاًس
خاک باغم همه ترس
در بهاری که هوا در آن نیست،
جز نهالی خونین، چه به باغم روئید؟
چه به یادم آمد
جز همین تاریکی؟
یا صدای نفسی هر لحظه، ویرانتر
رو به یک خاموشی.
....من دگر دورم ، دور
در همین نزدیکی.
محمد مهدی شکیبایی