سالهاست در حبس نگهت با تردید
زندانی چشمانی بلاتکلیفم
با ضربه ی موذیِ شب و تنهایی
بی جان ترین خاطره در تبعیدم
می بازم و می سازم و ازعشق حریصم
ته مانده ی یک جان مریضم
یعنی که چه باشی چه نباشی
درآغوش خیالیِ تنت باز اسیرم
سپیده رسا
کرانه ای کرانه
که می خوانی ترانه
بوسه زنی به ایران
هر لحظه در زمانه
تو خلیج نیلگونی
خلیج فارس ایران
تو هستی جاودانه
کرانه ای کرانه
که می خوانی ترانه
با ما بمان همیشه
از خود بران بیگانه
ای عشق زیبای من
در تمام زمانه
با ما بمان همیشه
تو هستی جاودانه
منصورچقامیرزایی
ز خاطرات قدیمی گذر که راحت نیست
به جان زخمی عاشق ره ِ ملامت نیست
قدم زده دو سه بار از ره محبت ، عشق
به جای پای عزیزش ، گذر غنیمت نیست
نگاه ِ من پُر ِ حسرت شده است بر رویت
که دور می شوی از من وَ این سعادت نیست
نشسته ام به خبرهای صدر هر روزه
نداده ای تو جوابم که این رفاقت نیست
و خانه ای که ز پایه شده است ویرانه
بخوان تو فاتحه امیّد بر مرمت نیست
درون خاطره هایم تَنِش شده پُر رنگ
شدم خراب فراقت ، دلم سلامت نیست
شبیه فرد مخالف به هر چه قانونم
برای روح خرابم کمی لطافت نیست
فریما محمودی
آوازت را
از ماه
میشنوم؛
از ماه کامل...
کدام وقت
حلول کردهای
در ماه؟
راستی
یاد قصهی گاو یکتا افتادم
که اهورامزدا
روحش را به ماه بخشید
تا نطفهی چهارپایان را
بارور کند
و شاید حالا
رام و آرام
از جادوی آوازت
نشسته است و
جهان را نظاره میکند
شبنم حکیم هاشمی
نازکی با من سر جنگ و جدل دارد ولی
صد هزاران ناوک مژگان غزل دارد ولی
فتنه میبارد نگاه مست خواب آلودهاش
در نمکدان لبش شیر و شکر دارد ولی
صبوری کردم و یارم نیامد
شراب مست تبدارم نیامد
به غیر از آرزوی دیدن او
دعای بهتری کارم نیامد
علی معصومی
سرد است
آی ۔۔۔
سرد است
دستان کم کردنِ روی خورشیدت کجاست؟
تاریک است
آی ظلمت
قلب ماهتاب تو کو؟
آفتاب تو کو؟
بر بالشِ حریرِ بی اعتنایی من
ای تکیه داده
چه میپنداری مرا ؟
من به عشق آمده بودم که از تو نور بگیرم
به شوق آمدم که شور بگیرم
به شور نیامدم که در تو بمیرم
سرد آمدی
سرد آمدی و زمستان را بهانه کردم
حس میشد از نفس که هوس حبس کرده ایی
گفتم که خاصیت بهار است
هوس نیز از تونیست
چندین بهار گذشت بر من
و چندین خزان به زمستان زندگی ؟
دستان تو خاکستر سردیست
یا مرگ قصه ی مردیست
که به عشق آمده بود
از تو نور بگیرد
یادمان تو این است ؟
هم نفس۔۔۔؟
برای درمانده ی بی پشت هم قفس؟؟
گرم است آی گرم است
این دست گرم
این مست جان پرست
دستان کم کردن روی خورشیدتو نیست
رقص شعله ی مرگ است
در باوری دروغ
مجید شهرزاد
تمام خواسته ام این بود جانا
کس نرنجاند توراه هرگز
چه بی پروا ناخواسته
خود شدم باعث ازارت
من باتو میل به زیستن داشتم
عجب دنیای بی رحمی چگونه میتوان بیند من و بی تو بودن را
چه دردی دارد اینگونه اقرار به ضعف کردن را
یعقوب پایمرد