دستانِ معجزه

محو در سر انگشتان عاطفه
که لبریزند
از پازل های عشق
پُر می شود
تکه های قلب
از رنگین کمان تنش
و آرام می کند
دستانِ معجزه
اندوه وجود را
پَر می کشد
در آغوش مِهر
و مُهر می شود
آیه مادر
در کتاب هستی


سپیده رسا

خاطرات زرد احاطه کرده اند

خاطرات زرد
احاطه کرده اند
سبز وجودم را
در دشت های رویا
مانده ام میان
خواب های عریانِ برگ های عاشق
در روزهای سرگردانی
باید ماند در زوال آفتاب
به اتصال ریشه ها

سپیده رسا

زخم زد صورت زیبای عشق را

زخم زد
صورت زیبای عشق را
با خنجر .....نفرت
و بُرید طناب اشتیاق را
در پیچ و خم رخوت ریشه ها
آه ؛ که از عطش باران
شیرازه ی جان گسست
وشیرینی رفتن با
تلخی ماندن مساوی شد
نمیدانم
کجای زندگی را به بازی گرفت
که این چنین چرتکه انداخت
به اعتبار عشق...


سپیده رسا

یک روز دلگرم خواهی شد

یک روز دلگرم خواهی شد
به شعله های مهر
در بوم های بی جان
لابلای شراره های عشق
آنجا که می شکند
خلوت آدمی
در برج های عاج
به امیدی واهی
آه، از تلنگرهای گرم
در دست های سرد


سپیده رسا

اشکِ خاکستری شعر مرا

اشکِ خاکستری شعر مرا
در پس آرامش
سرسخت ترین قافیه ها
نتوانست که تفسیر کند
شاعر خسته ی شب
مستِ احساس که شد
واژه ها تب کردند
سرکش از رقص قلم
فاش در آشوبی سپید
شیشه ی شرم به پیوستی پریش
می نوشت از آتش و شاهد و شمع

بی سبب نیست

که خاکستر خاموش سپیدم
شرر و شعله ی پنهان دارد

سپیده رسا

آنکه می گفت که ناسور فقط یک زخم است؟

آنکه می گفت که ناسور فقط یک زخم است؟
برسان باد به نوش گوشش
که درفش دلمان باز
به مویی بند است

و به شیرینی تلخ
مثل یک زهرِ عسل
عطش جانم را
در سرابی شیرین
به درِ سبزترین باغ کشاند
به فریبایی نوشین نگاه
هی گذشتیم
و بریدیم
و سپردیم به هو
بگذری ،می گذرد

راست برو
چپ گذری بیهوده است
تکه های دلت افتاد
نکند برگردی
در صدف خاطره ها

تو فقط یک دردی

وحشت از بیداری بن بست نداشت
آنکه می گفت که ناسور فقط یک زخم است.


سپیده رسا

همسفر شو با من ای درد آشنا

همسفر شو با من ای درد آشنا
آن طرف تر در دیار دردمندان
مرزهای آفتاب ناپیدا شده
نوش داروی این زمان
در پیاله های شوکران
با اشک های سرخگون
شد مرگ های بی زبان و بی خراش
با سوزهای غریب
افتاده در خط رحیل
تا قیامِ ، یک قیامت
این خروش شعر
باقی ماند
در بُن های سکوت واژه های شاعران

سپیده رسا

سالهاست در حبس نگهت با تردید

سالهاست در حبس نگهت با تردید
زندانی چشمانی بلاتکلیفم
با ضربه ی موذیِ شب و تنهایی
بی جان ترین خاطره در تبعیدم
می بازم و می سازم و ازعشق حریصم
ته مانده ی یک جان مریضم
یعنی که چه باشی چه نباشی
درآغوش خیالیِ تنت باز اسیرم


سپیده رسا

هیچ وقت اشک های من پنهان نمی ماند

هیچ وقت اشک های من پنهان نمی ماند
و یک روز آشکارا خسته از جان
با تب تند وجودم
پرچین های ذهن را خانه تکانی می کنم
می نشینم لب دریای وجود
زانوانم خسته اند
آغوش می خواهد و من در بغل جا می دهم
سنگ بی احساس را در پهنه‌ ی مرز تنم
یک زوال یک اتصال ،
با هلال نازک ماه
عشق را در کشور دل سَر به راهش می کنم


سپیده رسا

دردناک تر از ویرانی دل ،

دردناک تر از ویرانی دل ،
مرگ دو چشم است.
اشک حلقه شود
چشم تر از حسرت آغوش بلرزد
اما نتواند ،جز رخ تو هیچ ببیند
هی نقش تو در آب بلغزد
هی پاک کند باز ببیند .


سپیده رسا