سال بغض و

سال بغض و
سال درد
دوران عجیبی است
دَوَران عقربه ها
به مذاق ثانیه های عبث
خوشایند نیست
و مکث دقایقی
که تیشه به ریشه
عمر می زند
می شنوید؟
تیک تاک ها، پَر وا گشوده اند
به سمت چرخشی معکوس
در هبوط زمان
بی پروا،
چه محفل غریبی
بین زبان عمر وغربت انسان
محملی ازاشک
که نشسته بر حنجر آدمی
با خنجرصعود...
و باز ترس وترس
سقوط مبارک جهل وجهالت...

سپیده رسا

سوختم از لهیب جان

سوختم
از لهیب جان
با شوکران مرگ
چشمانم می سوزد
از دود خاطرات
چرا حریصم می کنی؟
به آغوش بادی
که پراکنده می کند
خاکستر خشمم را
به تکراری تازه...


سپیده رسا

ردیف چشمانت غزل هایم را پراکنده می کند

ردیف چشمانت
غزل هایم را پراکنده می کند
خسته شدم
از تکرار" دوستت دارم"
بس که
آرایه های دلم منظم
وهجاهای قلبت نامنظم است.
می ترسم ...
می ترسم از روزی که خواه ناخواه
از قافیه ی تنت عقب بمانم
و شعرهای ناتمامم
را هیچ احساسی تمام نکند...

سپیده رسا

خلوتی بود میان

خلوتی بود میان
من و اشک
قطره ها غلتان
بر تب گونه ی گرم
می چکید چون یخ سرد
راهور خیال من
می تاخت بر وادی تن
با رمق اما بی تاب
کودکم باز پریشان شد
و یک سنگ پراند

آه جان من
سنگ بی خود می زنی؟
سالهاست
توسن این خاطره ها چوبین است
چشمانم شده مشک و
اشک ها مورفین است...

سپیده رسا

یک عاشق شبگرد

یک عاشق شبگرد
یک ماه مُعلق
دگرازعشق چه مانَد؟
بجزیک قلب مُغلق...


سپیده رسا

آسمان آبی؛

آسمان آبی؛
ابر
و هجوم باد که
می پوشاند
چشمانم را
ازحقیقت ماه
در یک مدار مَجازی
آه ازشب...
که هیچ گاه
سر به راه
مهتاب تکراری نشد...


سپیده رسا

در سکوت انگشت ها

در سکوت انگشت ها
نت به نت
تنهایی تار می زند
حدود ساعت شرعی ترانه,
و ساز شعرهایم
ناکوک می شوند
درخلسه ی عشق
با هارمونی انگشتانی پریشان
یک ملودی شاد بدهکارم
به نُت های گریان...


سپیده رسا

کار دنیا راببین

کار دنیا راببین
درشبی مهتابی
گذر عاشق بی یار ,
به ماه افتاده باز

لحظه یِ حیرانی دل,
غصه های سردش,
می کشاند بغض عالم را
در اعماق وجود,
سردر گریبان خیال,
می نشیند
لبِ نردبان عشق,
نگاه او به‌ ماه وش ...
خیال یار
چه عاشقانه حسرتی
مانده به دل ,
خماریک نگاه ماه!

سپیده رسا

یک لحظه بیا بر سر بازار اجابت

یک لحظه بیا
بر سر بازار اجابت
من درپی خود,
گمشده ,
دراول راهم...
این شک ,
که افتاده به جانم
گرحل نکنی ,
تا ابد از رحم ومروت
نه بگویم ,
نه که خواهم
که بدانم,
ای خاک شده در قدمت
باز بخوانم...
بازبخوانم...


سپیده رسا

تواگرموج شوی

تواگرموج شوی
بر هم بزنی کف فنجانم را
گاهگاهی سربه سر
ماهی وآن مرغک
بیچاره نهی
باکی نیست.
مثل یک فال قشنگ
مثل ان ماهی برگشته
زقلاب بلا...

مرغک طوفانم,
و همیشه به خودم
قول پریدن دادم,
می نشینم آرام
تا بنوشم ...
فنجانی آرامش,
موج طوفان زده هم
تا ابد زندانیست
مثل یک قربانی...

سپیده رسا