سرد است آی ۔۔۔ سرد است

سرد است
آی ۔۔۔
سرد است
دستان کم کردنِ روی خورشیدت کجاست؟
تاریک است
آی ظلمت
قلب ماهتاب تو کو؟
آفتاب تو کو؟
بر بالشِ حریرِ بی اعتنایی من
ای تکیه داده
چه میپنداری مرا ؟
من به عشق آمده بودم که از تو نور بگیرم
به شوق آمدم که شور بگیرم
به شور نیامدم که در تو بمیرم
سرد آمدی
سرد آمدی و زمستان را بهانه کردم
حس میشد از نفس که هوس حبس کرده ایی
گفتم که خاصیت بهار است
هوس نیز از تونیست
چندین بهار گذشت بر من
و چندین خزان به زمستان زندگی ؟
دستان تو خاکستر سردیست
یا مرگ قصه ی مردیست
که به عشق آمده بود
از تو نور بگیرد
یادمان تو این است ؟
هم نفس۔۔۔؟
برای درمانده ی بی پشت هم قفس؟؟
گرم است آی گرم است
این دست گرم
این مست جان پرست
دستان کم کردن روی خورشیدتو نیست
رقص شعله ی مرگ است
در باوری دروغ


مجید شهرزاد

شنبه تنهایی محض

شنبه تنهایی محض
شنبه یک دختر بیعاطفه ی بی سر وپاست
یکشنبه خودش یک شنبه ست
شنبه هرروز در آغوش
دو و
سه و
چهار و پنج است
جمعه اما زیباست
جمعه یک دختر پر عاطفه ی بی همتاست
عاشق جمعه شدم
بخت بد بین
جمعه ها تعطیل است

مجید شهرزاد