من آن رز تنهای زمستانم

من آن رز تنهای زمستانم
در دل تو عشق می نشانم
من خاطره سرخی یک عشقم
من بازمانده فصل بهشتم
بر هر گلبرگ خود ره عشق بنوشتم
من پاییز را با قدم عشاق دهشتم
من هر روز زندگی را رنگبرنگ نگاشتم
من تیغ و هم حسن جمال به میزان داشتم


سایه سیرنگ

در حریر باران اسم شهید را میتوان نوشت

در حریر باران اسم شهید را میتوان نوشت

با ردپای عطر بهشت

در قامت صدای دلنشین برگها و سازها

در تلألؤ اعجازها و پروازها

چه رنگ آمیزی دلنشینی دارد

صدای شهید

مثل زمستانی ارغوانی

مثل پاییزی یشمی

صدایی همچون نغمه ی فرشتگان در بلندای آسمان


علیرضا شاهزمانی

هر که را عشـق نباشد، نتوان زنده شِمُـرد

هر که را عشـق نباشد، نتوان زنده شِمُـرد
باید او را به کنــاری بِگذاشت، تا که بِمُـرد
هدف از عشــق، خدایی بُوَد و هم بشری
هر که را این دو ندارد، باید آری بِسـتُـرد


سلیمان بوکانی حیق

رفت برای همیشه..

رفت
برای همیشه..
و تمامی خاطراتمان زیر سایه درخت زرد آلو دفن شد

مریم طلا خسروی خراشاد

آن‌قدر سنگدل

آن‌قدر سنگدل
آن‌قدر بی‌تفاوت
آن‌قدر مغرور
و همان‌قدر از خود راضی

که هرگز نخواستی
از درون قصه‌ها
از لابلای شعرها
و رویاهای آخر شب
بیرون بیایی

تو آنجاها بودی
من فقط اینجا
و بین ما
خون دل بود و بس

علیرضا غفاری حافظ

گاهی دلم در این جنگ بی رحم و بی صلح زندگی

گاهی دلم در این جنگ بی رحم و بی صلح زندگی

بی لحظه ای سکون

مواج می شود

پر خروش،

طوفانی و سیاه

که صد کشتی مدرن در آن غرق می شود

اما درون این سر بی قیمت چنان

لبریز فکر و خیال و حرف و صد حکایت دیگر که می شود

دستی پر از پینه های قدیمی یا جدید و آب دار

میخ طویله را مدام

از چپ به زور پتک

می زند و با انبری سیاه

از راست بیرون می کشد و باز این بار

از راست می زند و از چپ ...

اینجا که می رسم و کارم به درد می کشد

با آه و حسرت و درد

به آرامش رمانتیک یا نه

تراژیک اعماق قبر

فکر می کنم .

عبدالحسن یوسفی

السلام علیک یا صاحب الزمان

●○اِلهی عَظُمَ الْبَلاءُ.
                                

                                
                                
                            </div>
                            <div class=

محمد

چترت را باز کردی و باران اشک هایم راندیدی

چترت را باز کردی و باران اشک هایم راندیدی
هزاران بار جمله بمان را در چشمانم نوشتم ،
افسوس که سواد خواندن را از چشمان چشم انتظارم را نداشتی.


یلداخستو

راستی آن چه چیزی ست که داریم بسیار؟

راستی آن چه چیزی ست
که داریم بسیار؟
نتوانیم گذر کنیم از آن
نیست ما را اختیار؟

همه در حال دویدنیم
به دنبال بیشترها
داریم یکی از آن
بیش از بسیار
گاهی نداریم در آمدن آن دستی
گرچه داریم دانش زبردستی

رنج را می گویم
چه کسی دوست دارد رنج را؟
عطایش را به لقایش دهیم این گنج را
آفریده شده ایم
از اذل تا ابد
با درد و رنج
هست که هست
‌لیکن زندگی همه اش رنج نیست
نیست که نیست

چه خوب بود
اگر باز می کردیم چشم دل
به ره عشق می رفتیم
نه به دنبال داشتن های دروغ
که می وزد هر شب و هر روز
در کرنا و بوق

بنگر
جارچی شهر ایستاده سر هر کوچه
می خوراند مر تو را
که چه، که چه
چه فکر باید کرد
آنچه باید دید یا ندید
آنچه باید کرد یا نکرد
آنچه باید داشت یا نداشت
و هزار باید ها و نباید های دگر

اه بس است
رنج آور، نفس گیر است
بگذاریم اندکی راه برای نفس
نشویم زندانی در قفس
وگرنه خواهد آمد روزی
که داشته باشیم شهری
بدون روح
بدون پرنده
اما پر از قفس


دکتر محمد گروکان