دل آتش گرفت

دل آتش گرفت
شعله به رقص آمد
شرر به دل افتاد
گیسو ، زلف پریشان
به نغمه آوازه خوان شد
چکنم در این فلک
که هر چه کرد ، آن کرد
به سرور آمدم در این میکده
که طرب به وجد آمد زین طره
که نه آنم و نه این

خود به چند غنچه گل نسترن
می ربایی آنچه بر باد رود
خندانم که در این سوختن جان
همه خلوت یار
در پس گذر بود

می نوشم چند جرعه اشک
که شاید به نمک آن
دست و پا گیر شود
این دل آتش افروز

می‌گذرم در واپسین لحظه
دیدار دلدار
که نه شاید ببیند
که چه ها کرد بر سر ما
شرر دل من
بسوزاند آن کالبد بی جان
تشنه ام
اندکی محبت می جویم
تا خاموش کند
آن شعله های سرکش من را

حسین رسومی

به شب منگر

به شب منگر
که دنیا را سیاه بینی
به آب بنگر
که خورشیدش را ماه بینی
اگر دوری از آیینه
به ماه بنگر
که یوسف را درونِ
ماهِ چاه بینی


مهین بزرگپور سوادجانی

راه ها درفراق سایه

راه ها درفراق سایه
گل به شوق انعکاس
پروانه به امید اوج
فریاد درمسیرآب
چمنزار درپهنه بی انتها
شاهد تن رنجوری باشند

گل زردی برایت می چینم
التیام همه نگاه های گم شده
درسالهای دوری
شبها تنهایی دراستخرتاریکی
با دستانی لرزان
فانوسی کم سو
تحقیر زخم زبانها
بن بست ها،کوچه ها را
دربلندای یاس ها
بانام تو ، فریاد می زنم.


بختیار خضری

واژه ای گم شده در افق های دور

واژه ای گم شده در افق های دور
سایه ای تاریک تر از هوای مه آلود
دستانی بی تاب و سری پر خیال
چشمانی خیره در گذر تلخ ایام
قامتی خمیده در آمال بر باد شده
خفته در خیال روزهای آفتابی فرزندان
چشم انتظار و بی قرار
مانده ی دیروز و درمانده ی امروز
سخت ترین واژه ی هستی
نرم تربن دلبر هستی
پدر خفته ی بیدار
خسته ی روزگار نامراد


شهریار یاوری

شب آغاز شعر و ترانِه هاست

شب آغاز شعر و ترانِه هاست
شب درد بی‌درمان عاشق‌هاست
شب بی‌اَمان ازمُرور خاطرهاست
ازشب‌پناهی‌نیست،پُراز نگفته‌هاست


علی تعالی مقدم

دل دادم و برگشتم ، شوریده شد افکارم

دل دادم و برگشتم ، شوریده شد افکارم
با که گویم از حالم ، می خوابم و بیدارم

در قلب پر از رازم ، صندوقچه اسرار است
ای عشق خودت را ، پیدا کن در اشعارم

بس کن نده آزارم ، شاعر که خود آزار است
دلخسته و بیمارم ، از عشق تو حیرانم

آن آتش ابراهیم ، آن باغ گلستانی
یا رب ز تو می خواهم ، آن یار مدد کارم

جانم به فدایت ، دلخسته از این جانم
با دیده ی پر از نور ، من در پی دیدارم


محمد خوش بین

در ته مانده های زیر خاکسترم

در ته مانده های زیر خاکسترم
نفس تازه ای را دمید
و شعله های رهایی
زبانه کشید
از پستوی تنهایی
با ریتم منقطع
سـوخـ......تـن
سـاخـ.......... تـن،
احساسی زیرپوستی
دست به دست
در چهره ی بی باورم رونق گرفت
تا زندگی بی صاحب نماند.....

بهــــاره طـــــلایــی

بگو... چگونه بر گونه ی بابونه بوی تو ،

بگو...
چگونه بر گونه ی بابونه بوی تو ،
بوسه ای زنم؟

ای...
عشقتْ ، مشقِ مشقّت بارِ شبهایِ
پر اشتیاقِ رَشقِ...


علی رضا عزتی