فصل خرمالو رسید
فصل بوسه های باران
و چترهای خیس
بیا با قدم هایمان
به استقبال برگ ها برویم
بیا ما هم
بوی باران بگیریم
مجید رفیع زاد
گذشته را نمی شود پاک کرد
گذشته درد دارد
زخم میشود
می سوزد...
مجتبی فرخی
گفتی رخ ما در همه جا بر شما نهان است
گویم که خود حجابیم و رنه رخ شما عیان است
گفتی گر گیرید نشانی از ما بر همه نشان است
گویم ما نشان ندانیم کوی تو همه نشان است
گفتی در کوی ما نیست از غم همه شادمانی است
گویم که یاد شما هست شادمانی ما خود پژمان هستیم
گفتی انکه در ره ما اگاه گشته جانش سوخت از اتش دل
گویم گه در ره شما غافل گشته دل ما نیست از اتش دل
گفتی که ما در همه جا هستیم
گویم ای دلربا شما کجا نیستید
گفتی ز فیض ما بهرمند هستید
گویم ز فیضت لحظه به لحظه بهرمند هستیم
بی یاد شما ما بی ملاحظه هستیم
گفتم از فراقت ما دلتنگ هستیم
گفتی که ما در کنارت خود مایه دلتنگی
گویم که خود مانع هستیم شما مانا هستید
مصطفی خواجه دهاقانی
عشقت ای یار،مرا دیوانه خود ساخته
من مسلمان بودم اما، کافرم انگاشته
دل برفت ونک مرا ایمان نمی آید ثمر
چون سواری تیغ خود برگردنم افراخته
شاعری هستم پریشان حال وافکاری غریب
سوزعشقت سخت برجان و تن من تاخته
غرق در دریای طوفانی، شکسته کشتیم
ساحل امنی نمی بینم، امیدم باخته
از نفس افتاده و دارد شماره قلب من
لنگر خود را میان قعر چاه انداخته
لشگر یادت مرا هرسو احاطه کرده است
یوسفی در چاه مانده از طناب آویخته
کاش روزی آید و این راز دل را کرده فاش
پر شده یک کوه غم از یار به دل انباشته
حال مضحک بین شدم ملعبه دست خسان
غصه و شادی و غم، حلقه به هم آمیخته
حال افشان را نگر دیگر ورا، یارا نبود
از برایش حلقه زنجیر بر دست و پا آویخته
محمدابوالفضلی
از تو گفتن سخت است
صحبت از تو که می شود
بی واژه ترین شاعر عالم می شوم
با این ذهن نازیبا و حقیر
و آن قاطعیت سترون شده ی نگاهم
انگار شجاعتم را
در سرداب احساساتم
جا گذاشته ام
و حتی عشق هم
با تمام شکوهش
برای روایت تو
کم می آورد
اما من جسارت می کنم و
می گویم که:
سراسر دشت ها جای پای امید است
آنگاه که تو وزیده باشی
بر سبزه های نیمه جان
وتمام کوه ها
انگشتان اشاره
به سوی توست
ودریا ها
همه دست در دست هم
موج مکزیکی می زنند
به احترام تو
و ابرها نقاشی می کنند
نمایش احساسات تورا
و بید های مجنون در باد
به سر و سینه می زنند
برای تو
ومن مبهوت تو
سیگاری روشن می کنم و
غرق می شوم
در معجونی از دود و خیال
مهدی عبداله زاده
روزگاریست که حربه نیرنگ است
راست گویی چقدر بیرنگ است
راست گو باش و هماره آماده
چون بهای صداقتت سنگ است
آه یادش به خیر صدق و صفا
دل برای قدیم ها تنگ است
جمله های قشنگ و بی احساس
نغمه هایش چقدر بد آهنگ است
در پس هر جمله ی فریبنده
طرح صلحی ست کآخرش جنگ است
صورتک های نهفته پشت نقاب
چون درختیست که خشک وبی برگ است
بارالها دورمان بدار ز دروغ
اول و آخر دروغ ننگ است
اسماعیل ایوانکی
فراموش میشود دستانت
در گریبان کسی
و چشمانت وحشیتر از همیشه
روی جادهها
شب میگذراند
آوازی در سکوت نیمه شب سدهها
پیاده میشود
که دستانت را بر گرداند
تا ژرفناهای زمین
خنده را در خودت پیچیدهای
عاشقتر از همیشه
کوزه هارا از خیام پرسیدهای
و جای را برای خویشتن
خوش کردهای
همچنان در مستی
همچنان در جنون.
نصرالله نیکفر
نگاهم می کنی تا ، میپرد رنگم
کنارم هستی اما باز دلتنگم
تو ای آغوشِ گرمت کُلِ دنیایم
شدی درمانِ نبضِ نا هماهنگم
من آن تارم که بی گرمای دستانت
شبیه تکه ای چوب است آهنگم
بگیر از من خیالِ بی تو بودن را
که بی تو هر چه باشم باز می لنگم
به قدری عاشقت هستم که حتی با
خودم هم بر سر عشقِ تو می جنگم
امیررضابهنام