بیا با نغمه ی باران برقصیم
توشادی ضرب کن،من مهر تقسیم
هوای ابری و برق نگاهت
کُند رنگین کمان عشق ترسیم
آتنا حسینی
ای که چون ماه به کاشانهی ما آمدهای
من طلب کردمت، از پیشِ خدا آمدهای
در دلم نام تو افتاد و جهان معنا یافت
گویی از خاطرهها سوی صدا آمدهای
تو نهادی قدم اندر حرمِ چشمانم
من که چشمم به تو بود، کی به کجا آمدهای
ای امان زان خطواتِ دو کمونِ ابرویت
که مرا محو بدان کردی و تا آمدهای
چشم بستم که نبینم غمِ دنیا را باز
تو ولی نور شدی، سوی تماشا آمدهای
همه گفتند که این راه به جایی نرسد
تو دهان بستی و چون راهنما آمدهای
دلِ ویرانهی من لایقِ این عشق نبود
چه شد ای عشق که در خانهی ما آمدهای
من اگر گم شدهام در شبِ تردید و هراس
تو یقینِ دلِ این بیسروپا آمدهای
منِ عاشق به تو معشوق چنین میگویم
پادشاها، تو در این راه بهجا آمدهای
آخرِ قصهی ما بارگهِ خوشبختیست
من به تو ختم شدم چون به وفا آمدهای
سارینا رضوانی
گذراست شادی
گذراست ماتم
بیا و در معبد زندگی برای خویش
بقعهای بساز
بر تیرگی بر نامرادی
بر ناکامی بتاز
بگذار روح ظریفت
از شهد شادی سرشار شود
بگذار چشمهایت
از خواب بیخبری بیدار شود
گذراست شادی
گذراست ماتم
بگذار خورشیدِ پرفروغ
چون قلبِ یک انسان پاک
دریچهٔ غرفههای نور را به رویت بگشاید
بگذار حیات و شادی
جاودانگیِ عشق و پایندگی مهر
در دلت بپاید
جغد مباش
ویرانه جای تو نیست
شاهین باش
پَر بگیر بر آسمان بلند
زندگی شهد است
زندگی زهر است
تو بنوش این شهد تو بریز این زهر
تو بر این دو مستانه بخند
فروغ قاسمی
پاییز که رفت،
صدای
خِش خِش برگ هایش
زیر پای عابرین
مثل نامههای ناتمام عشق
روی شانههای خیابان را عاشقانه جا گذاشت…
و زمستان آمد،
با آغوشی سرد
اما دلی لبریز از باران.
برف و بارانش
نام تو را آرامآرام
بر پنجرهها نوشتند.
زمستان آمد
با بارانی که
بوی دلنوازیش
همه جا پیچید
ومنتظرانش را شاد
وزمین تشنه را سیراب
وبه لب های خشک ترک خورده
طراوت بخشید
وخود مثل بخاری پنهان
در جانم جاری
من میان رفتن پاییز
و آمدن زمستان
دلتنگتر شدم،
چون عشق
در فصلها نمیگنجد؛
گاهی مثل برگ میریزد
و گاهی
چون باران
بیاجازه میبارد
و جان را تازه میکند
چه عاشقانه است
زمستانی که
بارانش بهانه توست
دلتنگی اش
تمام نمی شود
بهرام معینی
بشنو ای سوزِ
زمستانی
چه میخواهی تو؟؟؟؟
از گندم زارم،
با وزیدن
بادهای سرد و حریصت
هنر دیگریت چه باشد؟
پوران گشولی
روزگار غریبی است
همه در هیاهو
درگیر با ساعت شنی
این میان صدایی
می شنوم
می گوید
سکوت ، صدای خسته زمان
زمان هم
در خاموشی سپید است
هر چه گشتم
نیافتم
کسی ، زمان را بفهمد
گویند
چه زود ، دیر شد
برای من
این دیر شدن
خود عمری طولانی
از من هزینه کرد
می گویم
سکوت ، صدای خسته زمان است
چرا انسانها
زیاد سخن می گویند ؟
اگه خرد شده کیمیا
همین سکوت نکردن است
هر چند زمان هم خسته شده
کمی بگذارید
زمان چرتی بزند
به نقالی گفتم
قصه این پرده را
با سکوت بگوید
فقط خیره شد به پرده
همه در قهوه خانه
سکوت کردند
خدایا ، بالاخره سکوت
هم قصه شد
ولی باز هم
سکوت ، صدای خسته زمان است
پندی دارم
بیایید به زمان
فرصتی دهیم
شاید از این همه
سکوت نداشته روزگار
آرامش بگیرد
حسین رسومی
هم که قندی در دهان، هم رامشی بر بازوان
گر چنینی، ور چنان، تو جان مایی جان جان
این نوای پر طرب نت های موسیقی ست یا
پژواک خنده های تو پیچیده در گوش جهان
صد هزاران مرتبه از ریشه ریشه کن شدم
خم نشد این قامتم، چون تو تنی را استخوان
تا میشوم دور از تو من، آبی ننوشم چندگاه
چون چشم سیرابم کند با گریه های بی امان
هر چند چتر و سایه ات ای مهربان گسترده ای
مهر تو، ماهم، کم نشد، ای تو جهان را سایبان
همنوا، همزمزمه، جانمایه ی شعر منی
با من بخوان ای جان من، با من بخوان با من بخوان
محمود گوهردهی بهروز
به آن نگاهِ نخستین، که جان گرفت از تو
به آن نسیمِ نخستینِ آشناییها
دلِ مرا مبر از خاطراتِ شیرینت
که زندهام به امیدِ همین رواییها
غمِ نبودن تو، شعله میزند بر دل
ز بغضِ دوری و از زخمِ این جداییها
قسم به عطرِ گلِ سرخِ چشمِ روشنِ تو
نمانده طاقت دل در تبِ جدایی ها
ولی چه زود رسیدند غبارِ فراموشی
شکست و سردی و زخمی ز بیامانها
و عشق ماند، ولی در حصار خاموشی
میان بغضِ فروخوردهی زبانها
به آن امیدِ نهانی که در دلم پنهان
به آن سکوتِ شکسته، درون طوفانها
نپرس حال دلم را، که جز تپش نیستم
در این غبار، که گم کردهام نشانیها
بیا که دیر شده، قصه رو به پایان است
بیا ببین چه گذشتهست از جوانیها
اگر بخواهی، دوباره شکوفه میروید
ز خاکِ سرد فراموشی و خزانیها
به لحظهلحظهی بیتو، نگاه کن جانا
که رنگ باخته در این غربتِ زمانیها
دلم هنوز همان لحظه را تکرار کند
که دل سپرد به لبخند و مهربانیها
شکسته آیینهام، بیصدای تصویرت
در انتظار نگاهی و پریشانیها
به هر نسیم، سراغ تو را گرفتم باز
به برگبرگِ سکوتِ غمسراییها
و من، خلیل، به این نغمههای تکسارم
در آشیانِ خیال، مانده بیصداییها
خلیلزاد حکیمی
صبح زمستان است
و مهِ تردید پنجره را پوشانده
تو پشت این مه ایستادهای
و من تشنه ی نوری هستم
که از چشمانت میتابد
دوستتدارم
ای آفتاب پنهان.....
حسین گودرزی