چشم تو هیچ نبود و من بتش می‌ساختم!

چشم تو هیچ نبود و من بتش می‌ساختم!
می‌تراشیدم و در عشقِ تو دل می باختم!

مکّه‌ای مشرکِ بت هایِ نگاهِ تو شد و
منِ بیچاره به شوقِ نگهت می‌تاختم...

کعبه از شرکِ‌من و معبدِچشمانِ تو پر...
و من عمری به گداییِ تو می‌پرداختم...

حیف!عمری رَکَب از چشمِ‌تو خوردم اما؛
با تبر آن بتِ چشمانِ تو می‌انداختم...

می‌شود آتشِ نمرودِ نگاهت ، باغی...
وَ من آن‌گل که‌ زِ سُرخیِ‌‌تو جان می‌باختم!

متین رضائی عارف

پدرم حیدرِ کرّار، علی بود علی

پدرم حیدرِ کرّار، علی بود علی
پدرم فاتحِ خیبر، علی بود علی

پدرم همسرِ زهرا، دلِ غم‌دیده بود
پدرم آنکه سرش در ره حق دو نیمه بود

ظرفِ شیر آوردند، ولی چه دیر شد
نوش‌داروی پس از مرگ، چه بی‌فایده شد

همه یتیمان تازه فهمیدند بعد از غم او
که پدرشان به حقیقت، علی بود علی

آه از قومِ جفا‌کار و حق‌کش، به جفا
حقّ تو در دلِ خانه نشستن نبود، هیهات، کلا

کس ز دانشت پیِ نبرد، یا علی
بعدِ رفتن تازه فهمیدند، چه حیف شد، یا علی

همدمِ تو بعدِ زهرا، یک چاه شد
آه، از گریه‌ی شب‌های تو، چاه هم شرمنده شد

فاطمه احمدی

به ذهنِ کنجکاوِ من دوباره می رسد ندا

به ذهنِ کنجکاوِ من دوباره می رسد ندا
چه می کنی در این سرا؟؟کجاست مقصدت کجا؟؟
زمین زمان مکان زبان بیان روان وزان جهان
قضا قدر خبر بشر نِما هوا صفا وفا
درونِ کهکشانی از مقوله ها معلّقم
بیا اِراده باز هم بِبر مرا از این فضا
مردّدم مردّدم میانِ عقل و وَهم و دل
هراس دارم‌ اندکی که رو کنم به ناکجا
زِ فرشِ پر غبارِ دل مصمّمم‌ سفر کنم
به عرشِ فطرتم روم رِسَم به چشمه یِ بقا
سفر زِ مَبداِ خودم به مقصدِ وجودِ خود
سفر به سوی رازها سفر به عمقِ این سرا
سوار بر پرنده ای به نامِ فکر می شوم
به سوی علم می پرَم برای کشفِ ماجرا
خیال در کنارِ من نشسته حرف می زنَد
خیال می کند که هست امین و یار و هم صدا
هزار شبهه مُستقَر هزار راهِ پر خطر
فقط یکی شنیده ام‌ که می رسد به آشنا
به دورِ خود تنیده ام‌ هزار تارِ آرزو
زِ شهد و گُل رمیده ام زِ باغِ سبز و با صفا
امیرِ شهرِ باطنم همیشه حکم می کند
به رویِ چشمِ خود ببین امیرِ عشق و عقل را
در آینه نگاه کن تو قطره ای زِ بی کران
تو بهترین نشانه ای تو جلوه ای و رهنما
اسیرِ ماه چهره ام ریاضت است چاره ام
به لطفِ عشق می شوم زِ غصه ها رها رها



علی باقری

شب شد و این سینه‌ی تب دار ما را می‌کُشد

شب شد و این سینه‌ی تب دار ما را می‌کُشد
قلب خسته از غم دلدار ما را می‌کشد

زخم ها خوردم من از هجران ولی
آخرش این بغض پر تکرار ما را می‌کشد

آنکه آرام دلم بود و قرار دیده‌ام
نیست دیگر ،هر شب این اقرار ما را می‌کشد

مانده‌ام تنها میان سیل صدها خاطره
غرق در گرداب دل ، دشوار ما را می‌کشد

یک صدا میگوید آهسته به گوشم در سکوت
او نمی‌آید ، و این افکار ما را می‌کشد

مینویسم شرح دل خون میچکد بر دفترم

عاقبت این تلخی اشعار ما را می‌کشد...

بیتا خزلی

نگین چشمانت را به خواب می بینم

نگین چشمانت را به خواب می بینم
مرواردید چشمانت
را زیر نور مهتاب می چنینم
سوز نگاهت را به دفتر شعرم می کشم
تو آهی، تو خسته جانی
تو چشمان خسته راهی
بستر میان من و تو همین جاست
زیر پوسته این بستر بی خانه
صدایم کن بکارت سکوت را بشکن

گرمای آغوشم رو به ویرانی ست

حسین اصغرزاده سنگ سپید

آیینه میداند که رویم خاک دارد

آیینه میداند که رویم خاک دارد
دریای بی سامان قلبم چاک دارد

در خانه ام اما برون از مرز خانه
جغدی به روی لانه من کاک دارد

فرقی میان داخل و خارج نباشد
وقتی که فرش من خس و خاشاک دارد

روحم تمام مدت از عشقش سخن گفت
روحی که قلب مرده ای نمناک دارد

دارد امید این دل که معشوقش بیاید
تا می‌رسد دل ضعف و استهلاک دارد

لیلای مجنون مرده ای در سینه ماست
این درد وامانده دلی سفاک دارد

گرد و غبار خانه ام از غیبت اوست
این خانه، رویایی پر از ادراک دارد

حتی بنای سینه ام از هستی اوست
این سینه یک دلواپسی پاک دارد

هر شب تمام بیستون در من تنیده است
لیلای من عاشق کشی چالاک دارد


رفت و همین دلواپسی ها ماند و عرفان
شاعر درونش آدمی شکاک دارد

عرفان اسماعیلی

حوض آبی

حوض آبی
حوضِ آبیِ میانِ حیاط،
دلی‌ست که هنوز
صاف مانده است.

آسمان
هر صبح
خودش را در آن می‌شوید،
و ابرها
لحظه‌ای مکث می‌کنند
تا ببینند
چقدر شبیه رویاست.

کاشی‌های لاجوردی
زیرِ آب
نمازِ نور می‌خوانند،
و ماهی‌ها
رازِ خانه را
به هیچ‌کس نمی‌گویند.

حوض آبی
یادِ ما می‌آورد
که آرامش
گاهی فقط
یک مربعِ ساده است
میانِ دیوارهای گلی،
جایی که زمان
کفش‌هایش را در می‌آورد
و آرام قدم می‌زند


زهره تقدسی

صدایِ گام‌هایت، وزنِ شعرِ کهنه‌ام شد،

صدایِ گام‌هایت، وزنِ شعرِ کهنه‌ام شد،
هر آن آهنگی که می‌رفت، قافیه در تنم شد.
نگاهت، مصرعی بود از غزل‌هایِ نهانم
چو دیدم، گشت آن مصرع، عیان در انجمنم شد.
چه بود آن جادویی در رفتنت، ای آشنایِ جان؟
که با هر ردِ پا، در جانِ من، مسکنم شد.
زِ هر کوچه که رد شدی، شعرِ ناب سرودم،
وجودت، قافیه، در دفترِ شعر های من شد.
مبینا، نگاهی کن به اشعارم، که امشب هم،
صدایِ گامِ تو، وزنی دگر بر لبم شد.



زهرا قره داغی

در من منی است که شوق آمدنت را می طلبد

در من منی است که شوق آمدنت را می طلبد
از سحرگاه تا به شب تار
پیمان و عهد را می طلبد
در کوچه های خیال به دنبال تو می دود
و خیالی نیست شاید آن دور دست ها تورا خواهد یافت
شعر من به بی وزنی افتاده و من
زار ونزار گشته ام
قلمم هنوز اما دست به کار است
هر کلمه را به یادت روی دفتر می نگارد ...


فاطمه رضائی کالوس