تو را میبویم
میانِ خیال،
میانِ تمامِ رویاهایِ دور و نزدیک،
و تنِ دلتنگیام را
آغشته به عطرِ واژههایت
خواهم کرد.
غمگینم
و دور،
مثلِ تشنهای میانِ سراب
و خاطراتی دور.
ایستادهام در دامنهی کوه،
زیرِ سایهی پیچکهایِ بههمتنیده،
و روزی که میانِ آن همه عطش،
عشق جا مانده بود
بین همه هیجانهای زودگذر.
آمده بودم،
تا که بعد از آن همه خیال،
تنم را به مهرت
آغشته کنم،
و کامِ تلخِ خویش را
به شهدِ وجودت
شیرین.
الهه عظیمی
این میوهی ممنوعه سزاوار جزا نیست!
این لغزشِ ناگاه، به معنای بلا نیست!
حوای دلم، گرچه هوایی شده، اما...
آدم شده، این دفعه گرفتار هوی نیست!
عمریست که لغزیدم و عبرت نگرفتم
دیگر به من این محنت دیرینه روا نیست!
بگذار که آسوده و دلداده بمانم...
این عشق تهی از شرف و شرم و حیا نیست!
بیرون شدهای از در این باغ بهشتی...
در دوزخ چشمان تو آئین وفا نیست!
خو کن به هوای قفس از سیلیِ این درد
جز من قفسی درخور آغوش شفا نیست!
آتش شده از شعلهی احساس من این شعر
بیتابی هر ثانیه زیبندهی ما نیست!
ای آدم حوای غزلساز غزلخوان...
ابیات من آلوده به تکرار خطا نیست!
سمیه مهرجوئی
قلبم فقط واسه تو میتپه
بگو چند اصن کل نازتو میخرم
قبلا فقط خوابتو می دیدم و
تو تخت با تنهایی ها ناله ی بی اثر
آخه نفس
بدونه تو زندونم تو قفس
بیا این تن لاغر و فقط ساده بگیر بغل
واسه هوس نه این دلو بتو نبستم
فقط خدای من باش من تو رو میپرستم
،
کاشکی همیشه بمونی برام
بشه اروم بگیره بازم این دل بیقرار
ابراز کنم حسم و مو به مو برات
نفس بکشم عمیق
بوی تو هواتو
،زمینه فکرمی
مجنونم و تو دلیل عشقمی
بی تو نمیده حتی این زمین فیک معنی
هر ثانیه بهترین
دقیقه نه میره عقب
نه میشه بگذریم
میثم شیخ حسن
سر بسته میگویم به تو شاید بفهمی که
این زخم سربسته اگر وا شد خطر دارد
در سر هوای بودنت را پروراندم چون
این ماجرای تو چه رویایی به بر دارد
شاید نفهمیدی که از رویا گذشت اینبار
آبی که از سر بگذرد لطفی دگر دارد
گفتم که باران بزند سر به هوا میشم
اینبار حرفم در دلت حتما اثر دارد
از باغهای تشنه ی باران چه میخواهی
وقتی که در دل حسرت بادام تر دارد
خشکیده دریای پر از ماهی باور کن
دریا هم از این ماجرا بی شک خبر دارد
فکر توام از سر گذشت و چشم ترسیده
این چشمهای خسته دردی بی ثمر دارد
در لابه لای گریه هایم عکس تو پیداست
چون چشمهایم چهره ات را بیشتر دارد
چون آتشی میسوزم و هجران سزایم نیست
در خود هزاران شعله ی شوریده سر دارم
علیرضا رهنما
نوشته ای سرخ
در قطر چکان خونم
مرکبش به رنگ عشق و نفرت
تیزی سر بر خودنویسم
فشارش موازات خطوط کاغذ
تا سر حد خشونت
گفتارم چنان بی رحم
درونم گر گیرد ز آتش
دیدن رخ دوست داشتنی ات
کنار تار موی سپیدت
درمانگر این بیمار فرگشت….
رضا سلطانی
یک باز آلی
از ژنوم شعرهای من جا مانده
گویی که «آر اِن آ» کد رمز تو را نمیخوانده
یک حس گمشده در همه ی واژه های من است
ویروس تازه ای بدنم را پر از تو گردانده
امشب
اپیدمی نگاه تو آغاز میشود
دکتر به سینه ی من
علامت بیمار چسبانده
مصطفی طحان
شعرم از هجومِ شبِ بیرحم آمده
نه از ورق و دفتر و نه نظم آمده
شب بود و صدا، پیشتر از عقل
فریاد، از جایی ورای فهم آمده
قانون اگر آینهدارِ حقیقت نشد
زخم است که از ، صاحبِ اسم آمده
نپرس زن است این صدا یا که مرد
این پرسشِ پوسیده از وهم آمده
وقتی قضاوت، نفسِ تیغ گرفت
حق با طرفِ استخوان همقسم آمده
این شعر اگر لغزشی از وزن داشت
از ضربِ شب و شدتِ غم آمده
شیوا فدائی
به نیابت از چشمهای تو
به تمام رنگهای دنیا شوریدهام
به نقاشان سپردهام
ترکیب این رنگ را پیدا کنند
برایم سوال است؛
ترکیب عسلی، نقره ای و آبی
چه رنگیست؟
نامی برایش ندارم ،
شاید تجلی.../
از شاعران میخواهم
ترجمه این رنگ را زمینیتر کنند
دیگر وجودم تاب مفاهیم بالا را ندارد
آرش خزاعی فریمانی، میرزا
سمتِ آبیِ ادراک
بویِ هجرت میآید
صبح بود
و درون واژه، برگِ «نور»،
لای ابعادِ «تماشا» میریخت
یادم هست، روی دیوار سکوت،
سایهای داد زد:
«آهای! خانهیِ گمشدهیِ «خیر»
اینجاست؟»
و صدایش، مثلِ یک ساقه، در آغوشِ فضا، میلرزید
من نگاهم،
پیِِ یادآوریِ یک گُل بود
پیِ آن خاطرهیِ سبزِ ازل
ذهن، در سایهیِ بید،
داشت، پیراهن تاریکی را، به تن زخم ارسطو میکرد
و خرد، داشت در هاونِ سنگی، دانهیِ
شَک میکاشت
رفتیم تا لبِ رود
آب، موسیقیِ پیوستهگیِ رفتن بود
مردی آنجا، دست در آب فرو برده
و گفت:
زندگی، در بالاست
پشت این پیچکِ تن
و فضیلت، شاید، چیدنِ سیبِ تعادل،
از سر شاخهی خشک افراط
او به من گفت: ببین!
آب، در بند نمیاندیشد
خوبیِ آب، در همین جاریِ معمولیِ
بیاندیشه است
باد میآمد، و مسافر، کفشهایِ روح را
جفت میکرد
روبرو، غارِ تاریکِ توهّم وا بود
مردمان، سایهها را، رویِ دیوارِ نگاه،
واقعیت دیدند
و سکوت، در آنجا
آخرین صوت خداوندی شد...!
محمد مهدی دلال زاده