رودها به دریا می‌پیوندند،

رودها به دریا می‌پیوندند، غبار به خورشید. و من من نیز به او می‌پیوندم.
رود می‌پیوندد تا محو شود، غبار محو می‌شود تا بپیوندد.
من گنجینه‌ دریافت می‌کنم تا بپیوندم.
سیب خوردم تا آگاه شوم، هبوط کردم تا برخاستن را بیاموزم. عاشق می‌شوم تا عاشق بودنش را دریابم.
در زمین ادراک می‌کنم آن‌چه را در آسمان‌ها می‌آموزم.
تا آیینه شوم، تمام‌نمای حضورش.
بی هیچ رنگ، بی هیچ نقش، بی هیچ نام، بی هیچ تعریف.
طهورا عسکری داریونی

نوری که از اعماق نگاهت

نوری که از اعماق نگاهت به تنهایی من تابید با من ماند
تو‌ رفتی ….
و من با حسرت ِ نگفتنِ دوستت دارم
با نگاه سبزت عاشقانه زندگی میکنم
بی آنکه بدانی دوستت داشتم
نادر بهبودی

خدایا

خدایا

از آن پرنده‌ی کوچک سبز

اگر خبر داری

بهار امسال را

پر از سلام و ترانه کن!

 

| سید علی صالحی |

 

بغلم می‌کنی؟

بغلم می‌کنی؟ بغلم می‌کنی وقتی اضطراب، محاصره‌ام کرده و دارم رنج می‌کشم؟

 وقتی از درون متلاشی‌ام و از بیرون آرام؟ بغلم می‌کنی که دردهام بریزد و پاییز غمگینم بهار شود؟ دستانم را می‌گیری تا هزاران گنجشک غمگین، درون سینه‌ی من آرام بگیرد؟ نگرانم می‌شوی؟ غصه‌ام را می‌خوری وقتی که زل می‌زنم به نقطه‌ای و آرام و بی‌صدا غصه می‌خورم؟

نهایت تلاشت را می‌کنی؟ برای اینکه حال من خوب‌تر شود؟!

همیشه برای آدم‌های غمگین چای ریخته‌ام و این نهایت تلاش من برای آرام کردن‌شان بوده. نهایت تلاشم برای اینکه زمستان کسی را بهار کنم.

گاهی حجم دردها بیش از ظرف تحمل آدم‌هاست و آدم‌ها حق دارند غمگین باشند.

دردهایی هست که نمی‌توان از آن‌ها حرف زد، و رنج‌هایی هست که نمی‌توان آن‌ها را شرح داد. چیزی نپرس، فقط سستیِ شانه‌های سنگینم را ببین، سرت را به نشانه‌ی همدردی تکان بده و در آغوشم بگیر. که همین شانه‌های امن تو برای من کافی‌ست.

هوا سرد است

برایم چای می‌ریزی؟

 

| نرگس صرافیان طوفان |

 

بالاخره یک روز تمام می‌شود

بالاخره یک روز تمام می‌شود

این دنیا با تمام سربالایی‌ها و سرپایینی‌هایش...

آدمی که تو را رنجاند،

اویی که تو را خنداند،

کسی که قلبت را به درد آورد،

اویی که آرامت کرد،

کسی که اشک‌هایت را دید و لبخند زد،

اویی که اشک‌هایت را پاک کرد و یا، با تو اشک ریخت

کسی که تمام وجودش پر از مهربانی بود،

و اویی که...

با همه‌ی آن‌ها، روزی جایی دور از این‌جا رو به رو می‌شوی؛

یا با لبخند به هم نگاه می‌کنید،

و یا فقط به هم، نگاه می‌کنید...!

آن‌جا دیگر کسی نمی‌تواند؛ چشمانش را روی قلبی که شکست، بغضی که به گلویی نشاند، اشکی که جاری کرد، زندگی شیرینی که خرابش کرد، دروغی که گفت، ببندد.

چون همان وقت که این‌جا چشمانش را روی تمام این‌ها بسته بود؛ کسی بود که چشمانش همه چیز را ثبت می‌کرد و به خوش‌خیالی آن فرد، لبخندی تلخ می‌زد.

گاهی باید کنار گوش تمام بی‌گناهان دل‌شکسته و پر از بغض دنیا آرام گفت: غمت نباشد؛ کسی که این‌جا چشمانش را بست؛ جایی دیگر بخواهد یا نخواهد چشمانش باز خواهد شد، گوش‌هایش هم. و همان وقت اشکی را که جاری کرد و ندید؛ می‌بیند.

و صدای قلبی را که شکست؛ می‌شنود.

می‌دانی؟ تنها خوبی این دنیا این است که، تمام می‌شود

آرام بگیر...

آن‌جا، جای دیگری‌ست...

 

| مهسا رضایی |

درخت پرتقال!

درخت پرتقال! من از پشت پنجره نگاهت کردم دیدم که چگونه گنجشک های بیقرار دورسرت می گردند وپروانه ی خالدار به دیدارت می آید وعطر گل ها را تقدیم تو میکند وتوهرروز مغرورترمیشوی دیدم که چگونه زنبورحریص گونه های سبزت رانوازش میکند وباران غرق بوسه ات میکند وتوهمزمان با باد همنفس باآن میرقصی!
طاهره آقامحمدی

یک جرعه،

یک جرعه،
فقط یک جرعه از تو، شاید التیام بخش این زخم همیشگی باشد، تا این درد بی‌نام را تسکین دهد.
شاید، در روشنایی نگاه تو، روزهای پوچ من، رنگی از معنا بگیرد.
یک جرعه عشق، فقط یک جرعه، کافیست شاید تا دوباره جوانه بزنم، تا زندگی را با تمام فراموشی‌هایش دوباره بخوانم.
اما...
عشق را ساده انگاشتم،
عشق قصه‌ای است
پر از فاصله‌ها،
پر از "شاید"های ناتمام،
و "ای کاش"های بی‌پاسخ...
داود شجاعی نیا

هیچ‌ نیمه‌گمشده‌ای وجود ندارد.

هیچ‌ نیمه‌گمشده‌ای وجود ندارد.

تنها چیزی که وجود دارد تکه‌هایی از زمان است که در آن‌ها ما با کسی حال خوشی داریم.

حالا ممکن است سه دقیقه باشد، دو‌ روز، پنج سال یا همه‌ی عمر...

 

 آنتون چخوف / زندگی من و دو داستان دیگر

 

خدایا...

خدایا... ای رازدارِ خواب‌های بی‌صدا مرا ببین، درختی‌ام که سال‌ها چشم ‌به ‌راهِ بهاری‌ست که نیامده نه برگ، نه شکوفه فقط آغوشی باز برای چیزی که هنوز حتی نسیمش نوزاده...
در من، گوشه‌ای هست که گاه‌گاهی نجوای نامی را می‌شنود نامی که هیچ‌کس صدا نزده اما با آن، سینه‌ام گرم می‌شود و اشک‌هایم بی‌دلیل می‌ریزند...
خدایا، در دلم کوهی‌ست که همیشه جای چشمه‌ای خالی مانده ولی هنوز، هر شب با ماه حرف می‌زند با امیدی پنهان، که روزی نغمه‌ای خواهد رسید از دل سکوت، و خاکم را روشن خواهد کرد
برویانم... سبزم کن ... نه فقط این تنِ خسته را که آن آواز بی‌صدا را نیز تا جان بگیرد، و زن بودنم نه حسرتی خاموش، که تولدی دوباره باشد...
الهه سعادت

 

آمد نفس صبح و سلامت نرسانید

آمد نفس صبح و سلامت نرسانید

بوی تو نیاورد و پیامت نرسانید

 

یا تو به دم صبح سلامی نسپردی

یا صبح‌دم از رشک سلامت نرسانید

 

| خاقانی |