بغلم میکنی؟ بغلم میکنی وقتی اضطراب، محاصرهام کرده و دارم رنج میکشم؟
وقتی از درون متلاشیام و از بیرون آرام؟ بغلم میکنی که دردهام بریزد و پاییز غمگینم بهار شود؟ دستانم را میگیری تا هزاران گنجشک غمگین، درون سینهی من آرام بگیرد؟ نگرانم میشوی؟ غصهام را میخوری وقتی که زل میزنم به نقطهای و آرام و بیصدا غصه میخورم؟
نهایت تلاشت را میکنی؟ برای اینکه حال من خوبتر شود؟!
همیشه برای آدمهای غمگین چای ریختهام و این نهایت تلاش من برای آرام کردنشان بوده. نهایت تلاشم برای اینکه زمستان کسی را بهار کنم.
گاهی حجم دردها بیش از ظرف تحمل آدمهاست و آدمها حق دارند غمگین باشند.
دردهایی هست که نمیتوان از آنها حرف زد، و رنجهایی هست که نمیتوان آنها را شرح داد. چیزی نپرس، فقط سستیِ شانههای سنگینم را ببین، سرت را به نشانهی همدردی تکان بده و در آغوشم بگیر. که همین شانههای امن تو برای من کافیست.
هوا سرد است
برایم چای میریزی؟
| نرگس صرافیان طوفان |


آخرش یک نفر از راه می رسد که بودنش ؛ جبرانِ تمامِ نبودن هاست ،
جبرانِ تمامِ بی انصافی ها و شکستن ها ...
یکی که با جادویِ حضورش ، دنیایِ تو را متحول می کند .
جوری تو را می بیند ، که هیچ کس ندیده ،
جوری تو را می شنود ، که هیچ کس نشنیده ،
و
جوری روحِ خسته ی تو را از عشق و محبت ، اشباع می کند ؛
که با وجود او ، دیگر ، نه آرزویی می مانَد ، برایِ نرسیدن و نه حسرت و اندوهی برای خوردن ...
بعضی آدم ها ، خودِ معجزه اند .
انگار آمده اند تا تو مزه ی خوشبختی را بچشی ،
آمده اند تا دلیلِ آرامش و لبخندِ تو باشند ،
آمده اند که زندگی کنی ...
• نرگس صرافیان طوفان
•زیاد پیش آمده، خیلی زیاد !که حوصله ی خودم را هم نداشته ام ، ولی با همان
حال ؛ حرف های دیگران را گوش بوده ام، زیبایی هایشان را چشم، و زخم هایشان
را مرهم ...
زیاد پیش آمده که کم آورده ام و با کوهی از بغض، نشسته ام روبروی آدمِ ناامیدی و به حال و هوای زندگی، برش گردانده ام .
زیاد
پیش آمده که هر شب، اشک هایم را زیر سکوتِ بالشم پنهان کرده ام و هر صبح ،
با لبخندی به پهنای تمام حسرت های جهان ، شانه ای محکم بوده ام برای
درماندگی و بی پناهیِ آدم ها ...
زیاد پیش آمده دردهای خودم را انکار کنم تا دلی نگیرد ، دستی نلرزد و شانهای درد نگیرد.
همیشه خواستهام بانی لبخند و حالِ خوبِ آدم ها باشم ،
از همان کودکی...
همان روزهای بی تکلّفی که انشای تمام بچه های محله را می نوشتم و مشق های خودم می مانْد ...
و هیچ کس نفهمید که این رفیق بازِ کوچک، در سرش چه هدف ها و آرزوهای بزرگی داشت !
| نرگس صرافیان طوفان
تو بدون من مرا کم داری
من ولی بی تو جهانم خالیست“نرگس صرافیان طوفان”
جوجه ای را کشته بودم ،،،
ناخواسته ...
زمانی که پریدم تا دستم به شاخه ی سیب برسد ...
یکیشان دوید زیرپایم و
لِه شد ...
صدایِ فریادِ آخرش
توی گوشِ کودکی هایم جا ماند ...
و من پریشان ؛
از خطایِ ناخواسته ...
بیشتر اما ؛
برای صحنه ی دردناکی ؛
که خودم مسببش بودم ...
تمام معصومیتم را
تمام شده می دیدم ...
تصورِ جنایتکارِ سنگ دلی از خودم داشتم ،
که محکوم به مرگ بود !!!!
بدون مکث ؛
به کوهِ پشتِ خانه گریختم ...
کسی با من کاری نداشت ...
من از خودم شرمنده بودم ،
و از وجدانی ؛
که از یک کودک معصوم ؛
توقعِ چنین جنایتی نداشت !!
برای پر گشودنهام، بالی تازه میخواهم
برای زیستن، بودن، مجالی تازه میخواهم
از این تصویر غمگینم، از این دنیای تکراری
تکانی، انقلابی، اتصالی تازه میخواهم...
از این تکرار غمگینم، از این تمدیدِ اجباری
از این دریای بیپایان؛ روالی تازه میخواهم
کجایید اتفاقاتی که تا اکنون نیفتاده؟
کجایی پیرِ طالعبین، که فالی تازه میخواهم
مرا از خویش بسْتانید و چندی دور داریدَم
برای بازگشتن، انفصالی تازه میخواهم
من آن رؤیا به دوشم، با حقایق هیچ کارم نیست!
فقط از دار این دنیا، خیالی تازه میخواهم
نرگس صرافیان طوفان
تنهایی را یاد بگیر تا معشوقهی گاهگاه هیچکس نباشی!
برای خودت ارزش
قائل باش و اجازه نده برای کفایت تو حد و مرز تعیین کنند.
برای خودت کافی باش و نخواه که برای دیگران کافی باشی. نخواه که دیگران تاییدت کنند
و نخواه که دیگران تو را مدیون حضور گاهگاه خودشان بدانند و بانیان بغضها و شریک لبخندهای تو باشند!
تنهایی را یاد بگیر و تنهایی بگرد و دلخوشی را پیدا کن و تنهایی امیدوار و هدفمند باش و تنهایی به بالاترین جایگاههای ممکن برس.
قدرت، در انسجام و ایمان درونیست. منسجم باش و مؤمن و متعهد به توانمندیهای خودت.
و
دیگران را دوست داشتهباش، اما به هیچکس وابسته نباش. از هیچکس جز خودت
کمک نخواه و ایمان داشتهباش که
خداوند حامی کسانیست که روی پای همت و پشتکار خودشان ایستادهاند.
نرگس صرافیان طوفان
تازگی ها دلم که می گیرد؛
شال و کلاه میکنم
هندزفری و گوشی ام را بر میدارم،
دست تنهایی ام را می گیرم،
با هم به خیابان می رویم...
یک آهنگ شاد پلِی میکنم
دستانمان را درجیبمان میکنیم
و هر دو ، مثل یک مرد، سرمان را بالا می گیریم...
تمام طول خیابان را با افتخار،
قدم میزنیم و می خندیم...
می دانید؟؟؟
خود کفایی در خوب کردن حالِ خودت ،
لذت دارد...
حس خیلی خوبیست؛
این که بدانی در نهایت بی کسی ات هم
خودت را به کسی تحمیل نکرده ای
نرگس_صرافیان_طوفان
حال خوبت را....
به هیچکس گره نزن...
یادبگیر بدون نیاز به دیگران...
شاد باشی ، بخندی
و امیدوار باشی...
باور کن این مردم...
حوصله ی خودشان را هم ندارند...
تو باید خودت...
دلیلِ اتفاقات خوب زندگی ات باشی !
#نرگس_صرافیان