چشمانِ پرخمارت آتشگهِ دلم شد
چون خمر بود و مستی،مهمانِ منزلم شد
هر روز و شب جنونِ یک جام از نگاهت
جانِ مرا جوان کرد، حلّالِ مشکلم شد
یگانه حاجیلویی
بر کسی
صورت نبستم
و بر مهبط قلبم
لاله فرود آمده ز نفی تعلقات
دوست
حلقه ی بقا ، برید
به کلام دل بستم ، تعب سیر مرتفع شد و دل
شاهد
به نردبان معانی قسم
الفتی دیرینه دارد شیب با ریشه و پرستو
همیشه با لانه غریب
انیس دشتم و عاشق افق جالیز
و شب
در عمق زمینم و آب
سحر از چشمه فرا میجوشد
آنچه را فریاد در پدیدارهاست
لاهوت ست
و ظاهر ، فلسفه
و جوهر ، خارج از محتوا
داهیانه ، تالیف کن یاسهای مرا
که عصر ، والعصر ست
نهفته صلح ، در جنگ و سفید در سیاهی
و چه گنبد
شیشه ای و شفافی ست
آسمان
که حرف را بالا میبرد
و سخن از پرده ها برون میریزد
سر به سجده گذاشتم
مرا مثله کردند
الاهه ی خورشید سر از غار بیرون کرد
و رفع کسوف شد
در این مدار
میگردم
که ذکر دوست ، لالایی مدام من ست
فرهاد بیداری
این سلام صبح من بس آشناست
دوست داشتن تو از لطف خداست
گفته بودم دوستت دارم ای رفیق
گفتن این حدیث راز بین ماست
در درونت راز داری میکنی اما بدان
راز اصلی بین جان من جام شماست
از ازل با بارش ابر و طلوع نور بود
این نسیم جان فزا از یار آشناست
گفت بین این همه بت گر نشکنی
ساختن جرم بت شکن از راز هاست
من به این پایبندت شدم تا راز دارم
راز داشتن بین من ما آیا سر شفاست
هیچ شرمی نیست بر دلم دریا مگیر
خرده اصلی دعای شب ما سواست
سیاوش دریابار
تو اگر تنها به جرم عشق قلبم را شکستی
با زبان گریه گفتم تا ابد در دیده هستی
ایستگاه خالی و متروکه ام بی هر عبورت
با قطار آرزو ها رد شدی دل را نبستی
کی رها گردد دلم با پای لنگ از دام عشقت
دام را با دست چشمانت چه بیرحمانه بستی
با یقین از من گذشتی عشق در تردید گم شد
دم ز منطق می زدی بر منبر کتمان نشستی
بی وفایی،دل بریدن،عاقبت انکار عشقم
با من ای بیگانه با من آشنایی از الستی
زاده ی این عصر تلخم درد من دیرینه شد
بین ماندن یا که ماندن ماندهام اما گسستی
سارا اسمعیلی
یک سوت عقبگرد تو را میخواند
یک زندگیِ سرد تو را میخواند
با آنکه نوشتن از زمستان سختست
شاعر که شوی درد تو را میخواند
حسن عباسی
دوست داشتن، عاشقی را شهر تهران آموختم
کاش زنده بودی، بلکه بختم باز بشه
یا مثل عاشقی که هرروز غروب؛ بعد شرکت
چند هزار کیلومتر،برای یک لحظه دیدن،عشقش
خستهام؛ مثل جوانی که برای مریضی گلوی زنش
در پی معجزهای؛راهی کربلا و مشهد شده است
یا مثل عاشقی که عشقش مریض شده باشد
در مطب دکتر، از خستگی زیاد خواب رفته باشد
خسته ام: مثل دختر بچه که در جای شلوغ
بین دعوای پدر ومادر خود گم شده است
این روزها حالم خوب نیست؛تا بعد بهتر میشود
فکری برای این دل تنهایی وغمگین میکنم
علی نیک افکار
گم شدن آغاز پیدایی در اوست،
در سکون آرام گیر بی پیچ و تاب
جوش وکوشش
کِی به کف آرد کشش؟
ما که چون خس ،
خواب مانده روی آب
پـس رسن بُگسل ،
ز هر خواهش، جز او ،
تا زند او صد گره، گیرد شتاب
با گره ، هر بند کوته تر شود،
پس به بَر آید چنانت بوتراب ،
شوید این گِل را
ز هر قبض و غبار
ساقی آید چون شهاب و بینقاب
بنگری برتـر ز خور و ماه ، رو
لؤلؤئی شـهوار ،
قریبی ، دور و ناب
پریوش نبئی
تمام داراییم شده است
یک اتاق تنهایی
با عینکی که دیگر
حوصلهی چشمهایم را ندارد
یک چراغ
که مدام از نبودن تو
دود میکشد بر پلک پنجره
و قلمی که کلمات را به ستوه آورده
آن قدر که از تو گفته
از تو نوشته
از تو سروده و گریسته
اما دیگر
چشمانم را از صدای در بر می دارم
پنجرهها را می بندم
آتش خیالت را هم می گذارم
زیر خاکستر دلم
تا با اطلسیهای غمگین باغچه
و غزلی از حافظ
به پیشباز ماه نو بروم
می خواهم برای تمام عمر
خودم را دار بزنم
مرضیه شهرزاد