شهر ما منجمد است

سلام خدا...
شهر ما منجمد است
اینجا
فقر
لباسِ فُرمِ مردم شده است
برف نشسته
بر سر خمیده ی پدران
در صف طولانی نانوایی
وصله میدوزد مادر
برای پیراهنِ بابا
او امید دارد
که ما
ازین سیمره
بدون پوستین و
سینه خیز
به بهار برسیم
درین نبرد
تنها پاسخ احتمالی
رقصیدن
با ساز مخالف است
خدا ؟ ...
خبر داری ؟
بابای من
ابر ستاره ی صحنه ی رقص شده است


سحرفهامی

بیا بایست

بیا
بایست
بمان
رو برنگردان
از گرمای خورشیدی که هدر می رود

در پنج و شش عصر
شاید اگر غروب شود
فردا
آسمان ابر گرفته
به دیروز مان
گریه کند..


غلامحسین درویشی

السلام علیک یا صاحب الزمان

#سلام_امام_زمانم
                                

                                
                                
                            </div>
                            <div class=

محمد

در چشمم می پَرَد

در چشمم
می پَرَد
خاکستر دفتر خاطرات سوخته ام.
صدایت می کنم
پلکم را باز کنی
فوت کنی
در چشمم..

حیاط خانه خالی ست
و شب
بی تو
جاری ست....


غلامحسین درویشی

وقتی کناره می گیری

وقتی کناره می گیری
از من
پُر می شود
دفتر شعرم
از برگ های زرد،
ابرهای عبوس،
قاصدک های خزان،
حتّی
در وسّطِ بهار....


غلامحسین درویشی

ببخش اگر هوای بین دو ابرویت

ببخش
اگر هوای بین دو ابرویت
تاریک شد
آینه را پاک کن
بخواب
دیگر تکرار نمی شود
خیالت
راحت....


غلامحسین درویشی

پله ها را طی می کنی

پله ها را طی می کنی
به پیاده روی نگاهم پا می گذاری
از دریچه ی چشمم
تا سنگفرش خسته ی مغزم
راه می روی
و نرون های خاکستریم
زیر پایت صدا می کند
مثل برف
برف یخ زده ی آسفالت.

هوای سرم
مطبوع نیست

گم می شود
تصویرت
در دلشوره هایم
در شنبه شنبه های پیاپی
یک
دو
سه...
تا هفت شنبه ی تعطیل...

غلامحسین درویشی

پیچیده ترین ترانه بودی، از اولِ صبح آشنایی

پیچیده ترین ترانه بودی، از اولِ صبح آشنایی
نقشت به صدای خوش در آمیخت، با شیوه حْسنِ دلربایی
چون حور و پری نشایدت خواند ، آنها زِ خیال می گریزند
با این سر و دستِ پای در بند ، آهویِ چنین، گریز پایی
من در پیِ یک قصیده بودم، تو مثنوی هزار معنی
در هر ورقت نهفته شعری، لبریز زِ حرمتِ رهایی
از صورتِ مثل آفتابت، صد رنج و بلا بدور باشد
در طالع و بخت تو ببینم، بهروزی و خیر و روشنایی
با برقع، دو چشم خود بپوشان، تا چشمِ فلک ترا نبیند
من باشم و تو به زیر سقفی، مقبول ِ مسیر ِ پارسایی
زنگار ز رخ بشوی، بشکن، آیینهْ صدهزار چهره
باید چو ستاره ناب باشی، با نورِ دو چشمِ کهربایی
آخر ز طلب ندارمت دست، مقصود، تویی کرانه پیداست
من وصل تو در زمین بجویم، تا عرشِ بلندِ کبریایی
در مقدم تو بهار باید، عود و دف و اَرغنون نوازد
آرامش من، ز هستیِ توست، آخر تو بگو، دگر، کجایی؟


ندا مشایی

خیال انگیزتر از خیال هم که باشی، تو را خواهم یافت

خیال انگیزتر از خیال هم که باشی، تو را خواهم یافت
آنقدر تو را می جویم تا تو را بیابم.

خواهد رسید روزی که فریاد زنم:
جسته ام و یافته ام
رسیده ام و کنارت مانده ام.


پیش پای تو زانو خواهم زد
تو را خواهم خواست
این بار مردانه تر از قبل تو را خواهم خواست

و این بار بمان
بمان تا بمانیم

محسن دالیوند