اینهمه خاک که در شرب مدامم باقیست
شمه ای ازخس وخاریست که دردل جاریست
شاهدان در گذر از جاده ی تاریک شدند
آب ِزهریست مداوم که سراپا کاریست
مصطفی مروج همدانی
به این چشمهایم نگاهی به لبخند کن
و کام مرا حبه حبه پر از قند کن
تنور نفسهای سرد مرا داغ کن
دم آتشینی به جان دماوند کن
نهال همین باغم و تازه روییدهام
دلم را به مهرت صمیمانه خرسند کن
برای همان لحظههای خوش عاشقی
کنارم بمان . زندگی را خوشایند کن
مرا شاعرانه به دنیای رویا ببر
غزل را عمیقا به خوابی همانند کن
به وقت عمل گرم و گیراتر از بوسه چیست
بخند و لبت را پذیرای پیوند کن
علی صادقی
بشوق روی تو دلم دیدارتورامی خواهد
دلم یک دل نه صددل تورا می خواهد
شرح پرشانی این دل چه غمگین است
عاشقانه بااشتیاق توراهردم می خواهد
دل توی دلبری توی یارونگارمن توی تو
همدل همرازمن، دلم یک اشنامیخواهد
جفانکن زحال ما کجاترک می کنی نگارم
سرپرخیالم دل آشوب، نگارتورامی خواهد
شباهنگام مهتاب شوددلم بی تاب شود
توان سربندی ک دردسرم،تورا می خواهد
دریای شدی این زمان مواج شدم ازبهرتو
شاعربیقرارما آرامش ابدی تورامی خواهد
فرشادپورسلیمی
به به چه اقبال خوشی دارد، افتاده بر آن شانه تن پوشت
من ماهی افتاده در خشکی ،محتاج اقیانوس آغوشت
رویایم از فکر تو رنگین است، ای نو عروس قصر آیینه
سر مینهم بر شانه ات در خواب ،گر گشته آغوشم فراموشت
گر با نگاهت میزنی آتش ،بر خرمن این قلب وامانده
اما خوشم بارانی از بوسه، میبارد از لبهای خاموشت
کبری اسدی نیازی
اگر رفتی
انعکاسِ صدایت را
جایی
میانِ پرسه های کودکانه ات
چال کن
عشق،
در چمدانی پوسیده
جا نمی شود
علی نصیری
تو دلدارم شوی؛چَشم نرگس را فدایت میکنم
لـیلایت شَـوَم ؛ آغوش جان دلگشایت میکنم
ای یار من ؛ ای یار من ؛ بازآی زین سَروِ چَمان
میخوانمت چو نغمه ای؛دل را سَرایَت میکنم
غـنـچه کن در خاطرم ای نوگل میـنای عـشـق
کعبهٔ دل را چو لیلی من شبی ؛ مأوایَت میکنم
جانا بیا ؛ جانا بیا ؛ دوری مَکن گـیـسو کَـمـند
تصنیف عشق هرنفس مستان صدایت میکنم
سیمین پورشمسی
میخواستم اسیرِ دنیایی باشم
که توآن رابرایم ساخته باشی
به دور از تمامِ آدمهایِ مزاحم
تنهامن باشم وتو
وآسمانی که ماه شبهایش باشی
وحالا زندانیِ جهانی شده ام،
که به جز تو
شب هست
آسمان هست
اما ماهی نیست.
اینجا تادلت بخواهد دلتنگی و بی قراری
جهانم را جهنم کرده است
قرار نبود
قرارم شوی وبی قرارترم کنی
دلبرجان
یک لحظه تصورکن
توباشی،من باشم
اما مایی درکار نباشد.
باورکن
اهیچ کجایِ این شهر
بی تو برایم
ارزشِ تماشاکردن ندارد.
هدی احمدی
تو...که هستی؟هوسِ دخترکی شیطانی
یاکه در صومعه یک راهبهای روحانی
متمایل به خدایی که تمامش کفراست
نیمه های شب و انگیزهی هر عصیانی
مانده ام بین خدا با تن لامذهب تو
مشرکی مست و تب رابطه ای پنهانی
به خیابان زده ام تا بپرد از سرمن
کی تواند بپرد شاپرکی بارانی
به نگاهت شده مصلوب،مسیحای دلم
ای گل تازه مسلمان شده ی نصرانی
خدمت حضرت ایوب ارادت دارم
که ندارد به خدا صبر به این طولانی
احسان محصوری