با چهره ای شکفته چو لبخند میزنی

با چهره ای شکفته چو لبخند میزنی
صد پاره های قلب مرا بند میزنی
این شام بی ستاره ی یلدایی مرا
با آفتاب خاطره پیوند میزنی


کبری اسدی نیازی

آورده ام بر سینی خورشید

آورده ام بر سینی خورشید
فنجانی از دمنوش شعرم را
تا پر کند بانوی بابونه
با عطر خود آغوش شعرم را

ریزم به گیسوی غزل با عشق
از غنچه های ناز احساسم
شاید بشوید جوی آیینه
با نور خود تن پوش شعرم را


کبری اسدی نیازی

از پشت شیشه می‌نگرم روی میز تو

از پشت شیشه می‌نگرم روی میز تو
قابی ز عکس ما دو نفر خیره بر در است
وانسو کنار پنجره گلدان رازقی
در حسرت نوازش دست تو پر پر است

بر دامنش نشسته ز نقاش چیره دست
طرحی هزار رنگ ز یک باغ بی بهار
فنجان نیم خورده که دارد به روی لب
از سرخی لبان تو ردی به یادگار

شالی که بود در شب باران به دوش تو
لم داده در سکوت به بازوی صندلی
میبینم آه دسته گل یادگاریم
پژمرده و رها شده بر روی صندلی

آیینه ی شکسته دیوار روبرو
گیسوی خاطرات ترا شانه میزند
شب منتظر ،که کوبه ی در را مسافرش
یک بار باز میزند آیا نمی‌زند

با آبپاش نور رسد باغبان صبح
سیراب نور پنجره‌ گلهای قالیند
این لحظه ها بدون تو ارابه های مرگ
لبریز خشم و نفرت و از عشق خالیند

پاشیده بر سیاهی دامان اشک شمع
بازآ ببین بدون تو پرهای شاپرک
با هر سپیده پنجره را باز میکنم
شاید رسد پیام تو بر بال قاصدک

پر میزند پرنده ی چشمم دوباره باز
بینم گلاب پاشی و عطری و شانه ای
برجاست نازنین سفر کرده ام هنوز
بر روی شانه از خم زلفت نشانه ای

این خاک سرد و تیره و غمبار این مزار
در خود نهان چگونه تواند شراره را
آیا مگر به شعله ی شمعی توان گرفت
از قاب سرد پنجره نور ستاره را

آغاز شد بدون تو مهری بدون مهر
باری به دوش خسته‌ی تقویم سال شوم
ای کاش خواب بودم و بیدار میشدم
از اضطراب مرگ تو و این خیال شوم


کبری اسدی نیازی

به به چه اقبال خوشی دارد،

به به چه اقبال خوشی دارد، افتاده بر آن شانه تن پوشت
من ماهی افتاده در خشکی ،محتاج اقیانوس آغوشت
رویایم از فکر تو رنگین است، ای نو عروس قصر آیینه
سر می‌نهم بر شانه ات در خواب ،گر گشته آغوشم فراموشت
گر با نگاهت میزنی آتش ،بر خرمن این قلب وامانده
اما خوشم بارانی از بوسه، می‌بارد از لبهای خاموشت


کبری اسدی نیازی

کبوترم که به ویرانه آشیان دارم

کبوترم که به ویرانه آشیان دارم
نه یار و همدم و عشقی نه همزبان دارم

شکسته بالم و خونین پر و اسیر قفس
دلی شکسته در این جسم نیمه جان دارم

نمانده بال پریدن مرا دریغ اما
خوشم که پنجره ای رو به آسمان دارم


دوباره مست شدم در هوای ابر کبود
گر چه پیرم و اما دلی جوان دارم

به پشت میله بهاران رسید و کنج قفس
به پای سوخته زنجیری از خزان دارم

دو چشم خسته ام آتشفشان خاموشند
مذاب اشک ز بعضی گران ،نهان دارم

نه مرهمی رسد از راه نه فرشته ی مرگ
هماییم ،که به ویرانه آشیان دارم


کبری اسدی نیازی

عمری به یاد چشم سیاهت گریستم

عمری به یاد چشم سیاهت گریستم
هستم،ولی بدون تو یک لحظه نیستم
گر نیستی کنار من ای ماه بی نشان
بی تو به یاد خاطره ات با تو زیستم

چون عطر گل که پر کشد از دامن نسیم
رفتی و بی تو مانده به جا یادگاریت
دل ماند و این سکوت سیاه خزان زده
خوش با طراوت سبز بهاریت


امشب دوباره پر شده از عطر سینه سرخ
پس کوچه های مضطرب انتظار من
آیا تو آمدی که قفس را شکسته است
در سینه پر شکسته دل بیقرار من

یک لحظه گوش کن بخدا گریه میکند
این ناودان کوچه هم امشب به حال من
بازآ که بی‌تو بگذرد اما چگونه آه.....
یک لحظه ماه گشته و یک روز سال من

کبری اسدی نیازی