حاکمیت تو.این سکوت سرد
واین خانه ای وحشت را برایم
ارزانی داشت
من این نبودم
ونگاه شوم توتاریکم کرد
ای ظلمت وتاریکی
برچین سایه ات را
درزیر چترتو
توان نفس کشیدن نیست.
وهوای بهاری هم بو ی خون آب میدهد
من نمیخاهمت
برای کی بگویم.
کی راه شفیع سازم
برچین سایه ات را
درزیر چتر تو توان نفس کشیدن نیست
سهراب وحدت
مگذارید به خاموشی من دست زنند
من سکوتم همه از بغض هوایی است که نیست
منشانید به باغم چمن و بوته و برگ
همه چشمم به همان سرو رسایی است که نیست
نه ملامت بکنید و نه عذابم بدهید
که گناهم بجز این عشق وفایی است که نیست
حال خوش پیشکشم؛ روح مرا پر ندهید
جان من در گرو دستِ شفایی است که نیست
رقص رقاصه پاییز و تماشای بهار
طلبش شرط دل انگیر صفایی است که نیست
بی خبر باشی و جانت به تلاطم باشد
چاره درد تو آن کارگشایی است که نیست
ما جگر سوختگان طالع مان زیر و بم است
روی پیشانی مان ورد و دعایی است که نیست
پا کشان گرد همین شهر بگردیم به جِدّ
دل به دنبال نشانیِ خدایی است که نیست
ندا مشایی
راز سنگ چیست؟
که با ما نمی گوید
نقبی بزن
به ظلمت زلالش
تماشا کن
راز را
آب را
علی بارانی
قلبِ ترانه پُرتَپش، قلم میرقصه با صدام
میکِشه واژهها رُو هِی، با جایِ پاش رو برگههام
خون شده قلبِ خاطره، میچِکه روی لحظههام
جز خندههای خوشگلت، از خدا هیچّی نمیخوام
مجلس شعر و خاطره ست، بین من و دل و قلم
مثلِ همیشه بینمون ، یادِ تو قَد کرده عَلَم...
نسرین نصیری
سماع باران
سوار بر دشتی
که دیار خدا نیست
کرشمهی کوسه
در تنگ ماهی،
جوانمردی آن
و تن آسایی ماهی ها
طلوع در دامن مه گرفتهی پگاه، اسیر
من اینجا در ازدحام، منزوی
معنیام پیش تو پیداست
خلاصه کن این بلوا را
در لرد دیدرات
که مستاصل ماند این محصل
در این آزمون
علیرضا یوسفی
دیدمش و به شهلایی چشمش شناختم
خاطرم آمدش که چقدر خاطره ساختم
گفتم به دوستم که آن دخت کمند را میبینی؟
روزی تمام خویش، به تار مویش باختم
خواستم سلام کنم سین سلامم، به سلامت شد
گفت این چنین زبان ولیکن دل، پر ز ندامت شد
وای هنوز آن عطر عزیز را به تن می نواخت
لعنت به خانه، آن کوچه برایم پر ز قداست شد
از ط گذشتم ولی توی کوچه مانده جان
نفرین به شهر کوچک نفرین به این جهان
در خواب دیده بودم روزی بوسیدن ط را
یک بوسه سنگ دل ، یک لحظه ط بمان
ای پا بایست لعنتی، او مهربان من است
از بوت چرم پا تا شال سبز آن من است
پژمرده ام بخدا، حداقل روز های آخری
در آغوش او بمیرم ، او باغبان من است
عرفان بخت
هربار گفتیم
کسی را دوست داریم
که در تنهایی اَش
با گُل هایِ اطلسی حرف می زند
دیوی ، پُشتِ پرده پنهان شده بود که ندیدیم
هربار گفتیم ...عشق
پروانه ای بر اوجِ خاکسترِ جهان نشست
شکوفه ای افسرد
شکوفه ای پژمرد
هربار گفتیم
گُل زردی تنهاست
یا ، شهری پاییز را دیده است
کالسکه ای ، عبور کرد ، که تجمّلِ چرخ های اَش
برشانه هایِ ما گذشت
حالا ...
میخکوبِ ، کدام حادثه ایم
که حوصلۀ شب بو ها
ساقۀ گُلِ مریم را ، فراموش کرده اند
یا گُل پامچال غرقه در نومیدی ست
حالا ...
هنگامِ غوطه ور شدن
در اندوهِ یک شقایق است
که عشق را می فهد ، وُ
دست های اَش شکوفاتر از نیزه هایِ خورشید است ...
فریدون ناصرخانی کرمانشاهی