از تیشه‌ی فرهاد به قلبم خبر آمد

از تیشه‌ی فرهاد به قلبم خبر آمد
کافی‌ست بدانی تو‌ که خون از جگر آمد

ای وای که از ظلمت دردش به ستوهم
کی می شود آخر که بگویم سحر آمد

با این همه اندوه به خود طعنه زنم گاه
روزی شود آیا که بگویم شکر آمد

بر ماهِ نهان در پسِ آن ابر بگویید
کاین سوخته در خلوتش از پا به در آمد

پروانه‌ی بی بال و پرم گر تو بدانی
ای شمع به آتش بکش این جان به سر آمد

عمری به صبوری گذراندم شب و روزم
افسوس شکیبایی من بی ثمر آمد

بگریز از این جنگ به تیزی دلِ خاموش
یک باره ببینی که اجل تیزتر آمد

مرضیه شهرزاد

هر شب به خیالت ره میخانه گرفتم

هر شب به خیالت ره میخانه گرفتم
هر روز نشان از پر پروانه گرفتم

آن طُره‌ی پر پیچ و خَمَت حسرت دل شد
از خمره‌ی چشمان تو پیمانه گرفتم

انگور دعا بر سر سجاده فشردم
در عالم مستی تب جانانه گرفتم


بس خواجه‌ی غم‌ها شده‌ام بر سر کویت
در ذهن جهان شهرت دیوانه گرفتم

کارم شده در پیله‌ی غم تار تنیدن
چون بوف همی منزل ویرانه گرفتم

این بختک اندوه مرا برده به تاراج
زان که ز خیالت همه شب دانه گرفتم

خون می خورم از تابش هجران تو تا صبح
در دورخ دنیا به خدا خانه گرفتم

مرضیه شهرزاد

ابرها فانوسمان را دزدیدند

ابرها
فانوسمان را دزدیدند
گلدان‌های پشت پنجره را شکستند
و غبار اندوه را
بر تار و پود گلیم‌هایمان گره زدند
نگاه کن
وزش پنجه‌ی آب‌های تاریک را
بر گلوی ستارگان
و آن سوتر ملخ‌ها
چگونه
گیسوان بید را به باد می دهند
ما هم جا افتاده‌ایم
پشت لبخندهای سنگی
در تنهایی ژرف و
کنار بی‌راهه‌ی سرگردانی
تن می ساییم
به آتش نوازش باد
نفرین بر ترس
نفرین بر اندیشه‌ی کور
از پا انداخته آواز کوچه را
به تماشای چه نشسته‌ای
بلند شو کاج‌ها را صدا بزن
بگو دست به دست کنند
خورشید را
بکشند بر بوم حیاتمان
تا نسوخته خانه از تاریکی


مرضیه شهرزاد

در هجوم خاموشی

در هجوم خاموشی
به خاک افتاده لبخندم
و من در گرداب نفرین
مانده‌ام
با ظلمت این آتش چه کنم
لااقل می توانستی
دروغ بگویی
مثلاً بگویی بر می گردی
فکر کن
حالا تمام زنگ‌های خطر
به صدا در امده‌اند
بی اشتهایی
بی قراری
و هر چه بی توی دنیاست
سراغم آمده
دیگر همه‌ی صبرم ته کشیده
مدام بر سر اتاق داد می زنم
حالا هم می‌روم
شمعدانی پشت پنجره را می شکنم
خیرگی کوچه را
با نگاه پرده کور می‌کنم
آن گاه زخمم را
با یکی دو هورت
قهوه‌ی قاجار می بندم
تا خستگی‌ام از گلوی خواب
بیرون بزند

ساکت شدم
بغلم می کنی؟


مرضیه شهرزاد

چندیست به دنبال خودم گم شده‌ام دوست

چندیست به دنبال خودم گم شده‌ام دوست
مظنون به آن قصه‌ی گندم شده‌ام دوست

بس خسته از این مرغ هوس بر سر دوشم
حرف دهن جمله‌ی مردم شده‌ام دوست

رفتم به درون تا که بسوزد پرِ دیدار
از شوق سحر در پی انجم شده‌ام دوست

دیدم ته جامم رخ خود در تو دم صبح
تسلیم به آیین مِی و خُم شده‌ام دوست

بستم به کمر آتش زنار چو‌ آن شیخ
در کعبه‌ی مقصد به تو مُحرم شده‌ام دوست



مرضیه شهرزاد

باز شب شد از فراقت قصه‌ها دارد دلم

باز شب شد از فراقت قصه‌ها دارد دلم
زیر باران با خیالت ماجرا دارد دلم

مرغ روحم بال پروازش شکسته از جَفا
زخمِ غربت در قفس بی انقضا دارد دلم

پرده‌یِ خون می کشد بر پنجره خصمِ غروب
روزهایی همچو روز نینوا دارد دلم

ظرفِ صبرم پر شد از اَمن یُجیب و رَبنا
تا به کی یا رب مگر حال دعا دارد دلم

هر سحر بر آسمان هو‌ می‌کشد جانم ترا
خسته از بیهودگی میل فنا دارد دلم

مرضیه شهرزاد

تو را در خطوط دستانم

تو را
در خطوط دستانم
پنهان کرده‌ام
پیوسته ببار
بر عطش کویر
تا نمیرد در جسمی
که نفس می کشد


مرضیه شهرزاد

سیگار به سیگار دود می کند

سیگار
به سیگار
دود می کند
مرا
زخم‌ نبودنت


مرضیه شهرزاد

آمدم از آرزوهایم بگویم

آمدم
از آرزوهایم بگویم

رفته بود ...

مرضیه شهرزاد

تمام داراییم شده است

تمام داراییم شده است
یک اتاق تنهایی
با عینکی که دیگر
حوصله‌ی چشم‌هایم را ندارد
یک چراغ
که مدام از نبودن تو
دود‌ می‌کشد بر پلک پنجره
و قلمی که کلمات را به ستوه آورده
آن قدر که از تو گفته
از تو نوشته
از تو سروده و گریسته
اما دیگر
چشمانم را از صدای در بر می دارم
پنجره‌ها را می بندم
آتش خیالت را هم می گذارم
زیر خاکستر دلم
تا با اطلسی‌های غمگین باغچه
و غزلی از حافظ
به پیشباز ماه نو بروم
می خواهم برای تمام عمر
خودم را دار بزنم


مرضیه شهرزاد