هر روز
از روی گندمهای برشته
پر می کشد تا نارونهای غزل
پرندهی صلح
با این که چاقوی شب
تا دسته فرو رفته در سینهی پرچم
در فراسوی باقیماندهی فرصت
لابلای موهای زنان پنهان کرده
نقشهی یک تحول
یک دگرگونی را
با کلماتی که مدام اکسید می شوند
در گلوی خشک خیابان
آزادی را مطالبه می کند
ما باید مراقب دستهایی
که در جیبهایشان نیستند باشیم
زیر قرنیزهای دروغ
خاک بر دهان تاریخ نپاشند
باید کلمهها را در خشاب بچینیم
و تا می توانیم شلیک کنیم
به هوای سرد
که با آمیزش افتابگردان و خورشید
دوباره از خاکستر بلند می شود وطن
مرضیه شهرزاد
آغوشم بگیر
ای عشق
فریاد بی انتها
ای آخرین مرگ
که نفسهایت
تابش خورشید را به چالش می کشد
با خیال سقوط در نهایت اوج
نشئگی تخدیر
قلبی با درهی عمیق می خواهد
که افتاده باشی درونش
حالا بگو ...
چگونه با دست هایت
این راز را نگه می داری
مرضیه شهرزاد
پشت درختان شب و
دستان خونآلود ابر
هر بار
مرگ ماه در گلویم
بزرگ و بزرگتر می شود
و زخمی در خلوتم گریه می کند
آن قدر که اگر
تمام زنجیرها
هم زیر پای خیابان بمانند
باز هنوز ...
درد با جهان حرف می زند
مرضیه شهرزاد
هر کس آمد آتشی در دل فروزان کرد و رفت
سینهام را چون بیابان خشک و سوزان کرد و رفت
تک به تک هر بلبلی آمد به سروستان جان
دل به آوازش که دادم ترک پیمان کرد و رفت
ادعا بر عاشقی می کرد در ظاهر ولی
خنجرش را عاقبت از رو نمایان کرد و رفت
خانهی دل را سپردم با کلیدش دست عشق
بی مروت آن بنا از پایه ویران کرد و رفت
هر چه کردم درد را درمان شود لیلای من
سنگدل در چشم مجنون مو پریشان کرد و رفت
مرضیه شهرزاد
بوی اقاقیا می داد
حضورش
وقتی می خندید
آبشار گیسوانش
به تماشا می برد خدای دشت را
هر بار با فرود مه
رویایش را می سپرد
بر شعلههای آینه و
با لبخندش تهی می کرد
بیکرانیِ درد را
او تمام روشنایش را
بر زمین بارید و
بال مرا کشید تا پرواز عقاب
اکنون مدتهاست
عصر هر پنجشنبه
در خیرگی گورستان
تنها نگاه مادر است
که به من می تابد
مرضیه شهرزاد
نه لبخند را می شناسد
نه زیست را می فهمد
ناشناسی که گریخته در شکاف فریب
سالهاست نشسته در کنار بی دردی
و پاهایش را دراز کرده است
بر حنجرهی جنگل و
نوشابهی سیاه می نوشد
از لرزش نازک شکوفههای انار
راستی
امروز گنجشکها چنان سر و صدایی
راه انداخته بودند که نگو
اما تا ظهر نشده
باد کاسه و کوزههایشان را ریخت
در دهانشان و انداخت کنار تپههای خاکستر
و چند تاییشان هم خوردند
به تور علفهای گوشتخوار
حالا ما...
کجای این داستان هستیم را نمیدانم
فقط می دانم
نه ...
بهتر است چیزی نپرسی
بگذار پنهان بمانیم
پنهان بمانیم
میان دو گانگی آب و آتش
این طوری
کسی سر در نمی آورد از کد تصویرمان
بین خودمان باشد
آخر مگر می شود
نترسید
از تسبیحی که بندش
ریش خدا باشد
مرضیه شهرزاد
می لرزند ستارههایم
در سر گمی
و من همسفر مشتی کابوس
موسیقی تلخی را شنیدم
چشمانم می وزد تا دور دستها و
تپشهای نگاهم دست می کشد
بر پیشانی انتظار
بیا در این عطش تاریک
از خیرگی علفها رد شو
و با انگشتانت زیر و رو کن
خوابم را تا بهم بریزد
تصویر خاکستری غروب
میدانی
چند وقت است که راه
در من گم شده
و تمام چهرهام خاکی
ای پرواز سحر در اندیشهی شب
این قدر
به تماشای ابرها نرو
برگرد
و لبخند بزن به صدای شکفتن
برگرد
به همان جایی که نگاه زنی
دلهرهای شیرین را
چنگ می زند بر تن حادثه
مرضیه شهرزاد
فتنهی چشمانت
آوای موهوم رازی ست
به وسعت یک سرزمین
از اقلیم شب تا دروازهی صبح
چند روز راه است
تا خانهی آرزو
مرضیه شهرزاد
تو در کدام محراب
از معبد صلح ترجمه شدهای
که بذر باور عشق
آیهی شکوفایی می خواند
در گوش خاک
(از خویش گریزانم و
بر تو مشتاق)
ای سهرهی هم نغمه
با ملودی احساسم
تسخیر کن
روح وحشی مرا
در تب حضورت
مرضیه شهرزاد
وقتی مدام قدم می زنی
میان ابرهای خاکستری
گسل به گسل
فرو می ریزم
در بطن زمین
تو
قاصد کدام حادثهای
که مرغ غم
این چنین میخ می کوبد
بر شانه هایم
مرضیه شهرزاد