زمزمه ایست در من

زمزمه ایست در من
مثل رویای عبور از یک کوچه سبز در همهمه گنجشکان سحر خیز
یا آسودنی بی انتها در سایه ای بر برگ
زمزمه ایست در من
و صبح بر دستانم شاخه ای تنومند رویانده
و من رها می شوم تا اوج
تا یک اشتیاق وصف ناپذیر، تا یک گفتمان بی واژه و یک پژواک بی صدا
زمزمه ایست در من، مثل پرواز قطره ای آسمانی بر یک محراب نورانی
و غسل می دهم اندیشه ام را
زمزمه ایست در من و من زاده می شوم از نو

الهه توکل

سوخت این سینۀ پر درد

سوخت این سینۀ پر درد
از نخ به نخ خاطره ها
بین دو انگشت
در آتش سیگار


امیرعلی مهدی پور

من صدای پر پرواز پرستو در باد

من صدای پر پرواز پرستو در باد
من صدای غم یک غنچه در آغوش چمن
من صدای تپش گل میخک درآب
من صدای نفس یک حشره بر سنگ سیاه
و آواز توهم زای یک سنگ
در میان همه همهمه هایش
که به آواز بلند و سر طوفان داری خفته
می شنوم
و صدایی بود
پی
اندیشیدن یک حسرت اندیشیدن
شکاف دل مروارید در صندوق زمان
تلاش مواج روح در آینه اوصاف جهان
اندوه یک فواره که به عمق آب بر می گشت
می گشت
من صدایی دیدم
به سکوت شب تابستان بود
و صدایی چیدم
که به رنگ گل نشکفته ی بنهاده در آغوش باد
به رنگ ارغوانی زمان بود
و صدایی آمد
از ته قلب ترک خورده یک گل سرخ
از گلویی که صدایش به فراخی دل طوفان بود
و بغضی که در این نزدیکی ترکید
آسمان ایستاد و لختی ماند
زمین بر گسل مرداب جهان افتاد
شیشه ای بشکست
اشکی جاری شد
قلب یک کودک از گرداب هلاکت تیری خورد
شب پره شب زده شد
و فنایی که در آن تاری شب
گرد یک گل سوسن می گشت
و کودکی
به روی شنها افتاد
چرخی زد و در خون غلتید
و من شنیدم صدایش را
صدای پر پروازش را


مهدی یارمحمدی

جان من به من بگو تو کیستی

جان من به من بگو تو کیستی
درون قلب سرد من چرا دگر تو نیستی
بگو چگونه از چشمهایت گذر کنم
دلم که تنگ شد به شهر تو سفر کنم
به من بگو که عاشقی ، عاشق گل شقایقی
بگو که من همان گل شقایقم،
که دل به چشم سیاه من سپرده ای
حس و حال من بعد تو کمی عجیب شد
چشم من تا ابد برای تو نجیب شد
تو بمان تو نرو من دلم بهانه گیر نیست
من فقط عاشقم قلب تو اسیر نیست


شوکا صبور

ربودی از سرم حال و هوای خواب نوشین را

ربودی از سرم حال و هوای خواب نوشین را
دوباره زنده کردی در دلم روز نخستین را

به یادم امد از روزی که لبخند تو را دیدم
به چشمانت سپردم راه و رسم و کیش و آیین را

همان روزی که با ناز و ادا بلوا به پا کردی
برایم فاش کردی قصه های ماه و پروین را


دعایت کردم و تا بینهایت باورت کردم
فرستادم به دنبال تو هرچه مرغ آمین را

تو که با تیشه فرهاد و خون دل مرا دیدی
دگر از من نگیری خاطرات خوب شیرین را

علی معصومی

از آن زمان که آرزو راهی دل شد

از آن زمان که آرزو راهی دل شد
نماند چیزی برای گفتن
چه می شد اگر خورشید
در زیرزمین خانه مان می درخشید،
گل نسترن بر زلفان تو می روئید،
و پونه در رختخواب من ریشه می کرد.
دلم می خواست،
با تو لب حوض بنشینم،
پای در آب،
به چشمان تو بنگرم
و ناگفته های دل را
به حراج بگذارم


دکتر محمد گروکان

خنده هایم آبکی لازم به هیچ اقرار نیست

خنده هایم آبکی لازم به هیچ اقرار نیست
خنده گاهی گریه است و جای هیچ انکار نیست

زندگی باید بچرخد خود به میلت ای رفیق
بخت و اقبالِ فراوان داشتن اجبار نیست

ای بسا جاهل که شد والا مقام از بختِ خود
ای بسا عاقل که راهش لحظه ای هموار نیست

شیر هستی گاهی انگار از تمامِ سعیِ خویش
سهمت افزون از همان خون لقمه ی کفتار نیست

حلّ این اسرار را هرگز مخواه از عالمان
چون کلیدش جز به دستِ صاحبِ اسرار نیست


علی پیرانی شال

چه حس زیبا و آشنایی

چه حس زیبا و آشنایی
لطیف و پر شور و پر هیاهو
حال غریبی دارم
به قلم می آورم
روان و ساده
به جان زنم
درمان درد است
نقش ز دلبر زنم
معشوق و شیدا و سرگشته است
به ترانه سرایم ز چنگ و عود
رها و آزاد است چو بال فرشتگان
احساس شاعرانه ای دارم
بس ژرف همچون دل ریش
پیر میکده عزلت نشین
چرخ فلک ، چرخد با او
مهرماه نشیند بر رخ شب
خوش اقبال شود زین احساس
هر آن کس است
در مسلخ رندان
به پرواز در آید
چکاوک خوش الحان
می بینم ، می سرایم ، می خوانم
ترانه شاعرانه ای به سبک عاشقی
به و جد و طرب آید
هر شخص که در آمیزد
با این حال والاحوال

حسین رسومی