من و اشکت چقدر شبیه همیم

من و اشکت
چقدر شبیه همیم
هردو ازچشمت افتادیم.

سیدمولاشریعتی سوق

در امتدادِ چشم های زیبا

در امتدادِ چشم های زیبا
نشسته اند
آنانکه غریبانه گریه می کنند

محمدرضا جعفری

هنوز راه و رسم نفس کشیدن را می شناسم.

هنوز راه و رسم نفس کشیدن را می شناسم.
زندگی را بی وفقه دوست دارم،
عاشق زیستن هستم، کلاغ را نگاه کن.
بالهای من بی پروا شوق پرواز دارند.
باری فسردگی، یخزدگی مرا می کاهد
و تکه های زندگی در وجودم آب می شود.

محمد جولایی مقدم

حکایت کردی از رفتن تو گفتی از فراموشی

حکایت کردی از رفتن تو گفتی از فراموشی
برای گرمی عشقم تو گفتی سردو خاموشی
چقدر من گریه کردم تا بشویم رنگ این غربت
نمیدانستم ای نامرد که با قلبی هم آغوشی
در ویرانه ی قلبم را باقفل عشق تو بستم
و من روزی قسم خوردم برای تو فقط هستم
توهم یک بار قسم خوردی ولی بشکسته ای صد بار
تورا هر بار با گریه فقط از ان خدا خواستم
ولی افسوس ای بی رحم نبردی پی به راز من
ندانستی که آغوشت همیشه هست نیاز من
و آخرهم نفهمیدی تو ای نامرد بی انصاف
که عشق تو فقط میشد همیشه چاره ساز من ...

امیرحسین قمچیلی

یا بیا دل را ببر

یا بیا دل را ببر
یا دلم بر اب زن
یا جوابم را بده
یا خودت بر خواب زن

من که زنجیر نگاهم به تو اویخته شد
تو مرا میبینی؟
سا دلم را مثل سنگی زیر پایت بگذارم؟
یا نفس را به نفس های تو پیوند زنم؟


تو چه میخواهی
هرچه خواهی آن شود
قدر این درد بدان
مرگ بران

در کنارت گر بمانم رامم
خفته در آغوشت
همچو خاکستر شدم
گر ز تو دور شوم میمیرم
قلب سرخم ضربان میگیرد
برگ میمیرد
خاک میمیرد
جنگل از داغ نگاهت ضربان میگیرد
جنگلی میمیرد
و شود خاکستر
آنچه خاکستر نشد میمیرد

شعر را میبینی؟
همه در وصف تو این قافیه را باخته است
وزن خود باخته است
شعر هم میمیرد

یا در آغوش همین رهگذر غم تو بمان
یا تو را در قدمم میبینم
حرکتی چون قلمم بر خاکی
جوهری در قلم تصویرگر
دودمانی در نگاهت پیدا
طعم شیرین غمی رستاکی
در زدی خانه خرابم کردی
سر زدی سینه پناهم کردی
تو نگاهی به تناسب به تراکم به تبسم به تله
تو حجابی که مرا پیدا کرد
من به راهت که هدایت نشوم
تو بیا
در شبی با قدم خورشید باش
تو اذانم باش
تو نمازم باش
تو دگر روح و روانم باش
پس چه میخواهی؟

میشکند لیوان
میگذرد ساعت
خنده در باغ عدم میمیرد
اشک خورشید سراسر درد است
موی من تاریک
تو حجابم بردار
نور با خانه من در جنگ است

بلبلی میرقصد
با سردی قدمی برمیداشت
نفسی میچرخد
حال من هم خوب است
کودکی در طلب اغوشم
خشک برگی که رود از هوشم

مهدی صداقتی

من از دیار عروسک هایم

من از دیار عروسک هایم
از دیار رویاهایی که
لباس های رنگی
به تن افکار دلخون می پوشند

از سرزمینی
که تن پوش عریانی اشان
به نهضت دین
نه می گوید


و از حلقوم خسته اشان
عاشقانه هایی
مترنّم می شود
که نغمه های آسمانی
در برابرش به زانو نشسته اند

من از دیاری
به مهمانی نگاهت آمده ام
که چشم هایشان
ساقیست.


بداهه ی تقدیم فروغ
من از دیار عروسک هایم شعر فروغ

اعظم محمودی بهار

از من میخواهد فراموشش کنم

از من میخواهد فراموشش کنم ویاد و خاطراتش را به دریا بریزم.
از که؟از کسی که نامش را بر تک تک استخوان هایش حک کرده
و از دریا؟
که هر چیزی را که بگیرد با قدرت بیشتری پس می زند.

یلداخستو

عاقبت دیدن تو، قسمت چشمانم شد

عاقبت دیدن تو، قسمت چشمانم شد
نور چشمان تو چشم روشنی جانم شد

عاقبت باز رسیدم به در کوی خیال
پر پرواز شدی، بال تو درمانم شد


عاقبت دل به کنار تو دمی ساکن شد
خنده های تو شکوفایی بستانم شد

باز هم آمدی و گل به گلستان جا کرد
عطر دستان تو پیچید و به دستانم شد

شادمانی دلت، بر دل من جا خوش کرد
غصه ها رفت همه، حالت خندانم شد

خانه لبریز شد از عطر گل و ریحان ها
دل تپیدن بگرفت ، جان تو جانانم شد

عاقبت طالع نحسم به شکوفایی رفت
نور چشمان تو باریده و درخشانم شد

تو خدای دل و جانی و به هر حکم روا
عاقبت عشق تو هم قصه ی ایمانم شد....


سیمین حیدریان